آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

سلام خوش آمدید

ستایش سلطان محمود

پنجشنبه, ۸ تیر ۱۴۰۲، ۰۸:۱۸ ق.ظ

قبل    بعد

بدین نامه من دست بردم فراز

به  نام  شهنشاه  گردن  فراز

نامه : شاهنامه

دست فراز بردن : اقدام کردن

خداوند تاج   و  خداوند تخت

جهاندار و بیدار و پیروز بخت

 

جهان آفرین  تا   جهان آفرید

چون او شهریاری نیامد پدید

 

چو خورشید بر گاه  بنمود تاج

زمین شد به کردار تابنده عاج

 به کردار : مانند

ابوالقاسم آن شاه پیروز بخت

نهاد  از  بر تاج  خورشید تخت

 

ز خاور بیاراست تا باختر

پدید آمد از فرّ او کان زر

اشاره به ثروتمند شدن و پیشرفت کردن کشور در زمان پادشاهی محمود

مرا    اختر خفته     بیدار   گشت

به مغز اندر اندیشه بسیار گشت

اختر : ستاره : اینجا بخت

مرا    اختر خفته     بیدار   گشت : بخت بد من برگشت

بدانست کامد زمان سخن

کنون نو شود  روزگار کهن

 

بر اندیشه‌ی      شهریار زمین

بخفتم شبی ، لب پر از آفرین

 

چنان دید  روشن روانم  به خواب

که رخشنده شمعی بر آمد از آب

 

همه  روی  گیتی  شب  لاجورد

از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد

 

در و دشت بر سان دیبا شدی

یکی  تخت پیروزه    پیدا شدی

بر سان : به سان ، مانند

نشسته بر او شهریاری چو ماه

یکی  تاج  بر سر  به  جای کلاه

 

رده  بر  کشیده سپاهش دو میل

به دست چپش هفتصد زنده پیل

رده : ردیف

زنده پیل : فیل بزرگ رزمی

رده  بر  کشیده سپاهش دو میل :سپاه آرایش نظامی در یک ردیف منظم گرفت

میل : مایل: واحد مصافت لاتین

 

یکی پاک دستور پیشش به پای

به  داد  و  بدین  شاه را رهنمای

پاک دستور : وزیر (اینجا منظور فضل بن احمد اسفراینی)

مرا خیره گشتی سر از فرّ شاه

و زان زنده پیلان و چندان سپاه

 

چون آن چهره‌ی خسروی دیدمی

از   آن      نامداران    بپرسیدمی

خسروی : شاهانه

که این چرخ و ماه ا‌ست گر تاج و گاه؟

ستاره است پیش اندرش گر سپاه؟

 

مرا گفت کین شاه روم‌ست و هند

ز قنّوج    تا         پیش دریای سند

قنوج : نام شهری در هندوستان

سند : رودخانه سند

که ایران و توران ورا بنده‌اند

به رای و به فرمان او زنده‌اند

 

بیاراست روی زمین را به داد

بپردخت از آن، تاج بر سر نهاد

پردختن : فارغ شدن

جهاندار    محمود    شاه     بزرگ

به دابشخور آرد همی میش و گرگ

به دابشخور آرد همی میش و گرگ : تمثیل از اوضاع خوب و برقراری عدالت و حاکمیت صلح و صفا 

ز کشمیر تا پیش دریای چین

بر  او  شهریاران  کنند   آفرین

 

چو کودک لب از شیر مادر بشست

ز گهواره    محمود     گوید نخست

 

تو نیز آفرین کن که گوینده‌یی

بدو      نام جاوید    جوینده‌یی

 بدو : به سبب او

نپیچد کسی سر ز فرمان اوی

نیارد   گذشتن   ز پیمان  اوی

 

چو بیدار گشتم بِجَستم ز جای

چه مایه شب تیره بودم به پای

آن شب تیره دیگر خوابم نبرد و بسیار بیدار ماندم

بر آن شهریار آفرین خواندم

نبودم دِرَم، جان بر افشاندم

 

به دل گفتم این خواب را پاسخ است

که    آواز  او     بر جهان فرخ   است

پاسخ : تعبیر ، اجابت

بر  آن    آفرین   کو کند آفرین

بر آن بخت بیدار و تاج و نگین

 

ز فَرَش جهان شد چو باغ بهار

هوا پر از ابر  و   زمین  پر  نگار

نگار : زیبایی ، جلوه

از ابر اندر آمد به هنگام، نم

جهان شد به کردار باغ ارم

به کردار : مانند

باران به وقت بهار آمد ( اشاره به فتح مرو توسط امیر خراسان)

به ایران همه خوبی از داد اوست

کجا هست مردم، همه یاد اوست

کجا : هر کجا ، هر جا

به  بزم   اندرون    آسمان  وفاست

به رزم اندرون   تیز چنگ   اژدهاست

آسمان : استعاره از گشاده دستی

به تن زنده پیل و  به  جان  جبرئیل

به دست ابر بهمن، به دل رود نیل

تنش چون پیلی‌ست قوی هیکل، جانش امین وحی و مقرب درگاه‌ست. دستانش مانند ابر بخشنده و دلش دریای‌ست.

سر بخت بدخواه با خشم اوی

چو دینار شد خوار بر چشم اوی

سرنوشت بدخواهان در مواجهه با خشم او، چون مال در نظر او پست بود

نه گُنداوری گیرد از تاج و گنج

نه دل تیره دارد ز زرم و ز رنج

گنداوری: (با ریشه پهلوی گند: خایه ، سپاه ، گروه)

نه گُنداوری گیرد از تاج و گنج : ایشون قدرت پهلوانیش رو از تاج و تخت نگرفته بلکه خودش پهلوان بزرگیه

گندآور : پهلوان ، جنگجو

هر آن کس که دارد ز پروردگان

از آزاد     و    از نیک‌دل بردگان

پروردگان : پرورده شده گان ، بندگان

شهنشاه را سر به سر دوست‌دار

به  فرمانش  بسته  کمر   استوار

 

شده هر یکی شاه بر کشوری

روان  نامشان  بر  همه  منبری

 

نخستین برادرش کهتر به سال

که در مردمی کس ندارد همال

که ، کهتر : کوچک ، کوچکتر ؛

همال : همتا

به گیتی پرستنده‌ی فر و نصر

زیَد  شاد  در  سایه‌ی پر عصر

هر کس که دوستدار نصر (امیر ابوالمظفر نصر بن ناصرالدین، برادر کوچک سلطان محمود) در سایه محمد به سر خواهد برد

کسی که‌ش پدر ناصردین بود

پی تخت   او   تاج پروین   بود

پی تخت   او   تاج پروین   بود : پایه‌ی تخت او بلند پایه است

و دیگر   دلاور  سپهدار     طوس

که در جنگ بر شیر دارد فسوس

سپهدار طوس : ابوالحرث ارسلان جاذب (سلطان طوس در زمان سلطان محمود)

که در جنگ بر شیر دارد فسوس: از بس دلاور است در جنگ دلاوری شیر را تمسخر می کند

ببخشد دِرَم هر چه یابد ز دهر

همه آفرین جوید  از  دهر  بهر

 دهر : روزگار

به  یزدان   بود  خلق  را  رهنمای

سر شاه خواهد که باشد به جای

 

جهان بی‌سر و تاج خسرو مباد

چنین هم  بماناد جاوید  و  شاد

 

همیشه تن آباد با تاج و تخت

ز درد و غم آزاد  و  پیروز  بخت

کنون بازگردم  به  آغاز  کار

سوی نامور نامه‌ی شهریار

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

شاهنامه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
آب حیات

پسر کوهستان
هادی غفاری
اَو حیات : آب حیات

ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﻫﺎ ﺷﻮﻡ،
ﺑﺎﺯ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ،
ﺍﻭ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﺳﺖ؛
ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻭ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺛﻤﺮ ﺍﺳﺖ،
ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺧﻠﻖ ﮔﺮگ هاﯼ ﻫﺎﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ، ﻫﻮﻝ ﻭﮐﯿﻨﻪ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎﺭﺩ،
ﺗﻮ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ﺁﺳﯿﺐ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ،
ﺍﯼ ﭘﻨﺎه گاﻩ ﺍﺑﺪﯼ ! ﺗﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﺷﻮﯼ ...

دکتر علی شریعتی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب