شاهنامه و فردوسی
جمعه, ۱۴ دی ۱۴۰۳، ۰۸:۴۲ ب.ظ
از همه تامل انگیزتر رندی این دهقانزادهی طوسی است، رندی زیبایش در اهدای شاهنامه به دربار محمود غزنوی. اهدای مجموعهای لبریز از مثالب ترکان که با مصراع به نام خداوند جان و خرد آغاز میشود به فرمانروای ترک قدرتمندی که با همهی قدرت و امکاناتش به جنگ تعقل آمده است و خردگرایی. اهدای کتابی لبریز از تفکرات شیعی با اعتراف مردانهی بر این زادم و هم بر این بگذرم به دربار شاه سنی متعصبی مه داغ رفض و اردتداد بر پیشانی دوستان اهل بیت رسالت مینهد و با کشتن روافض شش دانگ بهشت عنبر سرشت را از آن خود میداند. اهدای اثری لبریز از حماسههای شعوبی و مفاخر ایرانی به پیشگاه سلطان قدرتمندی که مشروعیت حکومتش بسته به تایید عباسیان بغداد است.
شعوبیه در لغت، یعنی اهل مساوات و برابری. و در اصطلاح گروهیاند که قائل به برتری عرب بر عجم نیستند. وجه تسمیه فرقه، مخالف تعصب عربی، به شعوبیه این است که این فرقه با استدلال به آیه «وَ جَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ؛ خواهان مساوات میان ملل بودند.» و زمزمه عقاید شعوبیه از اواخر عهد اموی از زمانی که "اسماعیل بن یسار" در حضور "هشام بن عبدالملک" مفاخر ایرانیان را میشمرد، آغاز شد.به نظر من زیباترین شاهکار رندانهی فردوسی همین جاست، چونین مجموعهای را در لفاف مدیحهای از قبیل جهاندار محمود شاه بزرگ پیچیدن و میان درباریان پراکندن جرأت و جسارت بسیار میخواهد. چه ظاهر بینی ساده لوحانهای است توسل به افسانهی صلهی محمودی و بجای دینار طلا نقره دادنش. صلهی واقعی چونین اثری چوبهی دار است و شمشیر آبدار، نه درهم و دینار. فردوسی اگر جویای صله بود این قدر به عقلش میرسید که دست از کار خطرناک شاهنامهسرایی بردارد و در ردیف چهارصد شاعری که زینتبخش دربار محمودیاند با ناز و نعمت زندگی کند و به شیوهی منوچهری بر چهرهی کریهی زمانه با جام عقیقین غازهی تجاهلی زند، یا چون فرخی با قصیدهای جانانه قتل عام مردم ری را به عنوان فتوحات اسلامی تهنیت گوید، یا چون عنصری نبوغ هنریش را وقف پیچ و شکنِ زلف ایاز کند؛ تا عیشش مدام و کارش به کام باشد. او اگر در بند صلهی محمودی بود و هدفش از سرودن شاهنامه نظم داستانی سرگرم کننده، چه ضرورتی داشت سی سال جان بکند و از کیسه بخورد تا سرانجام کارش به جایی رسد که فرا رسیدن زمستان و مشاهدهی انبار بی آذوقهاش، نالهی شکایت سر دهد که:
ندارد نمک سود و گندم نه جو
نه چیزی پدید است تا جو درو
و به یاد عزیزان از دست رفتهای که قدر خدمت ارزندهاش را میدانستند و تا زنده بودند به یاریش میشتافتند اشک حسرت فرو بارد، و در حالی که رعشهی پیری بر دست و پایش ریخته است و تهیدستی و سال نیرو گرفته، با دلی پر خون از بی توجهی و حق ناشناسی هموطنان، سر به آسمان بردارد که:
الا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند؟