قبل بعد
چو گیتی سرآمد بر آن دیوبند
جهان را همه پند او سودمند
به سوگ اندرون شد دل هر کسی
نیامد بر آن ، روزگاران بسی
چو گیتی سرآمد بر آن دیوبند، / -جهان را همه پندِ او سودمند- // به سوگاندرون شد دلِ هر کسی : وقتی عمرِ آن کس که دیوها را بهبند آورده بود (طهمورث) به پایان آمد -آن کس که پندش برای همهی دنیا سودمند بود- عالمیان به سوگ نشستند.
نیامد بر آن، روزگاران بسی : چندی از این ماجرا نگذشت (که)
گرانمایه جمشید فرزند اوی
کمر بست یکدل پر از پندِ اوی
گرانمایه : بزرگ
برآمد بر آن تخت فرّخ پدر
به رسم کَیان بر سرش تاج زر
کمر بسته با فرّ شاهنشهی
جهان گشته سرتاسر او را رهی
رهی: بنده، نوکر کل جهان بندگان او شدند
زمانه بر آسوده از داوری
به فرمان او دیو و مرغ و پری
داوری : در شاهنامه بیشتر از قضاوت معنیِ جنگ و ستیزه میدهد.
جهان را فزوده بدوی آبروی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
جهان را فزوده بدوی آبروی : آبروی جهان بهخاطرِ وجودِ او بیشتر شده.
منم گفت با فرّهِ ایزدی
هَمَم شهریاری و هم موبدی
(جمشید) گفت: منم که دارای فرهِ ایزدیام. هم شهریاری دارم و هم فرزانگی و روحانیت.
هم امنیت را برای مردم به ارمغان آورده ام و هم هدایت تان می کنم به سمت خوبی ها.
بَدان را ز بَد دست کوته کنم
روان را سُوی روشنی ره کنم
نخست آلت جنگ را دست بُرد
در نام جستن به گُردان سپرد
نخست آلتِ جنگ را دست برد : پیش از هر چیز دستبهکارِ ساختنِ جنگافزار شد.
درِ نام جُستن به گُردان سپرد : منممنم کردن و پرافتخار و شهره شدن در پهلوانی را به پهلوانان سپرد.
به فرّ کیی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشنا
خود : کلاهخود جوشن : زره
چو خفتان و چون تیغ و بَرگُستَوان
همه کرد پیدا به روشن روان
خفتان: لایه داخلی لباس رزم از جنس ابریشم یا پشم نرم تیغ: همه آلات جنگی تیز ، مترادف شمشیر بَرگُستَوان: زرهی جنگی که بر اسب و فیل می پوشیدند
بدین اندرون سال پنجاه رنج
ببرد و از این چند بنهاد گنج
رنج بردن : تلاش کردن و خسته شدن
دگر پنجه اندیشهی جامه کرد
که پوشند هنگام ننگ و نبرد
دگر پنجه : پنجاه (سالِ) بعدی - لباس را برای انسان ساخت
ز کتّان و ابریشم و موی قَز
قَصَب کرد پُرمایه دیبا و خَز
قَز: ابریشم خام، پنبه قصب : پارچهای کتانی پرمایه : گرانبها، سودمند
بیاموختشان رِشتن و تافتن
به تار اندرون پود را بافتن
رشتن : ریسیدن تافتن : تابیدن
چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند از او یک سر آموختن
اولین کار در ادامه شاهان قبل ساز و آلات جنگی به دستور او ساخته شد یکسر : کاملاً
چُن این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد و او نیز شاد
سازِ دیگر نهاد : کارِ دیگری را آعاز کرد.
ز هر پیشهای انجمن کرد مَرد
بدین اندرون پَنجَهی نیز خَرد
گروهی که آتوربان خوانیاش
به رسم پرستندگان دانیاش
آتوربان: پرستندگان ، موبدان ، پارسایان ، روحانیون
جدا کردشان از میان گروه
پرستنده را جایگه کرد کوه
بدان تا پرستش بُوَد کارشان
نَوان پیشِ روشن جهاندارشان
صَفی بر دگر دست بنشاندند
همی نام تیشتاریان خواندند
تیشتاریان: لشکریان ، سپاهی ها
کجا شیر مردان جنگ آورند
فروزندهی لشکر و کشورند
کز ایشان بود تخت شاهی به پای
و ز ایشان بود نام مردی به جای
بَسودی سه دیگر گُرُه را شناس
کجا نیست از کس بر ایشان سپاس
بسودی: کشاورزان
بکارند و ورزند و خود بِدرَوند
به گاه خورش سرزنش نَشنوند
ز فرمان تنآزاده و خورده نوش
از آوای پیغاره آسوده گوش
پیغاره: طعنه ، شماتت ، سرزنش
کار می کنند و روزی و خود و دیگران را فراهم می آورند پس کسی بهشون طعنه نمیزنه
تن آزاد و آباد گیتی بدوی
بر آسوده از داور و گفتگوی
چه گفت آن سخنگوی آزاده مرد
که آزاد را کاهلی بنده کرد
چهارم که خوانند اُهتو خوشی
هم از دستورزانِ با سرکشی
اهتو خوشی : صنعت گران
"اهتو خوشی" در اوستا به شکل "هوتُخشان" آمده که به معنای صنعتگر است.
هو=خوب ، تخش= فعال. امروز در زبان پارسی ما تنها واژۀ "تُخس" را از همین ریشه به کار می بریم که دربارۀ بچه ها و افراد پر جنب و جوش سرسخت به کار می رود. در زمان رضاشاه پهلوی یکی از ادارات ارتش " ادارۀ تُخشایی" نام داشت.
کجا کارشان همگِنان پیشه بود
روانشان همیشه پر اندیشه بود
بدین اندرون سال پنجاه نیز
بخورد و بورزید و بخشید چیز
مردانِ هر صنف را جمع کرد و پنجاه سال نیز بر سرِ این کار گذاشت؛ گروهی که نامشان آتوریان و کارشان ستایش است (یعنی روحانیان) را از میانِ جمع جدا کرد و در کوه جای داد تا در آنجا به پرستش بپردازند و پیشِ خدایشان نالان و بهعبادت باشند. (مجربانِ طرحش) گروهی دیگر را در صفی جدا نشاندند و نامشان را تیشتاریان نهادند که پهلوانانِ جنگند و مایهی روشنیِ لشگر و کشور. تختِ شاهی از ایشان است که برپاست و نیز نامِ مردی و مردانگی. حالا که (این دو گروه را) حس کردی (شناختی)، گروهِ سوم را نیز بشناس (کشاورزان) که (چون نانِ خود را خود درمیآورند) منتپذیرِ کسی نیستند یا منتگذار بر کسی. خود میکارند و خود میپرورند و خود هم درو میکنند. پس وقتِ غذا خوردن سرزنشِ کسی را نمیشنوند. فرمانپذیرِ کسی نیستند و شادخوارند (زندگی را بهشادی میگذرانند). گوششان آسوده از سرزنش و منتِ دیگران است و آزادمردند و دنیا به آنها آباد است و دور از جنگوجدل و حرفوحدیثند. دانشمندِ آزاده (در اینباره) گفته که: تنبلیست که مایهی بنده شدنِ آزادمردان است. گروهِ چهارم که نامشان اُهتوخُشیست، پیشهورانند که پرغرورند. ولی در خدمتِ همهی مردمند و بهخاطرِ این وابستگی به مردُم همیشه در فکروخیالند (که نانشان تامین میشود یا نه، برعکسِ کشاورزان). بدینترتیب جمشید پنجاه سالِ دیگر هم خورد و پرورد و بخشش کرد و هر کس را در جای شایستهی خودش قرار داد و راهنماییاش کرد تا بدینترتیب همه اندازهی خود و بالاپایین و حدودِ همه چیز را بدانند.
از این هر یکی را یکی پایگاه
سزاوار بگزید و بنمود راه
که تا هر کس اندازهی خویش را
ببینند و دانند کم بیش را
بفرمود پس دیو ناپاک را
بداب اندر آمیختن خاک را
هر آنچه از از گل آمد چو بشناختند
سبک خشت را کالبد ساختند
تا خواص و کاربردهای گل را شناختند برای آن قالب ساختند تا خشت بزنند.
به سنگ و به گچ دیو ، دیوار کرد
به خشت از بَرش هندسی کار کرد
به خشت از بَرَش هندسی کار کرد: دیو/مهندس بالای آن (دیوار) را بهشیوهی مهندسی طاقِ (ضربی) زد. دیوان در شاهنامه به طهمورت خط میآموزند و به جمشید بنایی، و بهنظر میرسد در اصل باید مردمانِ همسایهی غربِ ایران بوده باشند.
هندسی: مهندس یا بهشیوهی مهندسی. مهندس و هندسی از هندسه ساخته شدهاند که آن هم در اصل از اندازه"ی فارسی گرفته شده.
چو گرمابه و کاخهای بلند
چُن ایوان که باشد پناه از گزند
ز خارا گهر جُست یک روزگار
همی کرد از او روشنی خواستار
در سنگهای معدنی پیِ جواهرات قیمتی و استخراجشان گشت تا روشنیبخش باشند.
به دست آمدش چند گونه گُهَر
چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر
بیجاده: کهربا ، سنگ زیبا و قیمتی ، جواهر
ز خارا بِدَفسون برون آورید
شد آراسته بندها را کلید
ز خارا بدافسون برون آورید: با دانش (گهرها را) از سنگشان بیرون کشید.
شد آراسته بندها را کلید : کلیدِ مشکلات و کارهای ناشناخته آماده شد؛ کنایه از حل شدنِ مشکلات
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب
چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
بان : عطرِ گُل یا گیاهی -لادن یا بیدمشک عنبر: مادهای خوشبو از شکمِ ماهی/نهنگِ عنبر
پزشکی و درمان هر دردمند
در تندرستی و راه گَزند
راه گَزند : راهِ چاره
همان رازها کرد نیز آشکار
جهان را نیامد چُن او خواستار
جهان را نیامد چن او خواستار : دنیا کسی چون او (کوشنده) را به خود ندید.
گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب
ز کشور به کشور چُن آمد شتاب
شتاب آمدن میل به کاری پیدا کردن
چنین سال پنجه بِرَنجید نیز
ندید از هنر بر خرد بسته چیز
به اینترتیب پنجاه سالِ دیگر هم سختی کشید ولی بهخاطرِ هنرِ بسیارش راهِ هیچ چیز را با وجودِ خرد بسته ندید و همه چیز را شدنی دانست. یا: با خردی که داشت همه هنرها را یاد گرفت.
همه کردنیها چُن آمد به جای
ز جای مهی برتر آورد پای
وقتی همهی این کارها را کرد، جاه طلبی کرد و خواست از جای بلندِ خود نیز بالاتر برود.
به فرّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
تخت پادشاهی مخصوصی را ساخت.
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت: گوهرهای بسیاری بر تخت سوار کرد.
که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون به گردون برافراشتی
هامون : دشت
چو خورشیدِ تابان میان هوا
نشسته بر او شاهِ فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تخت او
شگفتی فرو مانده از بخت او
ساخت و ساز و خانه ساختن را ارمغان آورد که بعضی کارها را دیوها و اهرمن عهده دار بود
به جمشید بر، گوهر افشاندند
مر آن روز را روزِ نو خواندند
نو : نوروز ، جشن جدید شاهی جمشید بر تخت مخصوص شروع شد و جشن نوروز شروع شد
سر سال نو هُرمَز فَورَدین
بر آسوده از رنج تن دل ز کین
هُرمَز : روز اورمزد ، روز اول هر ماه فَورَدین: ماه فروردین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
رامشگر : خنیاگر، نوازنده و خواننده
چنین جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار
جشنِ فرخ : در این جا کنایه از جشن نوروز که اولین روزِ فروردین است.
چنین سال سیصد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگار
چنین سال سیصد همیرفت کار : بهاین ترتیب سیصد سال گذشت.
ز رنج و ز بدشان نبُد آگهی
میان بسته دیوان به سان رهی
میان بستن : آماده بودن، در خدمت بودن
به فرمان مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان پُر از آوای نوش
ز رامش جهان پر ز آوای نوش : بهخاطر آسودگی دنیا پر از بانگِ نوشانوش بود؛ همه به بادهخواری و خوشگذرانی مشغول بودند.
چنین تا بر آمد بر این سالیان
همی تافت از فر ، شاهِ کیان
همیتافت از فرّ شاهِ کیان : جمشید، شاهِ کیانی، بهخاطرِ فرهای که داشت، میدرخشید.
جهان سربهسر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرّهی
سر به سر : کاملاً رهی : رونده ، بنده
جهان گشت سرتاسر او را رهی : تمام مردم جهان به پادشاهی او گردن نهاده و اوامر ایشان را تمکین نمودند .
یکایک به تخت مهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
جمشید بهژرفی در تختِ پادشاهیاش نگریست و دیگر هیچ کس جز خودش را ندید.
ز گیتی سر شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
بهخاطرِ حکومتش بر دنیا دچارِ غرور شد و از خدا روی برگرداند و ناسپاس شد.
گرانمایگان را ز لشگر بخواند
چه مایه سخن پیش ایشان براند
چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور، تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستم
چنان است گیتی کجا خواستم
چنان است گیتی کجا خواستم : کجا در بسیاری جاهای شاهنامه سوالی نیست بلکه موصول است بهمعنی "که": جهان آنطور شده که من میخواستم.
خور و خواب و آرامتان از من است
همان پوشش و کامتان از من است
آرام : آرامش
بزرگی و دیهیم شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست
دیهیم : تاج. دراصل کلمهای یونانی
همه موبدان سر فکنده نگون
چرا کس نیارِست گفتن نه چون
بزرگان سر پایین انداختند و کسی جرأتِ چونوچرا کردن و چیزی گفتن نداشت.
چُن این گفته شد فرّ یزدان از اوی
بگشت و جهان شد پُر از گفت و گوی
با گفتنِ این حرفها (ناسپاسی) فرِ جمشید از او برگشت و همه جا پر از حرفوحدیث شد.
هنر چون به پیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار
چون (جمشید) مغرور شد و خود را در رقابت با خدا دید کار تغییر کرد و شکست به کارش آمد. در این مورد دانشمندِ خداترس و هوشیار گفته که: اگر شاه شدی هنوز بنده باش.
چه گفت آن سخنگوی با تر و هوش
که خسرو شدی بندگی را بکوش
"چون (جمشید) مغرور شد و خود را در رقابت با خدا دید کار تغییر کرد و شکست به کارش آمد. در این مورد دانشمندِ خداترس و هوشیار گفته که: اگر شاه شدی هنوز بنده باش.
به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس
به دلش اندر آید ز هر سو هراس
به جمشید بر تیرهگون گشت روز
همی کاست آن فرّ گیتیفروز
کاستن : کم شدن، از بین رفتن
جمشید بخاطر غرور شدید خودش(خود را در جایگاه خدا می دید) و بندگی خدا را به جای نمیآورد و جایگاه فر ایزدی خود را از دست داد.
جمشید پس از پدرش طهمورث به تخت پادشاهی نشست و انبوهی از ابداعات و اختراعات از استخراج آهن و ساخت ابزارهای جنگی گرفته تا ایجاد لباس و ایجاد گروههای شغلی شامل چهار گروه روحانیان، جنگاوران، کشاورزان و صنعتگران را در طول صدها سال به نتیجه رساند. حتی تختی ساخت که بر روی آن مینشست و بر روی دوش دیوان به آسمان میرفت. جشن نوروز را پایه گذاشت. در آن روزگاران مرگی وجود نداشت و مردم به شادی روزگار میگذراندند. تا این که دچار غرور شد و خدا را ناسپاسی کرد و همان باعث شد فر ایزدی او رو به افول برود.
توجه جمشید به امنیت عمومی و امنیت ملی جالب است.ضمن ایجاد اشتغال و استفاده از تولید ملی، پنح مورد طرح های پنجا ساله ای نیز برای اداره امور و کشور داری اجرا کرده و از مقبولیت بالا و مشروعیت نسبی برخوردار بود. هرچند که در پایان سیصد سال اول به فن آوری ( تصمیم به پرواز) نگاهی نو دارد ولی خود بزرگ بینیش منجر به از دست دادن مقبولیت و مشروعیت او شده است. در واقع نتوانسته افکار عمومی را با فن آوری جدید توجیه یا افکار خود را با افکار عمومی همزمان سازی کند.
قبل بعد