قبل بعد
سخنگوی دهقان چه گوید نخست
که تاج بزرگی به گیتی که جست
که بود آن که دیهیم بر سر نهاد
ندارد کس آن روزگاران بیاد
دیهیم : تاج
مگر کز پدر یاد دارد پسر
بگوید تو را یک به یک، در به در
یک به یک : نکته به نکته
در به در : مورد به مورد ، کاملا
که نام بزرگی که آورد پیش
که را بود از آن مهتران مایه بیش
مهتر : بزرگ
مایه : بضاعت ، توان
پژوهندهی نامهی باستان
که از پهلوانان زند داستان
داستان زدن : قصه سرکردن ، داستان آوردن
چنین گفت که آیین تخت و کلاه
کیومرث آورد و او بود شاه
آیین تخت و کلاه : رسم پادشاهی
چون آمد به برج حَمَل آفتاب
جهان گشت با فرَ و آیین و آب
بتابید از آن سان ز برجِ بره
که گیتی جوان گشت از او یکسره
برج حمل : برج بره ؛
برج های فلکی منظور است ؛ مقارن با شروع سال؛ مقارن با اوج زیادی زمان روز نسبت به شب و پر آبی چشمه ها و رودخانه ها
کیومرث شد بر جهان کدخدای
نخستین به کوه اندرون ساخت جای
در کوه زندگی می کردند
سر تخت و بختش بر آمد ز کوه
پلنگینه پوشید خود با گروه
برآمدن: بالا آمدن
پلنگینه : جامه ای از پوست پلنگ
خود : همانا
از او اندر آمد همی پرورش
که پوشیدنی نو بُد و نو خورش
به گیتی بر او سال سی شاه بود
به خوبی چو خورشید بر گاه بود
سی سال شاه بود ؛ گاه : تخت شاهی
همی تافت زو فرّ شاهنشهی
چو ماه دو هفته ز سرو سهی
تافتن : روشنایی ، پرتو انداختن
دد و دام و هر جانور کهش بدید
ز گیتی به نزدیک او آرمید
دوتاهی شدندی بر تخت اوی
از آن بر شده فرّ و بخت اوی
از آن : به آن دلیل
به رسم نماز آمدندیش پیش
از آنجایگه برگرفتند کیش
نماز : خم شدن
همهی جانوران بندهی او شدند و رسم خم شدن (نماز خواندن) حیوانات برای همه و همیشه رسم شد
پسر بُد مر او را یکی خوبروی
خردمند و همچون پدر نامجوی
سیامک بُدش نام و فرخنده بود
کیومرث را دل بدو زنده بود
ز گیتی به دیدار او شاد بود
که پُس بارور شاخ بنیاد بود
پُس : خلاصه پسر
بارور شاخ : شاخهی پر میوه (سیامک)
بنیاد : بن و تنهی درخت (کیومرث)
به جانش بر از مهر گریان بدی
ز بیم جداییش بریان بدی
برآمد بر این کار یک روزگار
فروزنده شد دولت شهریار
به گیتی نبودش کسی دشمنا
مگر در نهان ریمن آهرمنا
ریمن: بدتینت، پلید، آلوده
در زمان کیومرث همه چیز خوب بود مگر اینکه اهریمن ها دشمن او بودند
به رشک اندرآ هرمن بدسگال
همی رای زد تا بیاگند یال
رای زدن : تدبیر کردن
یال یال آگندن : گوشت آوردن گردن ، اینجا به معنی نیرو گرفتن
اهریمن چاره اندیشی کرد و نقشه کشید و نیروی خود را قوی کرد
یکی بچه بودش چو گرگ سترگ
دلاور شده با سپاهی بزرگ
سترگ : تنومند
سپاه بزرگی دورش جمع شد
جهان شد بر آن دیو بچّه سپاه
ز بخت سیامک، چه از بخت شاه
بچه دیو سپاهی آماده کرد برای حمله به سیامک و کیومرث
سپه کرد و نزدیک او راه جست
همی تخت و دیهیم کُه شاه جست
جستن: پیدا کردن
دیهیم : تاج
کُه شاه : شاه کوهستان
همی گفت با هر کسی راز خویش
جهان کرد یکسر پر آواز خویش
کیومرث ازین خود کی آگاه بود
که تخت مهی را جز او شاه بود
کیومرث از قصد تجاوز به تاج و نخت اهریمن آگاهی نداشت
یکایک بیامد خجسته سروش
به سان پرییی پلنگینه پوش
یکایک : فورا ، در لحظه
بگفتش به راز این سخن در به در
که دشمن چه سازد همی با پدر
به راز : پنهانی
در به در : مورد به مورد ، کاملا
(سروش) پنهانی و به طور کامل سیامک را از قصد تعرض اهریمن به پادشاهی پدرش آگاه ساخت
سخن چون به گوش سیامک رسید
ز کردار بدخواه دیو پلید
دل شاه بچّه بر آمد به جوش
سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش
بگشاد گوش : منتظر ماند ، آماده ، مهیا
بپوشید تن را به چرم پلنگ
که جوشن نبود خود، نه آیین جنگ
که جوشن نبود خود، نه آیین جنگ : زیرا در آن زمان هنوز نه زره وجود داشت و نه آیین جنگ
پذیره شدش دیو را جنگ جوی
سپه را چو روی اندر آمد به روی
سیامک بیامد برهنه تنا
بر آویخت با پور اهرمنا
بزد چنگ وارونه دیو سیاه
دوتا اندر آورد بالای شاه
وارونه (همراه با دیو و بخت) : نامبارک و شوم
دوتا اندر آورد بالای شاه : تن شاه (سیامک) را خم کرد
فکند آن تن شاهزاده به خاک
به چنگال کردش کمرگاه چاک
سیامک به دست خَزَوران دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو
خزروان : نام دیو
انجمن : مردم
خدیو : پادشاه ، بزرگ ، رهبر ، فرمانده
چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه
ز تیمار گیتی بر او شد سیاه
تیمار : اندوه ، سوگ
فرود آمد از تخت ویله کنان
زنان بر سر و گوشت شاهان کَنان
ویله : بانگ ، نعره
دو رخساره پر خون و دل سوگوار
دُژم کرده بر خویشتن روزگار
دژم : اندوهگین ، افسرده
خروشی بر آمد ز لشکر به زار
کشیدند صف بر در شهریار
خروش : زاری
همه جامهها کرده پیروزه رنگ
دو چشم ابر خونین، دو رُخ بادرنگ
دو رخ : دو گونه
بادرنگ : ترنج ، زردی رخساره
دد و مرغ و نخچیر کرده گروه
برفتند ویله کنان سوی کوه
نخچیر : شکار ، بز کوهی و ...
برفتند با سوگواری و درد
ز درگاه کُه شاه برخاست گرد
که شاه : پادشاه کوه (لقب کیومرث)
نشستند سالی چنین سوگوار
پیام آمد از داور کردگار
درود آوردنش خجسته سروش
کز این بیش مخروش و باز آر هوش
سپه ساز و برکش به فرمان من
بر آور یکی گرد از آن انجمن
گرد برآوردن : نابود کردن
یکی : یکسر ، تماما
انجمن : مردم ، گروه
از آن بد کنش دیو، روی زمین
بپرداز و پردُخته کن دل ز کین
پردخته کردن : خالی کردن
جهان را از آن دیو بدکار خالی کن و دلت را از انتقام پسر
کَیِ نامور سر سوی آسمان
بر آورد و بدخواست بر بدگمان
بد گمان : بد اندیشه ، دشمن
بدان برترین نام یزدانش را
بخواند و بپالود مژگانش را
مژگان پالودن : مژگان به اشک شستن
برترین : اسم اعظم که با گفتنش خواستهی گوینده برآورده می شود
و زان پس به کین سیامک شتافت
شب آرامش و روز خوردن نیافت
قبل بعد