حرفی عاشقانه در شبی بارانی!
چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۱۱ ق.ظ
✍️ #پسر_کوهستان ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۴
امشب هوا بارانی است…
بارانی که فقط خیابان را خیس نمیکند؛
دل را هم نرم میکند،
آدم را میبرد به گوشهای دور از هیاهو،
جایی که بتوانی آرام
نامش را صدا بزنی
بیآنکه کسی بشنود
جز او.
چراغ اتاق کمنور است.
باران روی شیشه خط میکشد
و من،
در شب میلادت،
با تو خلوت کردهام؛
نه با زبان خطابه،
نه با صدای جمع،
با دلِ برهنه،
همانطور که هست.
ای امیدِ همیشهنایافته،
این روزها ایران شبیه دلِ من است؛
محاصره شده،
از بیرون زیر فشار،
از درون خسته.
محاصرهی اقتصادی
مثل دستی که آرام اما پیوسته
گلوی معیشت مردم را میفشارد،
محاصرهی سیاسی
مثل دیواری نامرئی
که هر روز بلندتر میشود،
و نشانهرویِ نظامی
مثل نگاهی سرد
که از دور،
آرام،
اما جدی،
تهدید میکند.
اما تو بهتر میدانی،
درد ما فقط از بیرون نیست.
گاهی تیر را
خودمان شلیک کردهایم
به پای خودمان.
ضعفها،
کمکاریها،
بیتدبیریها
در دولت و مجلس،
تصمیمهایی که
از عقل عبور نکردند
و مستقیم از احساس سقوط کردند.
همینها
کشور را خستهتر کرد،
راه را تنگتر کرد،
و مردم را دلنگرانتر.
امشب اینها را
نه با خشم،
که با شرم میگویم.
در خلوت تو.
مثل کسی که
اعتراف میکند
تا شاید بخشیده شود.
این حوادثِ پشتسرهم،
این بالا و پایین شدنها،
این موجِ سینوسیِ امید و اضطراب،
بیدلیل نیست.
آمده تا ما را بیدار کند.
تا بفهمیم
انتخاب ما فقط یک لحظه نیست؛
سالهاست…
دهههاست…
یک رأی میتواند
مدیریت کشوری را
یا به تدبیر بسپارد
یا به تلاطم.
انتظار تو،
فقط دعا نیست؛
فهم است؛
بلوغ است.
اینکه یاد بگیریم
در لحظههای حساس،
عقل را جلوتر از هیجان بگذاریم،
و آینده را
قربانی احساسات کوتاهمدت نکنیم.
باران آرامتر شده…
قطرهها
روی شیشه
مثل کلمات ناتمام میلغزند.
یادم میآید که گفتهاند:
دل اگر درست ببیند،
راه خودش را پیدا میکند.
در دل شب،
آیهای آهسته
در جانم مینشیند:
إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ
حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ
خدا سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد
مگر آنکه خودشان تغییر کنند.
چه آیهی تنهایی…
چه آیهی مسئولیتی…
زیر لب میگویم:
تو اگر بیایی
همهچیز
از نو معنا میشود.
ای منجیِ صبور،
من امشب
از تو معجزه نمیخواهم.
فقط کمک کن
ما بالغتر شویم،
عاقلتر شویم،
کمهیجانتر شویم،
کمفریبتر شویم.
کمک کن
این تجربههای تلخ،
این دولتها،
این مجلسها،
برای ما درس باشند،
نه تکرار.
باران هنوز میبارد…
و من در این خلوت بارانی،
با عشقی آرام اما عمیق،
با نگرانی برای این خاک،
و با امیدی که هنوز زنده است،
آرام میگویم:
اگر ما بهتر شویم،
اگر درستتر انتخاب کنیم،
شاید این سرزمین
بیصدا،
بیادعا،
یک قدم
به تو نزدیکتر شود.
💠 اَوحیات
🆔 ایتا | روبیکا | وبلاگ | بله
امشب هوا بارانی است…
بارانی که فقط خیابان را خیس نمیکند؛
دل را هم نرم میکند،
آدم را میبرد به گوشهای دور از هیاهو،
جایی که بتوانی آرام
نامش را صدا بزنی
بیآنکه کسی بشنود
جز او.
چراغ اتاق کمنور است.
باران روی شیشه خط میکشد
و من،
در شب میلادت،
با تو خلوت کردهام؛
نه با زبان خطابه،
نه با صدای جمع،
با دلِ برهنه،
همانطور که هست.
ای امیدِ همیشهنایافته،
این روزها ایران شبیه دلِ من است؛
محاصره شده،
از بیرون زیر فشار،
از درون خسته.
محاصرهی اقتصادی
مثل دستی که آرام اما پیوسته
گلوی معیشت مردم را میفشارد،
محاصرهی سیاسی
مثل دیواری نامرئی
که هر روز بلندتر میشود،
و نشانهرویِ نظامی
مثل نگاهی سرد
که از دور،
آرام،
اما جدی،
تهدید میکند.
اما تو بهتر میدانی،
درد ما فقط از بیرون نیست.
گاهی تیر را
خودمان شلیک کردهایم
به پای خودمان.
ضعفها،
کمکاریها،
بیتدبیریها
در دولت و مجلس،
تصمیمهایی که
از عقل عبور نکردند
و مستقیم از احساس سقوط کردند.
همینها
کشور را خستهتر کرد،
راه را تنگتر کرد،
و مردم را دلنگرانتر.
امشب اینها را
نه با خشم،
که با شرم میگویم.
در خلوت تو.
مثل کسی که
اعتراف میکند
تا شاید بخشیده شود.
این حوادثِ پشتسرهم،
این بالا و پایین شدنها،
این موجِ سینوسیِ امید و اضطراب،
بیدلیل نیست.
آمده تا ما را بیدار کند.
تا بفهمیم
انتخاب ما فقط یک لحظه نیست؛
سالهاست…
دهههاست…
یک رأی میتواند
مدیریت کشوری را
یا به تدبیر بسپارد
یا به تلاطم.
انتظار تو،
فقط دعا نیست؛
فهم است؛
بلوغ است.
اینکه یاد بگیریم
در لحظههای حساس،
عقل را جلوتر از هیجان بگذاریم،
و آینده را
قربانی احساسات کوتاهمدت نکنیم.
باران آرامتر شده…
قطرهها
روی شیشه
مثل کلمات ناتمام میلغزند.
یادم میآید که گفتهاند:
دل اگر درست ببیند،
راه خودش را پیدا میکند.
در دل شب،
آیهای آهسته
در جانم مینشیند:
إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ
حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ
خدا سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد
مگر آنکه خودشان تغییر کنند.
چه آیهی تنهایی…
چه آیهی مسئولیتی…
زیر لب میگویم:
تو اگر بیایی
همهچیز
از نو معنا میشود.
ای منجیِ صبور،
من امشب
از تو معجزه نمیخواهم.
فقط کمک کن
ما بالغتر شویم،
عاقلتر شویم،
کمهیجانتر شویم،
کمفریبتر شویم.
کمک کن
این تجربههای تلخ،
این دولتها،
این مجلسها،
برای ما درس باشند،
نه تکرار.
باران هنوز میبارد…
و من در این خلوت بارانی،
با عشقی آرام اما عمیق،
با نگرانی برای این خاک،
و با امیدی که هنوز زنده است،
آرام میگویم:
اگر ما بهتر شویم،
اگر درستتر انتخاب کنیم،
شاید این سرزمین
بیصدا،
بیادعا،
یک قدم
به تو نزدیکتر شود.
💠 اَوحیات
🆔 ایتا | روبیکا | وبلاگ | بله
- ۰۴/۱۱/۱۶