جمشید 2
قبل بعد
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سَواران نیزه گذار
دشت سواران نیزه گذار: عربستان ؛ کل سرزمین عرب نشین
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
ز ترس جهاندار با باد سرد: از ترس پروردگار خود بینی را از خود دور کرده بود. متواضع گشته بود.
که مَرداس نام گرانمایه بود
به داد و دهش برترین پایه بود
مر او را ز دوشیدنی چارپای
ز هر یک هزار آمدندی به جای
همان گاو دوشا به فرمان بری
همان تازی اَسپان همه گوهری
بز و شیروَر میش بُد هم چنین
به دوشندگان داده بُد پاک دین
به شیر آن کسی را که بودی نیاز
بدان خواسته دست بُردی فراز
مرداس وضعیت مالی خوبی دارد و به همه نیز کمک می کند
پسر بُد مر این پاکدین را یکی
که از مهر بهرهش نبود اندکی
جهانجوی را نام ضحّاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
کجا بیوَر اَسپش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیوَر از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هزار
بیور : ده هزار
از اسپان تازی به زرّین ستام
وُرا بود بیور که بردند نام
شب و روز، بودی دو بهره به زین
ز راه بزرگی ، نه از راه کین
چنان بُد که ابلیس روزی پگاه
بیامد به سان یکی نیکخواه
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پس آنگه سخن برگشایم درست
جوان نیکدل گشت و فرمانش کرد
چنان چون بفرمود سوگند خَرد
که راز تو با کس نگویم ز بُن
ز تو بشنوم هر چه گویی سخن
بدو گفت جز تو کسی کدخدای
چه باید همی با تو اندر سرای
چه باید پدر کهش پسر چون تو بود
یکی پندت از من بباید شنود
زمانه برین خواجهی سالخَورد
همی دیر ماند ، تو اندر نورد
بگیر این سرِ مایهور گاه اوی
تو را زیبد اندر جهان جاه اوی
گر این گفتهی من تو آری به جای
جهان را تو باشی یکی کدخدای
چو ضحاک بشنید و اندیشه کرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
بِداِبلیس گفت: این سزاوار نیست
دگر گوی کاین از در کار نیست
بدو گفت اگر بگذری زین سخن
بتابی ز سوگند و پیمان ز بن
بماند به گردنت سوگند و بند
شوی خوار و ماند پدرت ارجمند
سر مرد تازی به دام آورید
چنان شد که فرمان او برگزید
بپرسید کاین چاره با من بگوی
چه رویست راه و بهانه مجوی
بدو گفت من چاره سازم تو را
به خورشید سر برفرازم تو را
داستان ضحاک از اولش با حضور ابلیس شروع شد به ضحاک پیشنهاد داد که تو این جایگاه از آن توست و پدرت را بکش و جایش را بگیر
ضحاک اول نپذیرفت و بالاخره پذیرفت و ابلیس گفت با من عهد و پیمان ببند و خودم پدرت را برایت می کشم بالاخره ضحاک فریب ابلیس را خورد
مر آن پادشا را در اندر سرای
یکی بوستان بُد گرانمایه جای
گرانمایه شبگیر برخاستی
ز بهر نیایش بر آراستی
سر و تن بشستی نهفته به باغ
پرستنده با او نبردی چراغ
پرستنده: کنیز و غلام
بر آورد وارونه ابلیس بند
یکی ژرف چاهش به ره بر بِکَند
سر تازیان مهتر نامجوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
چُن آمد به نزدیک آن ژرف چاه
یکایک نگون شد سر بخت شاه
به چاه اندر افتاد و بشکست پَست
شد آن نیکدل مرد یزدان پرست
پس ابلیس وارونه آن ژرف چاه
به خاک اندر آگند و بِسپَرد راه
شبانگاه در باغ او چاهی حفر کرد و گفت مرداس برای نیایش بدون چراغ میاد به آنجا پس مرداس آمد و مرداس داخل چاله افتاد و روی او خاک ریخت و دفنش کرد
به هر نیک و بد شاه آزاد مرد
به فرزند بر نازده باد سرد
همی پروریدش به ناز و به رنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج
چنان بدگهر شوخ فرزند اوی
نجُست از ره شرم پیوند اوی
به خون پدر گشت همداستان
ز دانا شنیدستم این داستان
که فرزند بد گر شود نرّه شیر
به خون پدر هم نباشد دلیر
فرزندِ بد اگر مثل شیرِ نر بی رحم و درنده خو هم باشد به هیچ عنوان نمی تواند دستش را به خونِ پدرِ خود آلوده کند.
مگر در نهانش سخن دیگرست
پژوهنده را راز با مادرست
اگر این اتفاق بیافتد باید این راز را از مادرِ آن فرزند جویا شد که پدرِ فرزندش چه کسی است!
زیاد اتفاق می افتد که پدری بسیار خوب و پاکیزه است ولی فرزند ناپاک می شود و برای مردم سوال می شود, اینکه پدرِ به این خوبی داشت پس چرا فرزند اینطور شده است! فردوسی در این شعر می گوید که به گمان ما پدرش قطعا خوب است, آیا مادرش هم خوب است! آیا واقعا این پسرِ همین پدر است?!
سبک مایه ضحاک بیدادگر
بدین چاره بگرفت گاه پدر
به سر بر نهاد افسر تازیان
بر ایشان ببخشید سود و زیان
ضحاک تاج بر سر نهاد و شاه تازیان شد در منطقه نیزه وران (عربستان)
در زمانهای قدیم مردی به نام مرداس وجود داشت که بسیار نیکوکار و بخشنده بود. او دارای چهارپایانی با ارزش بود و از بابت آنها به دیگران کمک میکرد. پسر او به نام ضحاک، جوانی دلیر اما ناپاک بود. یک روز ابلیس، به ضحاک پیشنهاد میکند که با کشتن پدرش میتواند به قدرت برسد. ضحاک ابتدا مردد است، اما پس از صحبت با ابلیس و فریب خوردن از او، اعتماد میکند و در نهایت پدرش را در چاهی میاندازد و او را میکشد و بر جایگاه پدر مینشیند.
قبل بعد