هوشنگ
قبل بعد
جهاندار هوشنگ با رای و داد
به جایِ نیا تاج بر سر نِهاد
بِگَشت از بَرش چرخ، سالی چِهل
پُر از هوش مغز و پُر از داد دِل
چو بِنشَست بَر جایگاهِ مِهی
چنین گفت بر تخت شاهَنشهی
که بر هفت کشور منم پادشا
به هر جا سرافراز و فرمانروا
به فرمانِ یزدانِ پیروزگر
به داد و دِهش تنگ بستش کمر
و زان پس جهان یکسر آباد کرد
همه روی گیتی پُر از داد کرد
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ
بدآتش ز آهن جدا کرد سنگ
سر مایه کرد آهن آبگون
کز آن سنگ خارا کشیدش برون
با آتش آهن را از سنگ جدا کرد
چو بشناخت ، آهنگری پیشه کرد
گِراز و تبر ، ارّه و تیشه کرد
صنعت آهنگری رو شروع کرد و ابزارها و سلاح ها را ساخت
چون این کرده شد، چاره ی آب ساخت
ز دریا به هامونش اندر بتاخت
آبراهه ساخت و از آب استفاده کرد
به جوی و به کِشت آب را راه کرد
به فرِّ کَیی رنج کوتاه کرد
چراگاه مردم بدین برفزود
پراگندن تخم و کِشت و درود
بورزید پس هر کسی نان خویش
برنجید و بشناخت سامان خویش
با مدیریت آب کشاورزی را رونق داد و جهان را زندگی بخشید
از مرحله بدوی و کوهستانی داریم وارد مرحله تمدنی میشویم
بدان ایزدی جاه و فرّ کَیان
ز نخچیر و گور و گوزن ژیان
نخچیر: حیوان شکاری ؛ اینجا بز کوهی گور: گورخر آسیایی
جدا کرد گاو و خر و گوسفند
به ورز آورید آن چه بُد سودمند
حیوانات را اهلی کرد و دامداری را برای انسان به ارمغان آورد
بدیشان بورزید و زیشان چرید
همی تاج را خویشتن پرورید
ز پویندگان هر چه مویش نکوست
بکُشت و به سرشان برآهیخت پوست
از پوست حیوانات استفاده را شروع کرد
چو روباه و قاقُم، چو سنجاب نرم
چهارم سمورست، کَش موی گرم
قاقم: حیوانی شبیه سمور
برین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
برنجید و گسترد و خورد و سپُرد
برفت و جز از نام نیکو نبُرد
بسی رنج بُرد اندران روزگار
بِد افسون و اندیشه ی بی شمار
چو پیش آمدش روزگار بِهی
ازو مُردَری ماند گاه مِهی
زمانه زمانی ندادش دِرنگ
شد آن رنج هوشنگ باهوش و سنگ
نپیوست خواهد جهان با تو مهر
نه نیز آشکارا نُمایدت چهر
جمشید شاه اسطوره ای در این و هند است، آهنگری ، کشاورزی و دامپروری و چرم دوزی را برای جهان ارمغان آورد و جهان را گسترش داد.
قبل بعد