نیم ساعتی دور از جهان، نزدیک به خودم
پنجشنبه, ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ۰۴:۱۰ ب.ظ
✍ #پسر_کوهستان
لوداب-نهم بهمنماه یکهزار و چهارصد و چهار
سکوت، آرام و بیادعا، دورم پرسه میزند.
نیم ساعتی میشود ماشین را کنار کشیدهام و خودم را سپردهام به آغوش طبیعت؛
بیعجله، بیقرارِ مقصدی دیگر.
برف و باران و مه و سرما،
مثل رفیقهایی قدیمی،
حلقه زدهاند دور دلم.
آسمان انگار مردد است؛
نه تماماً ابری،
نه کاملاً صاف.
همین بلاتکلیفیاش،
دلنشین است.
بلوطهای سرافراز زاگرس،
برگهایشان را ریختهاند
و با لهت و اورشان،
بیهیچ چشمداشتی،
دلنوازی میکنند.
بلوط نجیب است؛
هر طور که باشی،
هر حالی که داشته باشی،
راهی بلد است برای مفید بودن،
برای آرام کردن.
کوه و صخره،
لوداب را در آغوش گرفتهاند؛
سخت، استوار،
اما مهربان.
انس عجیبی اینجاست؛
انگار بعضی جاها،
آدم را میشناسند.
صدای ماشینها
تنها خرابی این حال خوش است؛
هرچند اگر همین جاده نبود،
من هم هرگز
به این کشف نمیرسیدم.
قارقارِ کلاغ،
فعلاً تنها صداییست
که از این حوالی بلند میشود؛
صدایی تنها،
اما باوقار.
انگار رهبر ارکسترِ این سکوت است
و هر «قار»ش
نقطهگذاریِ دقیقیست
بر موسیقیِ آرامِ طبیعت.
روستاها دیگر شبیه گذشته نیستند؛
نه جمعیتشان،
نه خانهها،
نه گرمای سنتی دیوارها.
اما هر کاری کنی،
روستا، روستاست.
و من که به دهاتیبودن
و پشتکوهیبودن فخر میفروشم،
اینجا حالم خوب میشود،
مست میشوم،
بیآنکه بادهای در کار باشد.
برای من،
باده تصویر است و حس.
چای نعنایی را که با خود آوردهام،
آهسته سر میکشم؛
گرمایش از گلو پایین میرود
و بویش
با بوی نمِ خاک در هم میآمیزد.
مستتر میشوم،
نه از چای،
که از همین آغوشِ بیادعای طبیعت
که آدم را بیسؤال میپذیرد
و بیقضاوت،
آرامش را
وسط دلش مینشاند.
رودخانه جاریست
و صدایش،
موسیقیایست که
آدم را یاد خودش میاندازد.
برف و آب و مه و خورشید
و نمِ باران،
همه دستبهدست هم دادهاند
تا بوی نمِ خاک،
حال دلم را خوش کند.
گاهی فکر میکنم
کسی کنارم نشسته؛
با او حرف میزنم،
او میخندد
و مرا هم
به خنده وامیدارد.
آدم، وقتی حالش خوب است،
تنهاییاش هم
شلوغ میشود.
سگهای روستا
از دور که مرا میبینند،
دمی تکان میدهند
و نزدیک میآیند.
نمیدانم جذبهای هست
یا خیال میکنند
چیزی برای خوردن دارم.
نیم ساعتی کنارم میایستند؛
شاید حال خوب را میفهمند،
شاید آمدهاند
سهمی ببرند
از این انرژیِ پخششده در هوا.
هرچه هست،
ساعتی درنگ در اینجا،
در این هوا و این ساعت،
آدم را از نو تنظیم میکند.
گاهی آدم به چنین مکثی نیاز دارد
تا بار زندگی
کمی سبکتر شود؛
تا یادش بیاید
همهچیز دویدن نیست،
بعضی وقتها
ایستادن،
خودِ راه است.
و انگار این بیت،
تمام این حال را
خلاصه کرده است:
«حالِ ما خوب است
اما این خوببودن
دلیلِ سادهای دارد.»
لوداب-نهم بهمنماه یکهزار و چهارصد و چهار
سکوت، آرام و بیادعا، دورم پرسه میزند.
نیم ساعتی میشود ماشین را کنار کشیدهام و خودم را سپردهام به آغوش طبیعت؛
بیعجله، بیقرارِ مقصدی دیگر.
برف و باران و مه و سرما،
مثل رفیقهایی قدیمی،
حلقه زدهاند دور دلم.
آسمان انگار مردد است؛
نه تماماً ابری،
نه کاملاً صاف.
همین بلاتکلیفیاش،
دلنشین است.
بلوطهای سرافراز زاگرس،
برگهایشان را ریختهاند
و با لهت و اورشان،
بیهیچ چشمداشتی،
دلنوازی میکنند.
بلوط نجیب است؛
هر طور که باشی،
هر حالی که داشته باشی،
راهی بلد است برای مفید بودن،
برای آرام کردن.
کوه و صخره،
لوداب را در آغوش گرفتهاند؛
سخت، استوار،
اما مهربان.
انس عجیبی اینجاست؛
انگار بعضی جاها،
آدم را میشناسند.
صدای ماشینها
تنها خرابی این حال خوش است؛
هرچند اگر همین جاده نبود،
من هم هرگز
به این کشف نمیرسیدم.
قارقارِ کلاغ،
فعلاً تنها صداییست
که از این حوالی بلند میشود؛
صدایی تنها،
اما باوقار.
انگار رهبر ارکسترِ این سکوت است
و هر «قار»ش
نقطهگذاریِ دقیقیست
بر موسیقیِ آرامِ طبیعت.
روستاها دیگر شبیه گذشته نیستند؛
نه جمعیتشان،
نه خانهها،
نه گرمای سنتی دیوارها.
اما هر کاری کنی،
روستا، روستاست.
و من که به دهاتیبودن
و پشتکوهیبودن فخر میفروشم،
اینجا حالم خوب میشود،
مست میشوم،
بیآنکه بادهای در کار باشد.
برای من،
باده تصویر است و حس.
چای نعنایی را که با خود آوردهام،
آهسته سر میکشم؛
گرمایش از گلو پایین میرود
و بویش
با بوی نمِ خاک در هم میآمیزد.
مستتر میشوم،
نه از چای،
که از همین آغوشِ بیادعای طبیعت
که آدم را بیسؤال میپذیرد
و بیقضاوت،
آرامش را
وسط دلش مینشاند.
رودخانه جاریست
و صدایش،
موسیقیایست که
آدم را یاد خودش میاندازد.
برف و آب و مه و خورشید
و نمِ باران،
همه دستبهدست هم دادهاند
تا بوی نمِ خاک،
حال دلم را خوش کند.
گاهی فکر میکنم
کسی کنارم نشسته؛
با او حرف میزنم،
او میخندد
و مرا هم
به خنده وامیدارد.
آدم، وقتی حالش خوب است،
تنهاییاش هم
شلوغ میشود.
سگهای روستا
از دور که مرا میبینند،
دمی تکان میدهند
و نزدیک میآیند.
نمیدانم جذبهای هست
یا خیال میکنند
چیزی برای خوردن دارم.
نیم ساعتی کنارم میایستند؛
شاید حال خوب را میفهمند،
شاید آمدهاند
سهمی ببرند
از این انرژیِ پخششده در هوا.
هرچه هست،
ساعتی درنگ در اینجا،
در این هوا و این ساعت،
آدم را از نو تنظیم میکند.
گاهی آدم به چنین مکثی نیاز دارد
تا بار زندگی
کمی سبکتر شود؛
تا یادش بیاید
همهچیز دویدن نیست،
بعضی وقتها
ایستادن،
خودِ راه است.
و انگار این بیت،
تمام این حال را
خلاصه کرده است:
«حالِ ما خوب است
اما این خوببودن
دلیلِ سادهای دارد.»
- ۰۴/۱۱/۱۰