آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

سلام خوش آمدید

۱۵ مطلب در تیر ۱۴۰۲ ثبت شده است

قبل    بعد

آغاز سخن : به نام خداوند  جان  و  خرد

ستایش خرد : کنون  ای  خردمند  ارج خرد

آفرینش عالم : از  آغاز  باید  که دانی درست

آفرینش مردم : کزین  بگذری  مردم  آمد  پدید

آفرینش آفتاب : روان     اندر او     گوهرِ دل‌فروز

آفرینش ماه : چراغست مر تیر شب را بسیج

ستایش علی : تو را دانشِ دین رهاند درست

فراهم آوردن کتاب : سخن هر چه گویم همه گفته‌اند

دقیقی شاعر : چون از دفتر این داستان‌ها بسی

دوست مهربان : دل روشن من چو بگذشت ازوی

امیرک منصور: بدین نامه چون دست بردم فراز

ستایش سلطان محمود : بدین نامه من دست بردم فراز

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

سیامک خجسته یکی پور داشت

که   نزد نیا   جای دستور   داشت

جای : مقام ، منزلت

دستور : وزیر

سیامک پسری نیک بخت داشت که وزیر بود (اجازه دستور دادن از طرف پدربزرگش داشت)

گرانمایه را     نام    هوشنگ     بود

تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود

 

به  نزدِ نیا      یادگارِ پدر

نیا پروریده مر او را به بر

بر : کنار 

نیایَش  به جای    پسر  داشتی

جز او بر کسی چشم نگماشتی

نیا : پدر بزرگ

پدربزرگش (کیومرث) او را مانند پسر خودش می دانست و همیشه مراقبش بود

چو  بنهاد دل کینه   و   جنگ را

بخواند آن گرانمایه هوشنگ را

دل به چیزی نهادن: آماده شدن برای چیزی

همه گفتنی‌ها بدو باز گفت

همه رازها برگشاد از نهفت

نهفت : درون، دل

که من لشکری کرد خواهم همی

خروشی برآورد      خواهم  همی

 

تو را  بود  باید  همی  پیشرو

که من رفتنی‌ام، تو سالار نو

 

پری و پلنگ انجمن کرد و شیر

ز درّندگان  ببر    و    کاس دلیر

 کاس : خوک نر (اینجا گراز)

سپاهی دد و دام و مرغ و پری

سپهدار  با  گیر    و     گُنداوری

گیر : نیرو

گنداوری : دلیری ، پهلوانی

پس پشت لشکر کیومرث شاه

نبیره به پیش اندرون با سپاه

نبیره : نوه

بیامد سیه دیو با ترس و باک

همی بآسمان بر پراگند خاک

 

ز هُرّای     درّندگان      چنگ    دیو

شده سست از خشم کیهان خدیو

هرا : غریو ، خروش

چنگال دیو از خروش درندگان سپاه هوشنگ و نیز از خشم خداوند ناتوان شد.

به هم بر فتادند هر دو گروه

شدند از دد و دام دیوان ستوه

ستوه : درمانده

بیازید چون شیر هوشنگ چنگ

جهان کرد بر دیو نستوه تنگ

نستوه: نشست ناپذیر، شکست ناپذیر، ایستنده، جنگی .

کشیدش سراپای یک‌سر دوال

سپهبد برید آن سر نا‌همال

ناهمال: نالایق، ناهم‌شأن
کشیدش سراپای یک‌سر دوال: پوست او را یکسره کند (کنایه از کشتن)

به پای اندر افگند و بسپرد خوار

دریدش بر او چرم و برگشت کار

چرم : پوست

هوشنگ دیو را به زیر پا انداخت و او را به خواری لگدمال کرد و پوست او را درید و کار به سود هوشنگ عوض شد .

چون آمد مر آن کینه را خواستار

سرآمد     کیومرث    را     روزگار

وقتی (سیامک) کین کشته شدن پسر را گرفت ، کومرث فوت کرد .

برفت و جهان مُردَری ماند ازوی

نگر   تا   که   را   نزد   او    آبروی

 مردری : میراث

جهان    فریبنده      و      گَرد گَرد

ره سود بنمود و خود مایه خَورد

مایه : سود

جهان فریبنده و ناپایدار به مردم راه سود را نشان می‌دهد، اما نه تنها سودی به آن‌ها نمی‌دهد که سرمایه‌ را نیز می‌خورد

جهان سر به سر چو فسانه‌ست و بس

نماند    بد       و      نیک    بر    هیچ‌کس

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

سخن‌گوی دهقان چه گوید نخست

که  تاج بزرگی  به گیتی  که جست

 

که بود آن که دیهیم بر سر نهاد

ندارد   کس   آن   روزگاران  بیاد

دیهیم : تاج 

مگر   کز   پدر   یاد   دارد   پسر

بگوید تو را یک به یک، در به در

 یک به یک : نکته به نکته

در به در : مورد به مورد ، کاملا

که  نام  بزرگی   که   آورد   پیش

که را بود از آن مهتران مایه بیش

مهتر : بزرگ

مایه : بضاعت ، توان

پژوهنده‌ی نامه‌ی باستان

که از پهلوانان زند داستان

داستان زدن : قصه سرکردن ، داستان آوردن

چنین گفت که آیین تخت و کلاه

کیومرث  آورد  و   او   بود   شاه

آیین تخت و کلاه : رسم پادشاهی

چون  آمد  به  برج حَمَل  آفتاب

جهان گشت با فرَ و آیین و آب

 

بتابید      از     آن  سان     ز برجِ بره

که گیتی جوان گشت از او یک‌سره

برج حمل : برج بره ؛

برج های فلکی منظور است ؛ مقارن با شروع سال؛ مقارن با اوج زیادی زمان روز نسبت به شب و پر آبی چشمه ها و رودخانه ها

کیومرث   شد    بر   جهان   کدخدای

نخستین به کوه اندرون ساخت جای

در کوه زندگی می کردند

سر تخت و بختش بر آمد ز کوه

پلنگینه پوشید   خود     با گروه

برآمدن: بالا آمدن

پلنگینه : جامه ای از پوست پلنگ

خود : همانا

از او   اندر آمد   همی   پرورش

که پوشیدنی نو بُد و نو خورش

 

به گیتی بر او سال سی شاه بود

به خوبی چو خورشید بر گاه بود

سی سال شاه بود ؛              گاه : تخت شاهی

همی تافت زو فرّ شاهنشهی

چو ماه دو هفته ز سرو سهی

تافتن : روشنایی ، پرتو انداختن

دد و دام و هر جانور که‌ش بدید

ز گیتی     به  نزدیک او     آرمید

 

دوتاهی ‌شدندی بر تخت اوی

از آن   بر شده فرّ  و  بخت اوی

از آن : به آن دلیل

به رسم نماز آمدندیش پیش

از   آنجایگه   برگرفتند  کیش

نماز : خم شدن

همه‌ی جانوران بنده‌ی او شدند و رسم خم شدن (نماز خواندن) حیوانات برای همه و همیشه رسم شد

پسر بُد مر او را یکی خوب‌ر‌وی

خردمند و همچون پدر نامجوی

 

سیامک بُدش نام و فرخنده بود

کیومرث  را    دل بدو    زنده بود

 

ز گیتی به دیدار او شاد بود

که پُس بارور شاخ بنیاد بود

پُس : خلاصه پسر

بارور شاخ : شاخه‌ی پر میوه (سیامک)

بنیاد : بن و تنه‌ی درخت (کیومرث)

به جانش بر از مهر گریان بدی

ز بیم    جداییش    بریان    بدی

 

برآمد بر این کار یک روزگار

فروزنده شد دولت شهریار

 

به گیتی نبودش کسی دشمنا

مگر     در نهان      ریمن آهرمنا

ریمن: بدتینت، پلید، آلوده

در زمان کیومرث همه چیز خوب بود مگر اینکه اهریمن ها دشمن او بودند

به رشک اندرآ هرمن بدسگال

همی  رای  زد   تا   بیاگند  یال

رای زدن : تدبیر کردن

یال یال آگندن : گوشت آوردن گردن ، اینجا به معنی نیرو گرفتن

اهریمن چاره اندیشی کرد و نقشه کشید و نیروی خود را قوی کرد

یکی بچه بودش چو گرگ سترگ

دلاور  شده   با     سپاهی بزرگ

سترگ : تنومند

سپاه بزرگی دورش جمع شد

جهان شد  بر آن    دیو بچّه  سپاه

ز بخت سیامک، چه از بخت شاه

بچه دیو سپاهی آماده کرد برای حمله به سیامک و کیومرث

سپه کرد و نزدیک او راه جست

همی تخت و دیهیم کُه شاه جست

جستن: پیدا کردن

دیهیم : تاج

کُه شاه : شاه کوهستان

همی گفت با هر کسی راز خویش

جهان  کرد  یک‌سر     پر آواز خویش

 

کیومرث ازین خود کی آگاه بود

که تخت مهی را جز او شاه بود

کیومرث از قصد تجاوز به تاج و نخت اهریمن آگاهی نداشت

یکایک بیامد خجسته سروش

به سان پری‌یی پلنگینه پوش

یکایک : فورا ، در لحظه

بگفتش به راز این سخن در به‌ در

که دشمن چه سازد همی با پدر

به راز : پنهانی

در به در : مورد به مورد ، کاملا

(سروش) پنهانی و به طور کامل سیامک را از قصد تعرض اهریمن به پادشاهی پدرش آگاه ساخت

سخن چون به گوش سیامک رسید

ز کردار            بدخواه         دیو پلید

 

دل شاه بچّه   بر آمد     به جوش

سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش

 بگشاد گوش : منتظر ماند ، آماده ، مهیا

بپوشید   تن  را         به چرم پلنگ

که جوشن نبود خود، نه آیین جنگ

که جوشن نبود خود، نه آیین جنگ : زیرا در آن زمان هنوز نه زره وجود داشت و نه آیین جنگ

پذیره  شدش   دیو را جنگ جوی

سپه را چو روی اندر آمد به روی

 

سیامک بیامد برهنه تنا

بر آویخت با پور اهرمنا

 

بزد چنگ وارونه دیو سیاه

دوتا  اندر  آورد بالای شاه

 وارونه (همراه با دیو و بخت) : نامبارک و شوم

دوتا  اندر  آورد بالای شاه : تن شاه (سیامک) را خم کرد

فکند آن تن شاهزاده به خاک

به چنگال کردش کمرگاه چاک

 

سیامک    به  دست   خَزَوران دیو

تبه گشت و ماند انجمن بی ‌خدیو

خزروان : نام دیو

انجمن : مردم

خدیو : پادشاه ، بزرگ ، رهبر ، فرمانده

چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه

ز تیمار گیتی      بر او شد سیاه

تیمار : اندوه ، سوگ

فرود آمد      از تخت       ویله کنان

زنان بر سر و گوشت شاهان کَنان

ویله : بانگ ، نعره

دو رخساره پر خون و دل سوگوار

دُژم کرده      بر خویشتن    روزگار

دژم : اندوهگین ، افسرده

خروشی بر آمد ز لشکر به زار

کشیدند صف      بر در  شهریار

خروش : زاری

همه  جامه‌ها  کرده       پیروزه رنگ

دو چشم ابر خونین، دو رُخ بادرنگ

دو رخ : دو گونه

بادرنگ : ترنج ، زردی رخساره

دد و مرغ و نخچیر کرده گروه

برفتند    ویله کنان  سوی کوه

نخچیر : شکار ، بز کوهی و ...

برفتند  با  سوگواری   و   درد

ز درگاه کُه شاه برخاست گرد

که شاه : پادشاه کوه (لقب کیومرث)

نشستند سالی چنین سوگوار

پیام    آمد    از        داور کردگار

 

درود  آوردنش     خجسته   سروش

کز این بیش مخروش و باز آر هوش

 

سپه ساز و برکش به فرمان من

بر آور  یکی گرد     از  آن  انجمن

گرد برآوردن : نابود کردن

یکی : یکسر ، تماما

انجمن : مردم ، گروه 

از آن بد کنش دیو، روی زمین

بپرداز و پردُخته کن دل ز کین

پردخته کردن : خالی کردن

جهان را از آن دیو بدکار خالی کن و دلت را از انتقام پسر

کَیِ نامور سر    سوی آسمان

بر آورد و بدخواست بر بدگمان

بد گمان : بد اندیشه ، دشمن

بدان برترین نام یزدانش را

بخواند و بپالود مژگانش را

مژگان پالودن : مژگان به اشک شستن

برترین : اسم اعظم که با گفتنش خواسته‌ی گوینده برآورده می شود

و زان پس به کین سیامک شتافت

شب آرامش  و  روز خوردن  نیافت

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

بدین نامه من دست بردم فراز

به  نام  شهنشاه  گردن  فراز

نامه : شاهنامه

دست فراز بردن : اقدام کردن

خداوند تاج   و  خداوند تخت

جهاندار و بیدار و پیروز بخت

 

جهان آفرین  تا   جهان آفرید

چون او شهریاری نیامد پدید

 

چو خورشید بر گاه  بنمود تاج

زمین شد به کردار تابنده عاج

 به کردار : مانند

ابوالقاسم آن شاه پیروز بخت

نهاد  از  بر تاج  خورشید تخت

 

ز خاور بیاراست تا باختر

پدید آمد از فرّ او کان زر

اشاره به ثروتمند شدن و پیشرفت کردن کشور در زمان پادشاهی محمود

مرا    اختر خفته     بیدار   گشت

به مغز اندر اندیشه بسیار گشت

اختر : ستاره : اینجا بخت

مرا    اختر خفته     بیدار   گشت : بخت بد من برگشت

بدانست کامد زمان سخن

کنون نو شود  روزگار کهن

 

بر اندیشه‌ی      شهریار زمین

بخفتم شبی ، لب پر از آفرین

 

چنان دید  روشن روانم  به خواب

که رخشنده شمعی بر آمد از آب

 

همه  روی  گیتی  شب  لاجورد

از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد

 

در و دشت بر سان دیبا شدی

یکی  تخت پیروزه    پیدا شدی

بر سان : به سان ، مانند

نشسته بر او شهریاری چو ماه

یکی  تاج  بر سر  به  جای کلاه

 

رده  بر  کشیده سپاهش دو میل

به دست چپش هفتصد زنده پیل

رده : ردیف

زنده پیل : فیل بزرگ رزمی

رده  بر  کشیده سپاهش دو میل :سپاه آرایش نظامی در یک ردیف منظم گرفت

میل : مایل: واحد مصافت لاتین

 

یکی پاک دستور پیشش به پای

به  داد  و  بدین  شاه را رهنمای

پاک دستور : وزیر (اینجا منظور فضل بن احمد اسفراینی)

مرا خیره گشتی سر از فرّ شاه

و زان زنده پیلان و چندان سپاه

 

چون آن چهره‌ی خسروی دیدمی

از   آن      نامداران    بپرسیدمی

خسروی : شاهانه

که این چرخ و ماه ا‌ست گر تاج و گاه؟

ستاره است پیش اندرش گر سپاه؟

 

مرا گفت کین شاه روم‌ست و هند

ز قنّوج    تا         پیش دریای سند

قنوج : نام شهری در هندوستان

سند : رودخانه سند

که ایران و توران ورا بنده‌اند

به رای و به فرمان او زنده‌اند

 

بیاراست روی زمین را به داد

بپردخت از آن، تاج بر سر نهاد

پردختن : فارغ شدن

جهاندار    محمود    شاه     بزرگ

به دابشخور آرد همی میش و گرگ

به دابشخور آرد همی میش و گرگ : تمثیل از اوضاع خوب و برقراری عدالت و حاکمیت صلح و صفا 

ز کشمیر تا پیش دریای چین

بر  او  شهریاران  کنند   آفرین

 

چو کودک لب از شیر مادر بشست

ز گهواره    محمود     گوید نخست

 

تو نیز آفرین کن که گوینده‌یی

بدو      نام جاوید    جوینده‌یی

 بدو : به سبب او

نپیچد کسی سر ز فرمان اوی

نیارد   گذشتن   ز پیمان  اوی

 

چو بیدار گشتم بِجَستم ز جای

چه مایه شب تیره بودم به پای

آن شب تیره دیگر خوابم نبرد و بسیار بیدار ماندم

بر آن شهریار آفرین خواندم

نبودم دِرَم، جان بر افشاندم

 

به دل گفتم این خواب را پاسخ است

که    آواز  او     بر جهان فرخ   است

پاسخ : تعبیر ، اجابت

بر  آن    آفرین   کو کند آفرین

بر آن بخت بیدار و تاج و نگین

 

ز فَرَش جهان شد چو باغ بهار

هوا پر از ابر  و   زمین  پر  نگار

نگار : زیبایی ، جلوه

از ابر اندر آمد به هنگام، نم

جهان شد به کردار باغ ارم

به کردار : مانند

باران به وقت بهار آمد ( اشاره به فتح مرو توسط امیر خراسان)

به ایران همه خوبی از داد اوست

کجا هست مردم، همه یاد اوست

کجا : هر کجا ، هر جا

به  بزم   اندرون    آسمان  وفاست

به رزم اندرون   تیز چنگ   اژدهاست

آسمان : استعاره از گشاده دستی

به تن زنده پیل و  به  جان  جبرئیل

به دست ابر بهمن، به دل رود نیل

تنش چون پیلی‌ست قوی هیکل، جانش امین وحی و مقرب درگاه‌ست. دستانش مانند ابر بخشنده و دلش دریای‌ست.

سر بخت بدخواه با خشم اوی

چو دینار شد خوار بر چشم اوی

سرنوشت بدخواهان در مواجهه با خشم او، چون مال در نظر او پست بود

نه گُنداوری گیرد از تاج و گنج

نه دل تیره دارد ز زرم و ز رنج

گنداوری: (با ریشه پهلوی گند: خایه ، سپاه ، گروه)

نه گُنداوری گیرد از تاج و گنج : ایشون قدرت پهلوانیش رو از تاج و تخت نگرفته بلکه خودش پهلوان بزرگیه

گندآور : پهلوان ، جنگجو

هر آن کس که دارد ز پروردگان

از آزاد     و    از نیک‌دل بردگان

پروردگان : پرورده شده گان ، بندگان

شهنشاه را سر به سر دوست‌دار

به  فرمانش  بسته  کمر   استوار

 

شده هر یکی شاه بر کشوری

روان  نامشان  بر  همه  منبری

 

نخستین برادرش کهتر به سال

که در مردمی کس ندارد همال

که ، کهتر : کوچک ، کوچکتر ؛

همال : همتا

به گیتی پرستنده‌ی فر و نصر

زیَد  شاد  در  سایه‌ی پر عصر

هر کس که دوستدار نصر (امیر ابوالمظفر نصر بن ناصرالدین، برادر کوچک سلطان محمود) در سایه محمد به سر خواهد برد

کسی که‌ش پدر ناصردین بود

پی تخت   او   تاج پروین   بود

پی تخت   او   تاج پروین   بود : پایه‌ی تخت او بلند پایه است

و دیگر   دلاور  سپهدار     طوس

که در جنگ بر شیر دارد فسوس

سپهدار طوس : ابوالحرث ارسلان جاذب (سلطان طوس در زمان سلطان محمود)

که در جنگ بر شیر دارد فسوس: از بس دلاور است در جنگ دلاوری شیر را تمسخر می کند

ببخشد دِرَم هر چه یابد ز دهر

همه آفرین جوید  از  دهر  بهر

 دهر : روزگار

به  یزدان   بود  خلق  را  رهنمای

سر شاه خواهد که باشد به جای

 

جهان بی‌سر و تاج خسرو مباد

چنین هم  بماناد جاوید  و  شاد

 

همیشه تن آباد با تاج و تخت

ز درد و غم آزاد  و  پیروز  بخت

کنون بازگردم  به  آغاز  کار

سوی نامور نامه‌ی شهریار

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

بدین نامه چون دست بردم فراز

یکی    مهتری   بود   گردن‌فراز

دست فراز بردن : دست پیش بردن ، دست به کاری زدن

مهتر : بزرگ

گردن فراز : سربلند ، نیرومند

جوان  بود  و  از  گوهر پهلوان

خردمند و بیدار و روشن روان

بیدار : هوشیار

خداوند  رای   و   خداوند  شرم

سخن گفتنش خوب و آوای نرم

خداوند : صاحب

شرم : ادب

آوای نرم : مهربان و ملایم سخن گفتن

مرا گفت کز من چه باید همی

که جانت سخن برگراید همی

برگراییدن : میل کردن ، قبول کردن

گفت : چکار کنم تا دل به سرودن شاهنامه بدهی؟

به چیزی که باشد مرا دسترس

به  گیتی  نیازت  نیارم  به  کس

از آن چه دارم دریغ نخواهم کرد ، مبادا نیازمند کس دیگری شوی

همی داشتم چون یکی تازه سیب

که  از  باد  نامد  به  من   بر  نهیب

نهیب : آسیب

مرا مانند سیبی تازه چنان نگه می داشت که حتی از باد هم به من گزندی نمی رسید (توصیف زیبای فردوسی از امنیت و آسایش زیر سایه‌ی امیرک منصور)

به کیوان رسیدم ز خاک نَژَند

از  آن  نیک‌‌دل  نامدار  ارجمند

به سبب حمایت های او (امیرک منصور) سربلند و سرافراز شدم

به چشمش همان خاک و هم سیم و زر

کریمی      بدو      یافته      زیب   و   فر

زیب : زیبا

فر : افتخار

در چشم او طلا و نقره با خاک یکی بود (اشاره به بی توجهی به ثروت و چشم داشت دنیایی) و آنچنان بخشنده بود که مایه‌ی زیبایی و افتخار بود

سراسر جهان پیش او خوار بود

جوانمرد   بود   و    وفادار    بود

 

چون آن نامور کم شد از انجمن

چو در باغ سرو سَهی  از  چمن

 نامورمردی مانند امیرک منصور از بین مردم رفت گویی سروی بلند از باغ برود

دریغ آن کمربند و آن گُردگاه

دریغ آن کَیی بُرزِ بالای شاه

گردگاه : گرده گاه : کلیه ، اینجا پهلو

برز بالا : قد و قامت بلند

نه زو زنده بینم نه مرده نشان

به دست نهنگان مردم کُشان

نهنگان مردم کشان : استعاره از ماموران ظالم امیر سامانی

از او خبری نیست و معلوم نیست زنده‌ست یا بدست مامورین حکومتی کشته شده

گرفتارو، زو دل شده نا‌امید

نوان لرز لرزان به کردار بید

گرفتار : اسیر

نوان : نالان

یکی  پند آن شاه  یاد آوریم

ز کژی روان سوی داد آوریم

فکر را از نادرستی به راه راست آوریم

مرا گفت  کین  نامه‌ی شهریار

گرت گفته آید به شاهان سپار

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

دل روشن من چو بگذشت ازوی

سوی تخت شاه جهان کرد روی

خواستم برم پایتخت پیش شاه جهان (پادشاه سامانی : نوح ابن منصور)

که این نامه را دست پیش آورم

به   پیوند   گفتار   خویش  آورم

 پیوند : نظم ، شعر

که یک نسخه از کتاب دقیقی را بدست بیارم و به شعر در آورم

بپرسیدم از هر کسی بی‌شمار

بترسیدم    از    گردش    روزگار

 

مگر خود درنگم نباشد بسی

بباید سپردن به دیگر  کسی

 مگر خود درنگم نباشد بسی : مگر اینکه عمرم کفاف ندهد

و دیگر  که  گنجم  وفادار  نیست

همین رنج را کس خریدار نیست

توانایی مالی ندارم و کسی هم هزینه و پاداشی نمی دهد

به  شهرم  یکی مهربان دوست بود

که با من تو گفتی ز هم پوست بود

ز هم پوست : یکدل

مرا گفت : خوب آمد این رای تو

به  نیکی  خرامد  همی پای تو

رای : فکر ، اندیشه

به  نیکی  خرامد  همی پای تو : در راه مبارکی گام می زنی

نبشته من این دفتر پهلوی

به پیش تو  آرم  نِگر  نغنوی

 دفتر پهلوی : کتاب پهلوانی به زبان فارسی پهلوی

نگر نغنوی : زنهار که وقت را به خفتن و آرمیدن از دست ندهی (کار را زود شروع کن)

گشاده زبان و جوانیت هست

سخن گفتن پهلوانیت هست

گشاده زبان : فصاحت

پهلوانی : اشاره به شعر حماسی و پهلوانی

شو این نامه‌ی خسروان بازگوی

بدین   جوی   نزد   مهان  آبروی

نامه‌ی خسروان : سرگذشت شاهان (شاهنامه)

چون آورد این نامه نزدیک من

برافروخت این جان تاریک من

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

چون از دفتر این داستان‌ها بسی

همی خواند خواننده بر هر کسی

دفتر : شاهنامه ابو منصور دقیقی

خواننده : شاهنامه خوانان مجالس

جهان  دل نهاده  برین داستان

همان بخردان نیز و هم راستان

همان : همچنین

جوانی     بیامد      گشاده   زبان

سخن گفتنی خوب و طبعی روان

گشاده زبان :  سخنور

به شعر آرم این نامه را گفت، من

از او     شادمان شد    دل انجمن

انجمن : مردم

جوانیش را  خوی بد   یار بود

همه ساله با بد به پیکار بود

خوی بد : خصوصیت اخلاقی بد

بدان خوی بد جان شیرین بداد

نبود از جهان دِلش یک روز شاد

جوانمرگ شد و خیری از دنیا ندید

بر  او    تاختن کرد    ناگاه مرگ

نهادش به سر بر یکی تیره ترگ

 تیره ترک : اشاره به تیره بختی

یکایک   از او   بخت  برگشته شد

به دست یکی بنده بر کُشته شد

یکایک : ناگهان ، سراسر

برفت او و این نامه ناگفته ماند

چنان بخت بیدار او خفته ماند

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

سخن هر چه گویم همه گفته‌اند

برِ  باغ   دانش   همه     رُفته‌اند

بَر : میوه

رُفتن : جارو کردن

برِ باغ دانش همه رُفته‌اند : میوه های دانش را خورده اند ؛ هر چی من بگم قبلی ها بهتر گفته اند

هر چند میوه‌ش به من نمیرسه اما از سایه‌ش باید استفاده کرد

اگر   بر    درخت   برومند   جای

نیابم که از بر شدن نیست پای

برومند : باردار ، میوه دار

توانم  مگر  پایگه   ساختن

بر شاخ آن سرو سایه‌فکن

 

کسی کو شود زیر نخل بلند

همان سایه  زو  بازدارد گزند

 

از این نامور نامه‌ی شهریار

بمانم به گیتی یکی یادگار

شهریار : ابو منصور عبدالرزاق (ماخذ اصلی شاهنامه‌ی فردوسی)

بمانم به گیتی یکی یادگار : از من به گیتی یک یادگار بماند : شاهنامه 

تو این را دروغ  و  فسانه مدان

به یک‌سان رَوِشنِ زمانه مدان

 

از او هر چه اندر خورد با خرد

دگر  بر  ره رمز  ،  معنی برد

 

یکی نامه  بود  از  گه باستان

فراوان بدویند اندرون داستان

نامه : اشاره به شاهنامه

پراگنده در دست هر موبدی

از او بهره‌یی نزد هر بخردی

 

یکی پهلوان بود دهقان نژاد

دلیر و بزرگ و خردمند و راد

 

پژوهنده‌یِ      روزگارِ      نخست

گذشته سخن‌ها همه باز جست

پژوهنده‌ی روزگار نخست : ابو منصور

گذشته سخن ها : تاریخ گذشتگان و شاهان

ز هر کشوری موبدی سالخَورد

بیاورد  کین   نامه  را   گِرد کرد

 موبد : اشاره به جکیم همه چی دان

بپرسیدشان از کیان جهان

و زان  نامداران   فرخ مهان

 

که گیتی به آغاز چون داشتند

که ایدون به ما خوار بگذاشتند

ایدون: این چنین

اشاره به بی اعتبار شمردنجهان ، یا جهان را در وضعی بد به آیندگان سپردن

چه گونه سرآمد به نیک اختری

بر  ایشان  بر  آن  روز گُندآوری

نیک اختری : خوش اقبالی

گندآوری : دلیری

بگفتند    پیشش    یکایک    مهان

سخن‌های شاهان و گشت جهان

گشت جهان : گردش روزگار : مجاز از تاریخ و ماجراهای تاریخی

چو بشنید از ایشان سپهبد سخن

یکی    نامور    نامه    افکند    بن

 بن افکندن : طرح ریختن ، به وجود آوردن

چنین یادگاری شد اندر جهان

بر او آفرین  از  کهان  و  مهان

یک پادشاه محلی (ابومنصور عبدالرزاق) کتاب نثر شاهنامه را جمع می کند و داستان پادشاهان است و فردوسی آن داستان را بسط میده و به شکل شعر میسراید

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

استاد ابو القاسم فردوسی از دهاقین طوس بود از دیهی که آن دیه را باژ خوانند و از ناحیت طبران است. بزرگ دیهی است و از وی هزار مرد بیرون آید. فردوسی در آن دیه شوکتی تمام داشت چنان که به دخل آن ضیاع از امثال خود بی نیاز بود. و از عقب یک دختر بیش نداشت. و شاهنامه بنظم همی کرد و همه امید او آن بود که از صلهٔ آن کتاب جهاز آن دختر بسازد.
بیست و پنج سال در آن کتاب مشغول شد که آن کتاب تمام کرد. و الحق هیچ باقی نگذاشت. و سخن را به آسمان علیین برد و در عذوبت به ماء معین رسانید.
و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است، در نامه‌ای که زال همی نویسد به سام نریمان بمازندران در آن حال که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگی خواست کرد:

یکی نامه فرمود نزدیک سام
سراسر درود و نوید و خرام

نخست از جهان آفرین یاد کرد
که هم داد فرمود و هم داد کرد

وزو باد بر سام نیرم درود
خداوند شمشیر و کوپال و خود

چمانندهٔ چرمه هنگام گرد
چرانندهٔ کرکس اندر نبرد

فزایندهٔ باد آوردگاه
فشانندهٔ خون ز ابر سیاه

به مردی هنر در هنر ساخته
سرش از هنر گردن افراخته

من در عجم سخنی بدین فصاحت نمی‌بینم و در بسیاری از سخن عرب هم.
چون فردوسی شاهنامه تمام کرد نساخ او علی دیلم بود و راوی ابودلف و وشکرده حیی قتیبه که عامل طوس بود و بجای فردوسی ایادی داشت. نام این هر سه بگوید:

از این نامه از نامداران شهر
علی دیلم و بودلف راست بهر

نیامد جز احسنتشان بهره‌ام
بکفت اندر احسنتشان زهره‌ام

حیی قتیبه‌ست از آزادگان
که از من نخواهد سخن رایگان

نیم آگه از اصل و فرع خراج
همی غلطم اندر میان دواج

حیی قتیبه عامل طوس بود و اینقدر او را واجب داشت و از خراج فرو نهاد. لا جرم نام او تا قیامت بماند و پادشاهان همی‌خوانند.
پس شاهنامه علی دیلم در هفت مجلد نبشت و فردوسی بودلف را برگرفت و روی به حضرت نهاد به غزنین، و به پایمردی خواجهٔ بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد.
و سلطان محمود از خواجه منتها داشت اما خواجهٔ بزرگ منازعان داشت که پیوسته خاک تخلیط در قدح جاه او همی‌انداختند. محمود با آن جماعت تدبیر کرد که:
فردوسی را چه دهیم؟
گفتند:
پنجاه هزار درم و این خود بسیار باشد که او مردی رافضی است و معتزلی مذهب و این بیت بر اعتزال او دلیل کند که او گفت:

به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را

و بر رفض او این بیتها دلیل است که او گفت:

خردمند گیتی چو دریا نهاد
برانگیخته موج از او تند باد

چو هفتاد کشتی در او ساخته
همه بادبانها برافراخته

میانه یکی خوب کشتی عروس
برآراسته همچو چشم خروس

پیمبر بدو اندرون با علی
همه اهل بیت نبی و وصی

اگر خلد خواهی به دیگر سرای
به نزد نبی و وصی گیر جای

گرت زین بد آید گناه من است
چنین دان و این راه راه من است

بر این زادم و هم بر این بگذرم
یقین دان که خاک پی حیدرم

و سلطان محمود مردی متعصب بود. در او این تخلیط بگرفت [و] مسموع افتاد.
در جمله بیست هزار درم بفردوسی رسید. به غایت رنجور شد و به گرمابه رفت و برآمد. فقاعی بخورد و آن سیم میان حمامی و فقاعی قسم فرمود. سیاست محمود دانست. بشب از غرنین برفت و به هری به دکان اسمعیل وراق پدر ازرقی فرود آمد و شش ماه در خانهٔ او متواری بود تا طالبان محمود به طوس رسیدند و بازگشتند. و چون فردوسی ایمن شد از هری روی به طوس نهاد و شاهنامه برگرفت و به طبرستان شد به نزدیک سپهبد شهریار که از آل باوند در طبرستان پادشاه او بود. و آن خاندانی است بزرگ نسبت ایشان بیزدگرد شهریار پیوندند.
پس محمود را هجا کرد در دیباچه بیتی صد و بر شهریار خواند و گفت:
من این کتاب را از نام محمود به نام تو خواهم کردن که این کتاب همه اخبار و آثار جدان توست.
شهریار او را بنواخت و نیکوئیها فرمود و گفت:
یا استاد محمود را بر آن داشتند و کتاب ترا بشرطی عرضه نکردند و ترا تخلیط کردند و دیگر تو مرد شیعیئی و هر که تولی به خاندان پیامبر کند او را دنیاوی به هیچ کاری نرود که ایشان را خود نرفته است. محمود خداوندگار من است. تو شاهنامه به نام او رها کن و هجو او به من ده تا بشویم و تو را اندک چیزی بدهم. محمود خود تو را خواند و رضای تو طلبد و رنج چنین کتاب ضایع نماند.
و دیگر روز صد هزار درم فرستاد و گفت:
هر بیتی به هزار درم خریدم. آن صد بیت به من ده و با محمود دل خوش کن.
فردوسی آن بیتها فرستاد. بفرمود تا بشستند. فردوسی نیز سواد بشست و آن هجو مندرس گشت و از آن جمله شش بیت بماند:

مرا غمز کردند کان پرسخن
به مهر نبی و علی شد کهن

اگر مهرشان من حکایت کنم
چو محمود را صد حمایت کنم

پرستار زاده نیاید بکار
وگر چند باشد پدر شهریار

از این در سخن چند رانم همی
چو دریا کرانه ندانم همی

به نیکی نبد شاه را دستگاه
وگرنه مرا برنشاندی بگاه

چو اندر تبارش بزرگی نبود
ندانست نام بزرگان شنود

الحق نیکو خدمتی کرد شهریار مر محمود را، و محمود از او منتها داشت.
در سنهٔ اربع عشرة و خمسمایة به نشابور شنیدم از امیر معزی که او گفت:
از امیر عبدالرزاق شنیدم به طوس که او گفت وقتی محمود بهندوستان بود و از آنجا بازگشته بود و روی به غزنین نهاده مگر در راه او متمردی بود و حصاری استوار داشت. و دیگر روز محمود را منزل بر در حصار او بود.
پیش او رسولی بفرستاد که فردا باید که پیش آئی و خدمتی بیاری و بارگاه ما را خدمت کنی و تشریف بپوشی و باز گردی.
دیگر روز محمود بر نشست و خواجهٔ بزرگ بر دست راست او همی راند که فرستاده بازگشته بود و پیش سلطان همی آمد. سلطان با خواجه گفت:
چه جواب داده باشد؟
خواجه این بیت فردوسی بخواند:

اگر جز بکام من آید جواب
من و گرز و میدان و افراسیاب

محمود گفت:
این بیت کراست که مردی ازو همی زاید؟
گفت:
بیچاره ابوالقاسم فردوسی راست که بیست و پنج سال رنج برد و چنان کتابی تمام کرد و هیچ ثمره ندید!
محمود گفت:
سره کردی که مرا از آن یاد آوردی که من از آن پشیمان شده‌ام. آن آزادمرد از من محروم ماند. به غزنین مرا یاد ده تا او را چیزی فرستم.
خواجه چون به غزنین آمد بر محمود یاد کرد سلطان گفت:
شصت هزار دینار ابوالقاسم فردوسی را بفرمای تا به نیل دهند و به اشتر سلطانی به طوس برند و از او عذر خواهند.
خواجه سالها بود تا در این بند بود. آخر آن کار را چون زر بساخت و اشتر گسیل کرد.
و آن نیل به سلامت به شهر طبران رسید. از دروازهٔ رودبار اشتر در می‌شد و جنازهٔ فردوسی به دروازهٔ رزان بیرون همی‌بردند.
در آن حال مذکری بود در طبران تعصب کرد و گفت:
من رها نکنم تا جنازهٔ او در گورستان مسلمانان برند که او رافضی بود!
و هر چند مردمان بگفتند با آن دانشمند درنگرفت. درون دروازه باغی بود ملک فردوسی. او را در آن باغ دفن کردند. امروز هم در آنجاست و من در سنهٔ عشر و خمسمایة آن خاک را زیارت کردم.
گویند از فردوسی دختری ماند سخت بزرگوار. صلت سلطان خواستند که بدو سپارند قبول نکرد و گفت: بدان محتاج نیستم.
صاحب برید به حضرت بنوشت و بر سلطان عرضه کردند.
مثال داد که آن دانشمند از طبران برود بدین فضولی که کرده است و خانمان بگذارد.
و آن مال به خواجه ابوبکر اسحق کرامی دهند تا رباط چاهه که بر سر راه نشابور و مرو است در حد طوس عمارت کند. چون مثال به طوس رسید فرمان را امتثال نمودند و عمارت رباط چاهه از آن مال است.

  • ✍️ پسر کوهستان

شش-چون هنگام مرگ منوچهر می‌رسد،فرزند خود را نوذر را پیش خوانده و به او اندرز می‌دهد.از جمله به او می‌گوید:

نگر تا نتابی ز دین خدای‌ که دین خدای آورد پاک رای‌ [کنون نو شود در جهان داوری‌ چو موسی بیاید به پیغمبری‌] [پدید آید آنگه به خاور زمین‌ نگر تا نتازی بر او به کین‌] [تو بگرو که آن دین یزدان بود نگه کن ز سر تا چه پیمان بود] تو هرگز مگرد از ره ایزدی‌ که نیکی از اوی است و هم زو بدی

بیتهایی که در میان چنگک گذاشته شده‌اند با تغییراتی در همهء دستنویسهای اساس‌ تصحیح نگارنده و همچنین در ترجمهء بنداری آمده‌اند و با این حال به دلایل زیر الحاقی‌اند:

1-دراینجا نیز اثر وصلگی در سخن بخوبی آشکارست.بیت پنجم دنبالهء بیت یکم‌ است و این سه بیت را دیگری به میان آنها وصله کرده است.

2-چنین مطلبی که منوچهر به فرزند خود وصیت کند که پس از ظهور موسی به دین‌ او بگرود نه می‌تواند در خداینامه بوده باشد،نه می‌تواند افزودهء مترجمان خداینامه،یعنی‌ مؤلفان شاهنامهء ابو منصوری که بیشتر آنها زردشتی بوده‌اند باشد و نه هرگز می‌تواند افزودهء فردوسی بر مطالب مأخذ خود باشد.

در دورهء اسلامی در میان برخی از مورخان رسم شده بود که هویّت و زمان پیامبران‌ سامی را با هوّیت و زمان شاهان اساطیری ایران مقایسه کنند.مثلا در تاریخ طبری و در تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء تالیف حمزهء اصفهانی‌30[1]و مجمل التّواریخ‌31[2]و زین الاخبار گردیزی‌32[3]و جاهای دیگر آمده است که موسی در شصت سالگی پادشاهی‌ منوچهر ظهور کرد.ولی این‌گونه مقایسات تنها کار مورخان دورهء اسلامی بوده است و اثری از آن در آثار دورهء ساسانی نبوده و به دلایل مذهبی نمی‌توانسته باشد.همچنین‌ مؤلفان شاهنامهء ابو منصوری و پس از آنها فردوسی به دلایل مذهبی و ملی‌گرایی و امانت‌ در کار خود به این‌گونه مقایسات دست نزده‌اند.ولی بعدا از همان سدهء پنجم که دستبرد در شاهنامه آغاز گردیده،گروه زیادی از شاعر و مورخ و نسخه‌دار و کاتب به هوس‌ افتاده‌اند که باصطلاح خود مطالب شاهنامه را تکمیل کنند و این کار را نه تنها چنان‌که‌ دیدیم در افزون روایات بزرگتر و مستقل کرده‌اند،بلکه در بسیاری موارد اخباری را نیز که در کتابهای تاریخ بوده و در شاهنامه نبوده در چند بیت سروده و به شاهنامه افزوده‌اند. بهترین مثال این‌گونه دستنویسها دستنویس لندن 33[4]841است.این دستنویس در یک‌ یا دو پشت به یک اساس نسبة معتبری برمی‌گردد و در بیتهای اصلی آن بسیاری از ضبطهای کهن را دارد.ولی صفحه‌ای از آن نیست که در آن جای‌جای ده‌ها بیت الحاق‌ نکرده باشند.در این بیتهای الحاقی در کنار بسیاری از بیتهای من درآری آن‌گاه‌گاه‌ بیتهایی هم هست که مضمون آنها اخباری است که در تاریخ طبری و کتابهای دیگر بوده و در شاهنامه نبوده است و یک نفر پس از مقایسهء شاهنامه با آن کتاب باصطلاح خود کم‌وکاستیهای شاهنامه را تکمیل کرده است.یک نمونهء دیگر از این‌گونه الحاقات را در بخش هفت این گفتار خواهیم دید.ولی در مورد این سه بیت الحاقی باید گفت که‌ مضمون آنها حتی با گزارش آن مورخان نیز نمی‌خواند.چون برطبق گزارش آنها موسی‌ در شصت سالگی پادشاهی منوچهر ظهور می‌کند درحالی‌که برطبق این سه بیت‌ الحاقی منوچهر که برطبق شاهنامه صد و بیست سال پادشاهی می‌کند،در پایان عمر پسرش را از ظهور موسی آگاه می‌سازد که در واقع ظهور موسی به زمان نوذر می‌افتد.و دیگر این‌که در گزارش مورخان اشاره‌ای به وصیت منوچهر که پسرش به دین موسی‌ بگرود نیست.علت اختلاف این است که در شاهنامه پس از به تخت نشستن منوچهر بلافاصله داستان تولد زال با موی سپید آغاز می‌گردد و تا پایان پادشاهی منوچهر همه‌اش‌ افسانهء کودکی زال و پرورش او در نزد سیمرغ و بازگشت از کوه و آشنایی و پیوند با رودابه و تولد رستم است و پس از آن پادشاهی منوچهر به پایان می‌رسد و منوچهر پس از آن‌که پسرش را اندرز می‌دهد چشم از جهان می‌بندد.ازاین‌رو الحاق‌کننده که در هیچ‌ کجای پادشاهی منوچهر جای مناسبی برای الحاق نیافته،ناچار این کار را در پایان پادشاهی منوچهر در جزو وصیت او به نوذر انجام داده است و برای آن‌که عمل خیر خود را به کمال رسانیده باشد نوذر را هم از دین گبران به دین موسی درآورده است.

3-با آن‌که مورخان دورهء اسلامی روایت سامی و ایرانی را باهم مقایسه کرده و در هم آمیخته‌اند،ولی باز در غرر السیر ثعالبی در سرگذشت منوچهر که با شاهنامهء فردوسی‌ می‌خواند اشاره‌ای به این مطلب نیست که نشان می‌دهد این مطلب در شاهنامهء ابو منصوری هم نبوده است.از آنجا حکه ثعالبی مورخ است همیشه تنها مطالب مأخذ اصلی‌ خود را ترجمه نکرده،بلکه مطالب بسیاری را هم از تاریخ طبری و کتابهای دیگر افزوده‌ است،ولی اتفاقا در این مورد چنین کاری نکرده است.درحالی‌که اگر موضوع ظهور موسی در زمان منوچهر و سفارش منوچهر به نوذر که به دین موسی بگرود در مأخذ او بود هیچ دلیلی نداشت که ثعالبی مسلمان که دلش بیشتر با روایات سامی است تا با روایات‌ ایرانی،چنین مطلبی را بزند و ترجمه نکند.و چون این مطلب در شاهنامهء ابو منصوری‌ نبوده،به هیچ روی ممکن نیست که فردوسی امین با گرایش ملی و بی‌گرایشی به‌ روایات غیرملی،خود به چنین کاری دست زده باشد.در مجمل التّواریخ نیز که اغلب به‌ مطالب شاهنامهء فردوسی توجه دارد،در شرح پادشاهی منوچهر ذکری از ظهور موسی‌ نکرده است،بلکه این مطلب را در جای دیگری از کتاب خود آورده است و مأخذ او تاریخ طبری و حمزه بوده است.

در چاپ مول این بیتها آمده،ولی مول که چنین مطلبی را در شاهنامه و مأخذ آن بعید می‌دانسته،34[5]موسی را از روی دستنویس کتابخانهء بادلیان به موبد تصحیح کرده است‌ و گمان کرده است که اصل موبد بوده و خوانندگان مسلمان آن‌را موسی کرده‌اند. دستنویسهای اساس تصحیح نگارنده هیچ کدام موبد ندارند،ولی اگر در دستنویسی هم‌ موبد آمده باشد،موبد گشتهء موسی است و نه برعکس.به سخن دیگر خوانندگان‌ مسلمان موبد را موسی نکرده‌اند،بلکه همهء روایت را ساخته و درون شاهنامه کرده‌اند.

هفت-در بسیاری از دستنویسهای شاهنامه پس از زو طهماسپ پادشاهی به پسرش‌ گرشاسپ می‌رسد:

پسر بد مرو را یکی خویش کام‌ پدر کرده بودیش گرشاسپ نام‌ بیامد نشست از بر تخت و گاه‌ بسر بر نهاد آن کیانی کلاه‌ چو بنشست بر تخت و گاه پدر جهان را همی داشت با زیب و فر

این بیتها الحاقی است و در شاهنامه پادشاهی به نام گرشاسپ نداریم:

1-این بیتها در دستنویس فلورانس 614،دستنویس استانبول 731،دستنویس‌ لندن 891 نیست و در ترجمهء بنداری هم نیامده است.

2-چون خبر مرگ زو طهماسپ به توران می‌رسد،پشنگ پسرش افراسیاب را دوباره به جنگ ایران می‌فرستد:

به ترکان خبر شد که زو در گذشت‌ بران سان که بد تخت بی‌شاه گشت‌ پرآواز شد گوش از این آگهی‌ که بی‌کار شد تخت شاهنشهی‌ پیامی بیامد بکردار سنگ‌ به افراسیاب از دلاور پشنگ‌ که بگذار جیحون و برکش سپاه‌ ممان تا کسی بر نشیند به گاه

چنان‌که می‌بینیم برطبق این بیتها تخت ایران از شاه تهی است و پشنگ افراسیاب‌ را با شتاب به ایران می‌فرستد تا پیش از آن‌که کسی به تخت نشیند بر ایران پیروز گردد. درحالی‌که اگر پس از زو از پسری به نام گرشاسپ به پادشاهی رسیده بود،دیگر این‌ بیتها بی‌معنی بود.بعدا هم که ایرانیان برای یاری گرفتن از زال به زابل می‌روند و زال و رستم و سپاه ایران به مقابلهء افراسیاب می‌شتابند،زال در آغاز جنگ به ایرانیان می‌گوید چون تخت ایران از شاه تهی است ما در این جنگ پیروزی بدست نخواهیم آورد.بلکه‌ نخست باید کسی از تخم کیان را به پادشاهی بنشانیم،و سپس رستم را برای آوردن‌ کیقباد به البرز می‌فرستد.بنابراین برطبق شاهنامه پس از مرگ زو طهماسپ در ایران‌ کسی به نام گرشاسپ به پادشاهی نرسیده است و پس از آن سه بیت الحاقی نیز دیگر نامی از گرشاسپ نیست.فقط در برخی از دستنویسهایی که آن سه بیت الحاقی نیز دیگر نامی از گرشاسپ نیست.فقط در برخی از دستنویسهایی که آن سه بیت الحاقی را دارند،چون متوجه این نقص شده‌اند،عینا به همان‌گونه که در مورد روایت کشتن پیل‌ سپید و گرفتن دژ سپند هم دیدیم،برای رفع این نقص آستین همّت را بالا زده‌اند و در جایی که آمده است که چون پشنگ از مرگ زو طهماسپ آگاه شد،افراسیاب را با سپاه‌ به ایران فرستاد،بیتهای زیر را افزوده‌اند:

بدان سال گرشاسپ زو درگذشت‌ ز گیتی همان بد چو او درگذشت‌ ببد تخت ایران و شاهان تهی‌ ندیدند کس روزگار بهی‌ برآمد همه کوی و برزن به جوش‌ وز ایران سراسر برآمد خروش

بدین‌ترتیب گرشاسپی را که چند بیت بالاتر خود آفریده بودند،خود سرش را زیر آب کرده‌اند و البته بیتی هم در مرثیهء او سروده‌اند.

3-برطبق گزارش برخی از مورخان چون ابن بلخی در فارسنامه،پس از زو پادشاهی به گرشاسپ رسیده است و حمزه نیز اشاره‌ای کوتاه به فرمانروایی او دارد.در مقابل در برخی آثار دیگر چون تاریخ طبری و الکامل ابن اثیر گرشاسپ تنها وزیر و مشاور زو است.برطبق الکامل گرشاسپ در پادشاهی نیز با زو همکاری داشته است، ولی طبری او را تنها وزیر زو دانسته،منتها اشاره کرده است که در برخی از کتابها به‌ نادرست گرشاسپ را پادشاه دانسته‌اند.در غرر السیر ثعالبی و زین الاخبار گردیزی از پادشاهی گرشاسپ سخنی نیست و برطبق این مآخذ و مطابق با شاهنامه پادشاهی از زو به کیقباد می‌رسد.مجمل التّواریخ نیز به پادشاهی گرشاسپ پس از زو اشاره‌ای ندارد و فقط می‌نویسد:«و گرشاسپ اندر پادشاهی او طرفی داشت،و از تخمهء جمشید بود و اندر تاریخ جریر چنان است که همین گرشاسف وزیر زاب بود.»35[6]درحالی‌که اگر در شاهنامه گرشاسپ پسر زو طهماسپ بود و پس از پدر به پادشاهی رسیده بود،مؤلف‌ مجمل التّواریخ حتما این مطلب را ذکر می‌کرد.پس چنین مطلبی در شاهنامهء فردوسی‌ نبوده و چون در غرر السیر و زین الاخبار هم نیست،در شاهنامهء ابو منصوری نیز نبوده‌ است،بلکه کس دیگری باز بقصد تکمیل شاهنامه این مطلب را از یکی از کتابهای‌ تاریخ گرفته و به شاهنامه افزوده است،چنان‌که موضوع پیامبری موسی در زمان منوچهر و ده‌ها نمونهء دیگر را افزوده‌اند.36[7]

هشت-هنگامی‌که پس از مرگ زو طهماسپ افراسیاب برای بار دوم به ایران‌ لشکر می‌کشد و زال و رستم و ایرانیان به مقابلهء او می‌شتابند،زال در آغاز جنگ به‌ ایرانیان می‌گوید تا زمانی‌که تخت ایران از شاه تهی است ما کاری از پیش نخواهیم‌ برد.ازاین‌رو باید نخست یک نفر را از نژاد کیان بر تخت نشاند،و به ایرانیان می‌گوید که بزرگی از نژاد فریدون به نام کیقباد در البرز بسر می‌برد و او در خور تخت شاهی‌ است و سپس رستم را مأمور آوردن کیقباد می‌کند:

به رستم چنین گفت فرخنده زال‌ که برگیر کوپال و بفراز یال‌ برو تازنان تا به البرز کوه‌ گزین کن یکی لشکری هم گروه‌ ابر کیقباد آفرین کن یکی‌ مکن پیش او در درنگ اندکی‌ به دو هفته باید که ایدر بوی‌ گه و بی‌گه از تاختن نغنوی‌ بگویی که لشکر ترا خواستند همان تخت شاهی بپیراستند کمر بر میان بست رستم چو باد بیامد گرازان بر کیقباد بنزدیک زال آوریدش به شب‌ به آمد شدن هیچ نگشاد لب‌ نشستند یک هفته با رایزن‌ شدند اندران موبدان انجمن به هشتم بیاراستند تخت عاج‌ بیاویختند از بر عاج تاج‌ به شاهی نشست از برش کیقباد همان تاج گوهر به سر برنهاد

بدین‌ترتیب فردوسی جزئیات سفر رستم به البرز را نسروده بوده است.ولی سپستر یک نفر شاعر نسبة خوب که شعرش بیشتر از آن شاعران پیشین به شعر فردوسی نزدیک‌ است این روایت را سروده و پس از بیت پنجم درون متن کرده است:

که در خورد تاج کیان جز تو کس‌ نبینم ز شاهان فریادرس‌ تهمتن زمین را به مژگان برفت‌ چو زال زر این داستانها بگفت‌ به رخش اندر آمد همآنگاه شاد گرازان بیامد بر کیقباد ز ترکان طلایه بسی بد به راه‌ رسید اندر ایشان یل صف‌پناه‌ برآویخت با نامداران جنگ‌ یکی گرزهء گاو پیکر به چنگ‌ دلیران توران برآویختند سرانجام از رزم بگریختند نهادند سر سوی افراسیاب‌ همه دل پر از خون و دیده پرآب‌ بگفتند وی را همه بیش و کم‌ سپهبد شد از کار ایشان دژم‌ بفرمود تا نزد او شد قلون‌ ز ترکان دلیری گوی پرفسون‌ بدو گفت بگزین ز لشکرسوار وز ایدر برو تا در کوهسار دلیر و خردمند و هشیار باش‌ به پاس اندرون سخت بیدار باش‌ که ایرانیان مردمی ریمنند همی ناگهان بر طلایه زنند برون آمد ازنزد خسرو قلون‌ به پیش اندرون مردم رهنمون‌ سر راه بر نامداران ببست‌ به مردان جنگی و پیلان مست‌ وزان روی رستم دلیر و گزین‌ بپیمود زی شاه ایران‌زمین‌ یکی میل ره تا به البرزکوه‌ یکی جایگه دید بس باشکوه‌ درختان بسیار و آب روان‌ نشستنگه مردم نوجوان‌ یکی تخت بنهاده نزدیک آب‌ بر او ریخته مشک ناب و گلاب‌ جوانی بکردار تابنده ماه‌ نشسته بر آن تخت بر سایه گاه‌ رده بر کشیده بسی پهلوان‌ به رسم بزرگان کمر بر میان‌ بیاراسته مجلسی شاهوار بسان بهشتی به رنگ‌ونگار چو دیدند مرپهلوان را به راه‌ پذیره شدنش از آن سایه‌گاه‌ بگفتند کای پهلو نامور نشایدت ز آنجای کردن گذر که ما میزبانیم و مهمان ما فرود آی ایدر به فرمان ما بدان تا همه دست شادی بریم‌ به یاد رخ نامور می‌خوریم‌ تهتمن بدیشان چنین گفت باز که ای نامداران گردنفراز مرا رفت باید به البرزکوه‌ به کاری که بسیار دارد شکوه‌ نباید به بالین سرودست ناز که پیش است بسیار رنج‌دراز سر تخت ایران ابی شهریار مرا باده خوردن نباید بکار نشانی دهیم سوی کیقباد کسی کز شما دارد او را بیاد سر آن دلیران زبان برگشاد که دارم نشانی من از کیقباد گرآیی فرود و خوری نان ما بیفروزی از روی خود جان ما بگوییم یکسر نشان قباد که او را چگونه‌ست رسم و نهاد تهمتن ز رخش اندر آمد چو باد چو بنشیند از وی نشان قباد بیامد دمان تا لب رودبار نشستند در زیر آن سایه‌دار جوان از بر تخت خود برنشست‌ گرفته یکی دست رستم به دست‌ به دست دگر جام پرباده کرد و زو یاد مردان آزاده کرد دگر جام بر دست رستم سپرد بدو گفت کای نامبردار و گرد بپرسیدی از من نشان قباد تو این نام را از که داری بیاد بدو گفت رستم که از پهلوان‌ پیام آوریدم به روشن‌روان‌ سر تخت ایران بیاراستند بزرگان به شاهی ورا خواستند پدرم آن گزین یلان سربسر که خوانند او را همی زال‌زر مرا گفت رو تا به البرزکوه‌ قباد دلاور ببین با گروه‌ به شاهی بر او آفرین کن یکی‌ نباید که سازی درنگ اندکی‌ بگویش که گردان ترا خواستند به شادی جهانی بیاراستند نشان ار توانی و دانی مرا دهی و به شاهی رسانی ورا ز گفتار رستم دلیر و جوان‌ بخندید و گفتش که ای پهلوان‌ ز تخم فریدون منم کیقباد پدر بر پدر نام دارم بیاد چو بشنید رستم فرو برد سر به خدمت فرود آمد از تخت زر که ای خسرو خسروان جهان‌ پناه بزرگان و پشت مهان‌ سر تخت ایران به کام تو باد تن زنده‌پیلان به دام تو باد نشست تو بر تخت شاهنشهی‌ همت سرکشی باد و هم فرّهی‌ درودی رسانم به شاه جهان‌ ز زال گزین آن یل پهلوان اگر شاه فرمان دهد بنده را گشاید ز بند این دو گوینده را قباد دلاور برآمد ز جای‌ به گفتار رستم دل و هوش و رای‌ تهمتن همانگه زبان برگشاد پیام سپهدار ایران بداد سخن چون به گوش سپهبد رسید ز شادی دل اندر برش برطپید بیازید جامی لبالب نبید به یاد تهمتن به دم درکشید تهمتن همیدون یکی جام می‌ بخورد آفرین کرد بر جان کی‌ برآمد خروش از دل زیروبم‌ فراوان شده شادی،اندوه کم‌ شهنشه چنین گفت با پهلوان‌ که خوابی بدیدم به روشن‌روان‌ که از سوی ایران دو باز سپید یکی تاج،رخشان بکردار شید خرامان و نازان شدندی برم‌ نهادندی آن تاج را بر سرم‌ چو بیدار گشتم شدم پرامید از آن تاج رخشان و باز سپید بیاراستم مجلسی شاهوار بر این‌سان‌که بینی بدین مرغزار تهمتن مرا شد چو باز سپید ز تاج بزرگان رسیدم نوید تهمتن چو بشنید از خواب شاه‌ ز باز و ز تاج فروزان چو ماه‌ چنین گفت با شاه گنداوران‌ نشان است خوابت ز پیغمبران‌ کنون خیز تا سوی ایران شویم‌ به یاری بنزد دلیران شویم‌ قباد اندر آمد چو آتش ز جای‌ به بور نبرد اندر آورد پای‌ کمر بر میان بست رستم چو باد بیامد گرازان پس کیقباد شب و روز از تاختن نغنوید چنین تا بنزد طلایه رسید قلون دلاور شد آگه ز کار چو آتش بیامد سوی کارزار شهنشاه ایران چو زان گونه دید برابر همی خواست صف برکشید تهمتن بدو گفت کای شهریار ترا رزم جستن نباید بکار من و رخش و کوپال و برگستوان‌ همانا ندارند با من توان‌ بگفت این و ز جای بر کرد رخش‌ به زخمی‌سواری همی کرد پخش‌ قلون دید دیوی بجسته ز بند به دست اندرون گرز و بر زین کمند بر او حمله آورد مانند باد بزد نیزه و بند جوشن گشاد تهمتن بزد دست و نیزه گرفت‌ قلون از دلیریش مانده شگفت‌ ستد نیزه از دست او نامدار بغرّید چون تندر از کوهسار بزد نیزه و برگرفتش ز زین‌ نهاد آن بن نیزه را بر زمین قلون گشت چون مرغ بر بابزن‌ بدیدند لشکر همه تن‌به‌تن‌ هزیمت شد از وی سپاه قلون‌ به یکبارگی بخت بد را زبون‌ تهمتن بکشت از طلایه‌سوار بیامد شتابان سوی کوهسار کجا بد علفزار و آب روان‌ فرود آمد آنجایگه پهلوان‌ چنین تا شب تیره آمد فراز تهمتن همی داد هرگونه‌ساز از آرایش جامهء پهلوی‌ همان تاج و آن یارهء خسروی‌ چو شب تیره شد پهلوپیش بین‌ برآراست با شاه ایران‌زمین

این روایت به دلایل زیر الحاقی است:

1-این روایت در دستنویس فلورانس 614،دستنویس واتیکان 37[8]848،دستنویس‌ لندن 891،دستنویس استانبول 903 و دستنویس بی‌تاریخ انستیتوی شرق‌شناسی کاما در بمبئی از سدهء هشتم هجری نیست و در ترجمهء بنداری هم نیامده است.دستنویس‌ استانبول 731 در اینجا افتادگی دارد،ولی این دستنویس نیز باحتمال نزدیک بیقین این‌ روایت را نداشته است.

2-برگردیم به سراغ آن ده بیتی که ما پیش از نقل این روایت الحاقی از متن اصلی‌ شاهنامه آوردیم.در آنجا در دستنویس لندن 675 پس از بیت پنجم،یعنی در جایی که‌ روایت الحاقی را درون متن کرده‌اند،در این دستنویس نخست بتهای ششم و هفتم و هشتم را نوشته بوده و روایت الحاقی را پس از بیت هشتم درون متن کرده بوده،ولی بعد روی بیتهای ششم و هفتم و هشتم را خط کشیده تا روایت الحاقی مانند دستنویسهای‌ دیگری که این روایت را دارند،پس از بیت پنجم بیفتد.بعدا پس از پایان روایت الحاقی‌ دوباره بیتهای هفتم و هشتم را از نو نوشته است.این موضوع بخوبی نشان می‌دهد که‌ این دستنویس یا دستنویس اساس آن نیز این روایت را نداشته‌اند و بعدا که آن‌را از حاشیه یا از دستنویس دیگری گرفته و به متن افزوده‌اند،سهوا بجای آن‌که آن‌را پس از بیت پنجم درون متن کنند،پس از بیت هشتم به متن افزوده‌اند.ولی بعد که متوجه‌ شده‌اند که جای آن درست نیست آن سه بیت را در بالا خط زده و دو بیت آن‌را به پایان‌ روایت الحاقی انتقال داده‌اند.آنچه این حدس را بخوبی ثابت می‌کند وجود بیت ششم‌ است که نخست در این دستنویس نوشته،ولی بعد خط زده و دیگر هم نیفزوده‌اند.چون‌ این بیت تنها در دستنویسهایی هست و می‌تواند باشد که روایت الحاقی را ندارند.یعنی‌ این بیت که می‌گوید رستم کمر بست و زود بنزد کیقباد آمد،یا باید بجای روایت‌ الحاقی بیاید و یا روایت الحاقی بجای آن.بنابراین اگر دستنویس 675 روایت الحاقی را از اصل داشته بوده است،پس این بیت را از کجا آورده است؟مگر این‌که بگوییم‌ بیت ششم نخست بوده و روایت را بعدا افزوده‌اند و سپس روی این بیت را که دیگر زائد بوده خط کشیده‌اند.

همچنین در دستنویس اکسفورد 852 که روایت الحاقی را دارد،پیش از آغاز روایت‌ سرلوحه‌ای دارد به این عبارت:پادشاهی کیقباد صد و بیست سال بود.و سپس پس از پایان روایت باز عین همین سرلوحه از نو آمده است و این نیز نشان می‌دهد که در این‌ دستنویس یا در دستنویس اساس آن این روایت را بعدا افزوده‌اند و جای سرلوحه را به‌ پایان روایت منتقل کرده‌اند،ولی فراموش نموده‌اند و یا دیگر نمی‌توانسته‌اند آن بار نخستین را که اکنون با وجود روایت الحاقی زائد بوده بزنند.

3-در این روایت واژه‌های تازی کم و شیوهء سخن به سبک فردوسی نزدیکتر از روایات الحاقی پیشین است.بویژه بیتهای 5 تا 13 و 17 تا 19 و 70 تا 89 روان و استادانه‌اند.با این حال بسیاری از بیتها نیز چون بیتهای 1،24،27،30 تا 33 و 46 سست‌اند.گذشته از این،گفتگوها دراز و تکراری است.برای نمونه مطلبی که در بیت‌ 41 آمده و خود باز گفت مطلب بیت پنجم در آن قطعهء اصلی است که پیش از روایت‌ الحاقی آمده،باز در بیت 45 آمده است و با این حال در بیت 56 رستم دوباره مطلبی را که کیقباد پیش از این شنیده بود برایش بازگو می‌کند.در بیت 4 ترکیب صف پناه‌ سخن فردوسی نیست.دیگر این‌که شاعر گرایشی به کاربرد واژهء گزین(15،42،53) و پهلو(23،89)دارد و ازاین‌رو دور نیست که این روایت و روایت بخش پنج از یک‌ شاعر باشند.

4-در غرر السیر ثعالبی و زین الاخبار گردیزی اشاره‌ای به این روایت نیست و بویژه‌ سکوت ثعالبی نشانهء این است که این روایت در شاهنامهء ابو منصوری که مأخذ فردوسی‌ است نبوده است.در مقابل در مجمل التّواریخ اشاره‌ای کوتاه به آوردن کیقباد دارد: «چون زال رستم را بفرستاد و او را از کوه همدان به در ری آورد بر تخت نشاندند.»38[9]بر طبق گزارش مجمل التّواریخ که هیچ‌چیز از جزئیات روایت الحاقی را ندارد،محل‌ اقامت کیقباد در کوه همدان است و نه چنان‌که در شاهنامه و در روایت الحاقی آمده در کوه البرز ما پایینتر دوباره به این مطلب برمی‌گردیم.

5-در اینجا به این نکته اشاره کنم که اختلاف دستنویسها در این روایت بسیار کم است و این موضوع دربارهء بیشتر روایات الحاقی پیشین نیز صدق می‌کند.برای نمونه‌ در دستنویس لندن 675،لنینگراد 39[10]733،قاهره 741 که نگارنده براساس آنها این روایت را تصحیح کرده است،در 40 بیت از 89 بیت سر یک مو اختلاف نیست و در بیشتر 49 بیت دیگر نیز اختلافات کاملا جزئی و بی‌اهمیت است.دستنویسهای دیگری‌ نیز که این روایت را دارند به همین نسبت با این سه دستنویس می‌خوانند.درحالی‌که‌ اگر ما 89 بیت از متن اصلی شاهنامه جدا کنیم و اختلاف آنها را برطبق همین سه‌ دستنویس ثبت کنیم می‌بینیم که دست‌کم پنج بار بیشتر اختلاف دارند.این مطلب‌ دلیل بر این است که این روایت و روایات الحاقی مشابه دست کم صدسالی جوانتر از متن اصلی شاهنامه‌اند و ازاین‌رو اختلاف دستنویسها در آنها کمترست.

6-چنان‌که در بخش پنج این گفتار اشاره شد،این روایت نیز در نزهت‌نامهء علائی‌ تالیف شهمردان ابن ابی الخیر آمده است.گزارش شهمردان چنین است:

آوردن کیقباد و به پادشاهی نشاندن-چون ایرانشهر افراسیاب بگرفته بود و پارسیان را پادشاه نبود و بزرگان سوی زال رفتند و از او درخواستند تا به پادشاهی بنشیند گفت:«این‌ درجه و مرتبه مرا نیست و از اندرز فریدون بنگذرم،یکی را از تخمهء پادشاهی بباید جستن‌ تا ما هریک باندازهء خویش خدمتکاری نماییم،لیکن ما روی به خصم نهیم و طلب شاه‌ می‌کنیم.»آنگاه زال و جمله سپاه بیامدند و به شهر قم لشکرگاه ساختند و افراسیاب به‌ شهر ری بود و نشان یافتند که به همدان از تخم شاهان یکی است او را قباد خوانند.زال‌ گفت:«کیست که بدین کار بایستد.»هیچ‌کس جواب نداد.رستم گفت:«من بروم و در اندکی سال من منگر،هنرجوی و مردی‌خواه.»زال گفت:«باحتیاط رو و راه بیابان‌ صوابتر تا ترا نبینند.»رستم با تنی چند سوی همدان راند و بر طلایه بانگ زد.ترکان چون‌ مردم اندک دیدند بجنگ آمدند.رستم روی به ایشان نهاد و به یک سرعت همه را زیر و زبر کرد و بسیاری را بکشت و راند تا سوی همدان،و چون این خبر به افراسیاب رسید بزرگی بود قلون نام،او را با چهار هزار سوار نامزد کرد و به مشکوه فرستاد و یک شبانه‌ ترتیب طلایهء دیگر فرمود.و رستم چون بنزدیک همدان رسید چنان افتاد که آن شب قباد در خواب دیدی که دو باز سپید بیامدندی و تاج بر سر او نهادندی.روز از این نشاط فرمود تا آلت خوردن و شراب برداشتند و از شهر به صحرا آمدند با مطربان و بر جایگاهی بلند به‌ نشاط و شراب خوردن بنشست.ناگاه سواری چند را دید که همی آمدند.کس فرستاد و ایشان را بخواند و رستم از آن خبر نداشت چون یکدیگر را بدیدند دل گواهی داد و قصه‌ها باز گفتند و قباد بر پای خاست و به یاد رستم شادانه خورد،و اول بزرگی بود که رستم‌ یافت که شاه بر پای ایستاد و به یاد او جام برداشت و سیکی خورد.و همان روز قباد به شهر باز آمد و لختی خواسته برداشت و با مردم خویش بیامد،و دیگر روز بازگشتند و راندند با به مشکوه رسیدند و لشکر ترک پیش آمدند.قباد خواست که سلاح برگیرد و رستم گفت:«تو با مردم خویش نظاره همی کن که این قوم را خطری نیست.»بغرّید و نیزه برگرفت و روی به قلون نهاد و او را به نیزه از زمین برداشت و بن نیزه در زمین زد تا لشکر چون او را دیدند همه بهزیمت رفتند،و رستم چندان‌که توانست گشت و سوی‌ کشتانه راند و گفت:«افسوس باشد اگر این صید را رها کنم و این قوم بمانند.»برآند و آن قوم که بر طلایه بودند نیزه برانداخت و بسیاری را بکشت و اسیر کرد و سوی پدر رفت. چون لشکر و بزرگان قباد را دیدند شادی کردند و به پادشاهی بر او بیعت کردند و بنشاندند و از کردارهای رستم شگفت ماندند و روی به افراسیاب نهادند و چون جنگ در پیوست رستم نشان افراسیاب پرسید و طلب کرد و بیافت و کمرش را بگرفت و از زین‌ بربود.چنان اتفاق افتاد که کمر گسسته شد و افراسیاب بیفتاد و ترکان پیرامن درآمدند و او را بربودند و روی بهزیمت نهادند.و هرگاه به تعجب افراسیاب از آن باز گفتی که‌ کودکی مرا چنان بربود که هیچ سنگی و خطری نداشت،و پیوسته ترس رستم در دل او بودی از آنچه آزموده بود و دیده.و مردانگی افراسیاب چنان بود که هیچ‌کس با او مقاومت نتوانستی کردن و چون از رستم ترسناک شده بود چون نام بردندی بترسیدی.40[11]

آنچه شهمردان نقل کرده است در بسیاری از جزئیات با روایت الحاقی ما و آنچه‌ بعدا در شاهنامه در وصف نبرد رستم با افراسیاب و گسستن کمربند افراسیاب و گریختن او از چنگ رستم آمده است می‌خواند:بااین‌حال چند اختلاف کوچک نیز با روایت الحاقی ما دارد که یکی از آنها خیلی مهم است و آن این‌که برطبق گزارش‌ شهمردان محل اقامت کیقباد همدان است،درحالی‌که هم در متن اصلی شاهنامه و هم‌ در روایت الحاقی آن،محل اقامت او در البرزست.این اختلاف ثابت می‌کند که‌ روایت الحاقی شاهنامه مأخذ شهمردان نبوده است،بلکه مأخذ او باز همان یکی دو سه‌ کتابی بوده که ما در بخش پنج این گفتار از آنها نام بردیم،در آنجا گفته شد که مأخذ شهمردان در نقل اخبار فرامرز کتاب پیروزان و در نقل اخبار رستم کتاب شاهنامهء رستم‌ لارجانی بوده است.این حدس دوم را من نه از اینجا می‌گویم که نام خود مؤلف رستم‌ بوده،بلکه از این روی که او برطبق گزارش شهمردان کتاب خود را برای شمس الدوله‌ ابو طاهر فرمانروای همدان تالیف کرده بوده است و گویا همدان که در روایات حماسی‌ ما نقشی ندارد،بخاطر آن‌که محل فرمانروایی شمس الدوله بوده به دست همین مؤلف‌ محل کیقباد شده است و دور نیست که همو نسبنامه‌ای نیز برای شمس الدوله ساخته و نسب او را به کیقباد رسانیده بوده است.درهرحال این روایت به همان‌گونه که رستم لارجانی ساخته و پرداخته بوده شهرت داشته است و مؤلف مجمل التواریخ نیز که محل‌ کیقباد را کوه همدان نوشته همین روایت را می‌شناخته است.درحالی‌که اگر فردوسی‌ این روایت را با آن تفصیل که در روایت الحاقی آمده است سروده بود مؤلف‌ مجمل التّواریخ بی‌گمان گزارش خود را از شاهنامهء فردوسی می‌گرفت و محل کیقباد را البرز می‌نوشت نه همدان.و اما شاعر روایت الحاقی نیز با آن‌که محل کیقباد را البرز نوشته،اصل روایت خود را از همان مأخذ شهمردان یعنی از شاهنامهء رستم لارجانی‌ گرفته بوده است.منتها چون در متن اصلی شاهنامه محل کیقباد البرز نامیده شده است، او ناچار شده برای هماهنگ ساختن روایت خود با متن اصلی شاهنامه نام محل را از همدان به البرز تغییر دهد.

چنان‌که ملاحظه می‌فرمایید از 889 بیت که در تصحیح نگارنده تا پایان کیقباد کمتر از چاپهای مول و بروخیم دارد 340 بیت آن تنها مربوط به هشت قطعهء الحاقی است‌ که در این مقاله معرفی شد که البته رقم کوچکی از این بیتها در دو چاپ نامبرده هم‌ نیست.

برخی از پژوهندگان معتقدند و خود نگارنده نیز این نظر را داشت و دارد که فردوسی‌ میان نگارش اول و دوم شاهنامه،یعنی میان سال 384 و 400 هجری گذشته از افزون بر شمار داستانها،تجدیدنظرهایی نیز در داستانهای سروده شده کرده و در یان تجدیدنظرها حک و اصلاحهایی در قالب بیتها نموده و برخی بیتها و قطعات و روایات را نیز در حاشیه‌ افزوده است.بعدا که کاتبان این الحاقات را به متن برده‌اند،گاه جای درست آن‌را نشناخته‌اند و در نتیجه برخی بیتهای شاهنامه پس و پیش شده‌اند.

ولی بنده این نظر را در موارد بسیار استثنایی می‌پذیرم،و به دلایلی معتقدم که هرگز نباید به آن عمومیت داد،بلکه باید شرایطی را بدیده گرفت تا در تصحیح شاهنامه از راه‌ این سوراخ هزاران بیت الحاقی به بهانهء الحاقات خود شاعر درون متن نگردند:

بخش مهم تجدیدنظرهای شاعر میان سال 384 و 400 انجام گرفته است.پس از سال 400 یعنی در ده یا یازده سال آخر عمر شاعر که او در پیری و تنگدستی و ناامیدی و نگرانی و ترس و ناامنی و خانه‌بدوشی و شاید هم بیماری بسر می‌برده،اگر تجدیدنظری‌ هم در اثر خود کرده باشد حک و اصلاحهای بسیار جزئی بوده است.و اما آنچه او پیش‌ از سال 400 هجری بر متن داستانهای سروده شده افزوده و احیانا بر حاشیهء کتاب نوشته، همهء این اصلاحات را خود او در نگارش سال 400 هجری درون متن کرده است و در این‌ فرصت متن را یکدست و هموار ساخته است.بااین‌حال اگر بگوییم فلان روایت که در برخی از دستنویسها نیست،الحاق بعدی خود شاعرست که بعدا بطور ناشیانه به دست‌ کاتبان درون متن شده است،این گمان حد اکثر علّت وصله خوردن سخن را توجیه‌ می‌کند،ولی اگر الحاق واقعا از خود شاعرست،به هیچ روی نباید و نمی‌تواند توجیهی‌ برای دگرگونیهای لغوی و دستوری و سبکی و سستیهای لفظی آن روایت باشد و یا آن‌ روایت با مقایسه با آثار دیگری که از شاهنامه تأثیر پذیرفته‌اند و یا با شاهنامه هم‌مأخذ بوده‌اند روایتی مشکوک از آب درآید و یا در آن اندیشه و نظری بیاید که منافی با دیگر مطالب کتاب باشد و بویژه:نمی‌توان این موضوع را اتفاقی گرفت که همیشه چندتایی‌ از میان گروه دستنویسهای معتبر هستند که این الحاقات را ندارند،ولی دستنویسهای‌ کم‌اعتبارتر همیشه همهء این الحاقات را دارند.خواننده‌ای که به دلایل نگارنده در تشخیص الحاقی بودن این روایات توجه کرده است،می‌داند که او هیچ روایتی را تنها به‌ دلیل وصلگی سخن آن الحاقی ندانسته است.

در آغاز این گفتار به علل گوناگونی که سبب افزودن بیتها و قطعات و روایاتی به‌ دست دیگران در متن شاهنامه شده‌اند اشاره شد.یک علّت مهم دیگر این کار پیروی از یک سنّت ادبی است که از قدیم در ایران رایج بوده است.و آن این‌که کوشش بر این‌ بوده تا همهء روایات حماسی را در یک کتاب واحد گردآوری کنند.به سخن دیگر اهمیت و هدف کار تنظیم یک مجموعهء کامل از روایات حماسی بوده،و نه این‌که که‌ چه سروده است.منتها از میان سرایندگان متعدد نام آن شاعری را که پیشرو بوده،یا مشهورتر بوده و یا سهم بیشتری در کتاب داشته بعنوان سرایندهء همهء مجموعه می‌پذیرفته‌اند. برای مثال ما از شاهنامه دستنویسی داریم که من نام آن‌را شاهنامهء کلان‌ گذاشته‌ام.41[12]کاتب این دستنویس آمده و بسیاری از داستانهای حماسی دیگر را مانند گرشاسپ‌نامه،سام‌نامه،کک کوهزاد،ببربیان،پتیاره،شبرنگ،فرامرزنامه، برزونامه،بانو گشسب‌نامه،آذر برزین‌نامه و بهمن‌نامه که سرایندهء برخی از آنها معلوم‌اند، گرفته و در جاهایی که مناسب تشخیص داده درون شاهنامهء فردوسی کرده است و در مقدمهء کتاب هم همهء این آثار را از فردوسی دانسته و نوشته است که فردوسی شصت و شش هزار بیت در پیش سلطان محمود و یک‌صد هزار بیت در قهستان و مازندران و بغداد و جاهای دیگر گفته است.این شاهنامه در میانهء سدهء سیزدهم هجری کتابت شده است، ولی گمان نرود که پیش از او چنین کاری به این نحو سابقه نداشته است.دستنویس‌ دیگری داریم از آغاز سدهء دهم،42[13]و در این دستنویس به داستان جمشید که رسیده، داستان آشنایی جمشید با دختر شاه زابل را از گرشاسپنامهء اسدی گرفته و به شاهنامهء فردوسی افزوده است.همچنین در داستان فریدون چند تکهء دیگر از گرشاسپنامه و در پایان داستان سهراب بخشی از برزونامه و در داستان بهمن بخشی از بهمن‌نامه و آذر برزین‌نامه را درون شاهنامه کرده است.تازه معلوم نیست که این کار حتما به دست‌ کاتب همین دستنویس انجام شده باشد،بلکه محتملترست که دستنویس اساس او نیز به همین صورت بوده است.به همین‌گونه پیش از او نیز چنان‌که دیدیم بسیاری از روایات کوچک و بزرگ را که فردوسی نسروده بوده دیگران سروده و درون شاهنامه‌ کرده‌اند.البته-دست‌کم در مورد روایات الحاقی بزرگتر و مستقل-لزومی نیست که‌ این کار همیشه به دست خود شاعران این روایات انجام گرفته باشد.مثلا اگر به بیتهای‌ 181 و 182 روایت الحاقی کشتن پیل سپید و گرفتن دژسپند در بخش پنج این گفتار توجه کنیم می‌بینیم که این دو بیت به درجهء محسوسی از بیتهای دیگر این قطعه‌ سست‌ترند و نشان می‌دهند که کسی این قطعه را از جای دیگر گرفته و به متن شاهنامه‌ وصله کرده است.همین‌مطلب را در مورد دو سه بیت آغازین روایت آوردن کیقباد در بخش هشت نیز می‌بینیم.یعنی در قطعات الحاقی شاهنامه شاعر و الحاق‌کننده گاه‌ یک‌نفرند و گاه دو نفر.درهرحال این کار با شاهنامه،از همان اواخر سدهء پنجم هجری‌ آغاز گردیده و تا زمان ما ادامه یافته است.در زمان ما در جلد آخر چاپ بروخیم نیز یک‌ بخش را به نام ملحقات شاهنامه از سروده‌های دیگران گردآوری کرده‌اند.و باز گمان‌ نکنید که این کار در دورهء اسلامی رسم شده است.خداینامهء پهلوی نیز چیزی جز گردآوری ده‌ها اثر از نویسندگان مختلف در یک کتاب واحد نبوده است که در هر تدوین تازه آثار دیگری را به آن می‌افزوده‌اند،و آن دهقان دانشور که می‌گویند مؤلف یا گردآورندهء خداینامه در زمان یزدگرد سوم بوده،اگر اصلا وجود خارجی داشته،نهایت‌ مؤلف یکی از بخشهای خداینامه بوده است.

اکنون ما بیش از پنجاه سال است که با آشنا شدن با روش پژوهش غربی‌ها به این‌ راه افتاده‌ایم که در تصحیح هر اثری بکوشیم تا آن‌را حتی المقدور از دستبردهای دیگران‌ پاک سازیم و به متن اصلی نزدیک نماییم.ولی در مورد تصحیح شاهنامه این سنّت‌ ادبی کهن همچون کوهی بر شانه‌های ما سنگینی می‌کند.هنوز برای بسیاری از ایرانیان،حتی کسانی‌که سروکارشان با زبان و ادب فارسی است،بهترین چاپ‌ شاهنامه آن است که اگر آن‌را در کفهء ترازو بگذاریم وزنش بر چاپهای دیگر بچربد. سالیان درازی طول خواهد کشید تا روزی برسد که ما از شاهنامه‌های مألوف و مأنوس.

[1]. (30)-چاپ کاویانی،برلین،رویهء 25.

[2]. (31)-مجمل التّواریخ،بکوشش محمد تقی بهار،تهران 1318،رویهء 90.

[3]. (32)-گردیزی،زین الاخبار،بکوشش عبد الحیّ حبیبی،تهران 1347،رویهء 7.

[4]. (33)-دستنویس کتابخانهء بریتانیا در لندن،مورخ 841 هجری،بنشان 1403.rO.

[5]. (34)-نگاه کنید به ترجمهء فرانسه مول،مجلد یکم،رویهء 379،زیرنویس 1.

[6]. (35)-مجمل التّواریخ،رویهء 45.

[7]. (36)-پیش از نگارنده نیز آقای مهدی قریب پادشاهی گرشاسپ را در شاهنامه الحاقی شناخته بودند.نگاه کنید به:سیمرغ 3/2535،رویهء 45-63.

[8]. (37)-دستنویس کتابخانهء پاپ در واتیکان،مورخ 848 هجری،بنشان Ms.Pers.118 .

[9]. (38)-مجمل التّواریخ،رویهء 45.

[10]. (39)-دستنویس کتابخانهء عمومی دولتی لنینگراد،مورخ 733،بنشان .Catalog DORN,No.316-317

[11]. (40)-نزهت‌نامهء علائی،رویهء 320-322.

[12]. (41)-دستنویس کتابخانهء بریتانیا در لندن،مورخ 1246-1249 هجری،بنشان .Or.2926

[13]. (42)-دستنویس کتابخانهء سلطنتی در مادرید،مورخ 901 هجری،بنشان .II-3218

  • ✍️ پسر کوهستان
آب حیات

پسر کوهستان
هادی غفاری
اَو حیات : آب حیات

ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﻫﺎ ﺷﻮﻡ،
ﺑﺎﺯ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ،
ﺍﻭ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﺳﺖ؛
ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻭ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺛﻤﺮ ﺍﺳﺖ،
ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺧﻠﻖ ﮔﺮگ هاﯼ ﻫﺎﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ، ﻫﻮﻝ ﻭﮐﯿﻨﻪ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎﺭﺩ،
ﺗﻮ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ﺁﺳﯿﺐ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ،
ﺍﯼ ﭘﻨﺎه گاﻩ ﺍﺑﺪﯼ ! ﺗﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﺷﻮﯼ ...

دکتر علی شریعتی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب