از همه تامل انگیزتر رندی این دهقانزادهی طوسی است، رندی زیبایش در اهدای شاهنامه به دربار محمود غزنوی. اهدای مجموعهای لبریز از مثالب ترکان که با مصراع به نام خداوند جان و خرد آغاز میشود به فرمانروای ترک قدرتمندی که با همهی قدرت و امکاناتش به جنگ تعقل آمده است و خردگرایی. اهدای کتابی لبریز از تفکرات شیعی با اعتراف مردانهی بر این زادم و هم بر این بگذرم به دربار شاه سنی متعصبی مه داغ رفض و اردتداد بر پیشانی دوستان اهل بیت رسالت مینهد و با کشتن روافض شش دانگ بهشت عنبر سرشت را از آن خود میداند. اهدای اثری لبریز از حماسههای شعوبی و مفاخر ایرانی به پیشگاه سلطان قدرتمندی که مشروعیت حکومتش بسته به تایید عباسیان بغداد است.
شعوبیه در لغت، یعنی اهل مساوات و برابری. و در اصطلاح گروهیاند که قائل به برتری عرب بر عجم نیستند. وجه تسمیه فرقه، مخالف تعصب عربی، به شعوبیه این است که این فرقه با استدلال به آیه «وَ جَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ؛ خواهان مساوات میان ملل بودند.» و زمزمه عقاید شعوبیه از اواخر عهد اموی از زمانی که "اسماعیل بن یسار" در حضور "هشام بن عبدالملک" مفاخر ایرانیان را میشمرد، آغاز شد.به نظر من زیباترین شاهکار رندانهی فردوسی همین جاست، چونین مجموعهای را در لفاف مدیحهای از قبیل جهاندار محمود شاه بزرگ پیچیدن و میان درباریان پراکندن جرأت و جسارت بسیار میخواهد. چه ظاهر بینی ساده لوحانهای است توسل به افسانهی صلهی محمودی و بجای دینار طلا نقره دادنش. صلهی واقعی چونین اثری چوبهی دار است و شمشیر آبدار، نه درهم و دینار. فردوسی اگر جویای صله بود این قدر به عقلش میرسید که دست از کار خطرناک شاهنامهسرایی بردارد و در ردیف چهارصد شاعری که زینتبخش دربار محمودیاند با ناز و نعمت زندگی کند و به شیوهی منوچهری بر چهرهی کریهی زمانه با جام عقیقین غازهی تجاهلی زند، یا چون فرخی با قصیدهای جانانه قتل عام مردم ری را به عنوان فتوحات اسلامی تهنیت گوید، یا چون عنصری نبوغ هنریش را وقف پیچ و شکنِ زلف ایاز کند؛ تا عیشش مدام و کارش به کام باشد. او اگر در بند صلهی محمودی بود و هدفش از سرودن شاهنامه نظم داستانی سرگرم کننده، چه ضرورتی داشت سی سال جان بکند و از کیسه بخورد تا سرانجام کارش به جایی رسد که فرا رسیدن زمستان و مشاهدهی انبار بی آذوقهاش، نالهی شکایت سر دهد که:
ندارد نمک سود و گندم نه جو
نه چیزی پدید است تا جو درو
و به یاد عزیزان از دست رفتهای که قدر خدمت ارزندهاش را میدانستند و تا زنده بودند به یاریش میشتافتند اشک حسرت فرو بارد، و در حالی که رعشهی پیری بر دست و پایش ریخته است و تهیدستی و سال نیرو گرفته، با دلی پر خون از بی توجهی و حق ناشناسی هموطنان، سر به آسمان بردارد که:
الا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند؟
چو بودم جوان برترم داشتی
به پیری درم خوار بگذاشتی
مرد طوسی دانسته و سنجیده در راهی قدم گذاشته است که عواقبش آوارگی است و تنگدستی.
مردی چنین با هدفی چنان، اهل تفنن و افسانهسرایی نیست. او دانسته و سنجیده در این راه قدم گذاشته و متوجه عواقبش بوده است و پای لَرزش هم نشسته. اکنون نوبت جوانان خردمند ایرانی است که کارش را سرسری نگیرند، و بکوشند ضمن آشنایی بیشتر با گذشتهی سرزمین و تحولات تاریخی دیارشان، با جان کلام فردوسی آشنا شوند و شیرینی سخن و لذت افسانهها از پیام این هم وطن خردمند غافلشان ندارد.
سرایندهی خردگرایی که در مقدمهی کتابش جوهر یک دوره حکمت یونان و معارف اسلام را در چند بیتِ مختصر میفشارد، از مقولهی پرده گشایان و معرکه گیران حاشیهی بازار نیست تا سی سال عمر گرانقدرش را صرف افسانه سراییهای تفنن آمیز کند. هدف مرد از سرودن شاهنامه جز این است و خود بیش از همه متوجه تأثیر جوادانهی اثر و عظمت کار خویشتن است که در پایان کار خسته کننده و زندگیِ به پیری و نیستی کشیدهاش به دیوار بی کسی تکیه میزند و در فضای حق ناشناسی زمزمهی رضایتی سر میدهد که عجم زنده کردم بدین پارسی.
مرد، داستانهای اساطیری ایران باستان را مجموعهی دلنشین حمت آمیز عبرت آموزی دیده است که هم باز گفتنش در آن روزگار سیاه تسلط عریان و ترکان بر سرزمین ایران خدمتی وطن دوستانه است، و هم به پارسی سرودنش ضامن دوام زبان فارسی و حفظ استقلال فرهنگ ایرانی، و هم به بهانهی داستان سرایی مجالی مناسب جستن برای انتقال تجارب اجتماعی پیشینیان به نسلهای آینده در زبان کنایی تا از آسیب جاهلان و تصرف نااهلان معاف ماند،و در فراز و نشیبهای تاریخ این سرزمین مایهی قوت قلب جوانان وطنش گردد و چراغ راه چاره جویان در ظلمات بی فرهنگیها.
مردی که از فحوای کلام و لابلای اشعارش حکمت میتراود، با تسلط اعجاب انگیزش بر معارف زمان، قطعا میداند که از دوش آدمیزاده مار نمیروید و میداند که موجودی به اسم دیو و پری وجود خارجی ندارد، و هم میداند که میتوان در پناه افسانهسرایی پیام خود را به ذهن بیدار و اشارتشناس نسلهای آینده منتقل کرد.
غالب صحنههای شاهنامه، چه داستانهایی که میراث نیاکان است و چه شاخ و برگهایی که محصول طبع ظریف و اشارت پسند فردوسی، از کنایت و اشارتی خالی نیست. زبان کنایی تنها وسیلهای است که شاعر و نویسندهی عهد استبداد و اختناق میتواند به کار گیرد و پیامش را به معاصران و به آیندگان برساند، و احتمالاً یر سیزش فدای زبان سرخ نشود. بله، احتمالاً و آنهم به ندرت.
شاعر و نویسندهی واقعی قبل از هر چیز اهل فکر و بصیرت است، و مشتاق انتقال فکر و عرضهی پیامش، نه چون نقالان قهوهخانه و بازیگران سیرک سرگرم کردن خلایق و گذراندن عمری و کسب معاشی. بشکند قلمی که بی احساس مسئولیت در مقابل وجدان و تاریخ و نسلهای آینده بر صفحهی کاغذ لغزد و بخشکد دستی که حرکتش نفعی عاید اذهان بیدار و دلهای مشتاق نگردد.
اشارتی که در موارد مختلف از برکت طبع جسور و روح آزادهی فردوسی چاشنی داستانها شده است، در نهایت ایجاز است. ایجازی هنرمندانه که اهل بصیرت دریابند و از آسیب غوغای عوام برکنار ماند. و این رعایت ایجاز هم وسیلهی موثری است برای پیامرسانیهای عهد اختناق، و هم جلوهگاه مناسبی برای هنرنماییهای سخنور صاحب قریحه.
علی اکبر سعیدی سیرجانی
- ۰ نظر
- ۱۴ دی ۰۳ ، ۲۰:۴۲