آفرینش آفتاب
قبل بعد
روان اندر او گوهرِ دلفروز
کز او روشنایی گرفته است روز
گوهر دل فروز : خورشید
که هر بامدادی چه زرین سِپَر
ز مشرق برآرد فروزنده سَر
زمین پوشد از نور پیراهنا
شود تیر گیتی بدو روشنا
چون از مشرق او سوی خاور کشد
ز مشرق شبِ تیره سَر برکشد
چهار جهت اصلی :
خراسان : مشرق
خاور : مغرب
باختر : شمال
نیمروز : جنوب
نگیرند مر یک دگر را گذر
نباشد از این یک روش زاستر
زاستر : زان سوتر : دورتر ، فراتر
خورشید و ماه را را بر یکدیگر نمی گیرند و این روش را همیشه نگه می دارند
اِیا آن که تو آفتابی همی
چه بودت که بر من نتابی همی
به زیبایی آسمان و خورشید اشاره میکند و آن را با استعارههایی شاعرانه توصیف میکند. در پایان، با لحنی دلگیر و گلهآمیز، از خورشید (یا شاید نمادی از معشوق یا حقیقتی بالاتر) میپرسد چرا بر او نمیتابد یا به او توجه نمیکند.
قبل بعد
- ۰۲/۰۴/۰۴