دیدار بر قلهی مه 🌙
✍️ #پسر_کوهستان
یاسوج - هشت بهمن ماه یک هزار و چهارصد و چهار
شب، هنوز باران را فراموش نکرده بود.
ابرها، با بوی نم و خاکِ تازه، از لای کوه بالا میرفتند.
سرما نرم بود، مثل دستی که میخواهد نوازش کند نه آزار.
و من… با دلی نیمهسوخته از حیرت روزگار، راه افتادم تا برسم به او.
نمیدانم از کجا دانستم که آن سوی قله، چراغی روشن است.
نه بزرگ، نه چشمگیر؛ اما نوری داشت که نمیتوانستی نادیده بگیریش.
همان اشارهها، همان دعوتهای بیصدا، که اهل دل میفهمند.
وقتی رسیدم، او نشسته بود کنار اجاقی خاموش، عصا به دست، با چهرهای آرامتر از برف.
گفتم:
– راه سخت بود، آقا. گاهی فکر کردم که دیگر رسیدنی نیست.
نگاه کرد و آهسته گفت:
– رسیدنِ آدم، به مقصد نیست، به خودشه.
بعضی راهها فقط برای این کشیده میشن که دل گرم بشه، نه بدن.
سختی، امتحان نیست، عهدنامهٔ عشقه.
خدا عاشق رو بهانهای جز صبر نمیده.
نشستم.
سکوت، میان ما جاری شد مثل ذکر.
چای میجوشید، بخارش مثل دعا بالا میرفت.
پرسیدم:
– گاهی در میان مردم، احساس سنگینی میکنم. انگار دروغ، عادت شده. چه باید کرد وقتی جهان از معنا میبُرد؟
لبخند زد. نه از سر بیدردی، از سر اطمینان.
– پسرم، مؤمن همانقدر باید درونش آرام باشد که بیرونش بیدار.
اگر همهٔ دنیا فراموش کنند، تو یاد نگیر که سرد شوی.
دنیا همیشه میان سیاهی و نور در جنگ است،
اما اهل ایمان، سپاه ساکتِ صبحاند؛ بیهیاهو، روشن.
دلم گرفت، گفتم:
– آقا، ایمانم گاهی کم میآید. میخواهم عاشق باشم، اما میترسم بروم بیفکر، و میترسم بمانم بیعشق.
فرمود:
– عشق، بدون فکر، آتشِ بیدود است؛ زود میمیرد.
ولی فکرِ بیعشق هم چراغ بیروغن است؛ سرد و بیثمر.
ایمان یعنی اینکه عقل را در خدمت عشق بگذاری.
راهِ خدا راهِ عاقلانِ عاشق است، نه مجنونانِ بیفکر.
باد یکدفعه برخاست. صدای آن زلال بود، مثل وضو.
سکوت را شکست و گفتار را معنا داد.
آقا نگاهی به افق انداخت؛ برف دوباره مینشست روی سنگ.
– عدالتی که در آن بوی محبت نباشد، اسمش سیاست است، نه عدالت.
و معنویتی که در آن بوی مسئولیت نباشد، اسمش خواب است، نه سلوک.
خدا، آزادی و عدالت را در یک کاسه ریخته؛ هر که یکی را دور بریزد، از هر دو جداست.
احساس کردم کوه آرام گرفته، مثل دل آدمی که فهمیدهست.
پرسیدم:
– آقا، چطور با این همه سختی، امید از دل شما نمیرود؟
چشم بست و گفت:
– امید من از آینده نیست، از وعدهست.
وعدهٔ خدای صادق، بالاتر از تحلیلِ ماست.
ما مأمور به ساختنایم، نه دیدن نتیجه.
هر گام در راه حق، ولو بیثمر در ظاهر، گامیست در مسیر جاودانگی.
باد آرام شد. آتش، بیصدا روشن ماند.
گفت:
– پسر کوهستان، یاد بگیر دل روشن نگاه داری.
اگر چراغی باشی، حتی در اتاقی کوچک، کافیه.
نور، دنبال وسعت نمیگرده، دنبال اثره.
و خدا از تو نمیخواهد همهچیز را درست کنی؛
میخواهد خودت را گم نکنی میان درست و غلطها.
اشک بیدعوت آمد.
نه از غم، از شرمِ فهمیدن.
بلند شدم، دست دادم.
دوست نداشتم ازش جدا شم ولی شرم حضور
در محضرش راضیم کرد
بیش از این درگیرم نباشد.
نگاهم کرد، چنان نرم که دل در خودش فرو رفت.
فرمود:
– برو. راه ادامه دارد. ما همه در مسیر یک صبحایم.
ما برفی هستیم که آب میشویم تا رود از ما بگذرد.
پایین آمدم، در دلِ شب.
و فهمیدم هر که با *نورِ او* دیداری داشته باشد،
دیگر تاریکی را نه میبیند، نه باور میکند.
- ۰۴/۱۱/۰۹