معرفی قطعات الحاقی شاهنامه 2
شش-چون هنگام مرگ منوچهر میرسد،فرزند خود را نوذر را پیش خوانده و به او اندرز میدهد.از جمله به او میگوید:
نگر تا نتابی ز دین خدای که دین خدای آورد پاک رای [کنون نو شود در جهان داوری چو موسی بیاید به پیغمبری] [پدید آید آنگه به خاور زمین نگر تا نتازی بر او به کین] [تو بگرو که آن دین یزدان بود نگه کن ز سر تا چه پیمان بود] تو هرگز مگرد از ره ایزدی که نیکی از اوی است و هم زو بدی
بیتهایی که در میان چنگک گذاشته شدهاند با تغییراتی در همهء دستنویسهای اساس تصحیح نگارنده و همچنین در ترجمهء بنداری آمدهاند و با این حال به دلایل زیر الحاقیاند:
1-دراینجا نیز اثر وصلگی در سخن بخوبی آشکارست.بیت پنجم دنبالهء بیت یکم است و این سه بیت را دیگری به میان آنها وصله کرده است.
2-چنین مطلبی که منوچهر به فرزند خود وصیت کند که پس از ظهور موسی به دین او بگرود نه میتواند در خداینامه بوده باشد،نه میتواند افزودهء مترجمان خداینامه،یعنی مؤلفان شاهنامهء ابو منصوری که بیشتر آنها زردشتی بودهاند باشد و نه هرگز میتواند افزودهء فردوسی بر مطالب مأخذ خود باشد.
در دورهء اسلامی در میان برخی از مورخان رسم شده بود که هویّت و زمان پیامبران سامی را با هوّیت و زمان شاهان اساطیری ایران مقایسه کنند.مثلا در تاریخ طبری و در تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء تالیف حمزهء اصفهانی30[1]و مجمل التّواریخ31[2]و زین الاخبار گردیزی32[3]و جاهای دیگر آمده است که موسی در شصت سالگی پادشاهی منوچهر ظهور کرد.ولی اینگونه مقایسات تنها کار مورخان دورهء اسلامی بوده است و اثری از آن در آثار دورهء ساسانی نبوده و به دلایل مذهبی نمیتوانسته باشد.همچنین مؤلفان شاهنامهء ابو منصوری و پس از آنها فردوسی به دلایل مذهبی و ملیگرایی و امانت در کار خود به اینگونه مقایسات دست نزدهاند.ولی بعدا از همان سدهء پنجم که دستبرد در شاهنامه آغاز گردیده،گروه زیادی از شاعر و مورخ و نسخهدار و کاتب به هوس افتادهاند که باصطلاح خود مطالب شاهنامه را تکمیل کنند و این کار را نه تنها چنانکه دیدیم در افزون روایات بزرگتر و مستقل کردهاند،بلکه در بسیاری موارد اخباری را نیز که در کتابهای تاریخ بوده و در شاهنامه نبوده در چند بیت سروده و به شاهنامه افزودهاند. بهترین مثال اینگونه دستنویسها دستنویس لندن 33[4]841است.این دستنویس در یک یا دو پشت به یک اساس نسبة معتبری برمیگردد و در بیتهای اصلی آن بسیاری از ضبطهای کهن را دارد.ولی صفحهای از آن نیست که در آن جایجای دهها بیت الحاق نکرده باشند.در این بیتهای الحاقی در کنار بسیاری از بیتهای من درآری آنگاهگاه بیتهایی هم هست که مضمون آنها اخباری است که در تاریخ طبری و کتابهای دیگر بوده و در شاهنامه نبوده است و یک نفر پس از مقایسهء شاهنامه با آن کتاب باصطلاح خود کموکاستیهای شاهنامه را تکمیل کرده است.یک نمونهء دیگر از اینگونه الحاقات را در بخش هفت این گفتار خواهیم دید.ولی در مورد این سه بیت الحاقی باید گفت که مضمون آنها حتی با گزارش آن مورخان نیز نمیخواند.چون برطبق گزارش آنها موسی در شصت سالگی پادشاهی منوچهر ظهور میکند درحالیکه برطبق این سه بیت الحاقی منوچهر که برطبق شاهنامه صد و بیست سال پادشاهی میکند،در پایان عمر پسرش را از ظهور موسی آگاه میسازد که در واقع ظهور موسی به زمان نوذر میافتد.و دیگر اینکه در گزارش مورخان اشارهای به وصیت منوچهر که پسرش به دین موسی بگرود نیست.علت اختلاف این است که در شاهنامه پس از به تخت نشستن منوچهر بلافاصله داستان تولد زال با موی سپید آغاز میگردد و تا پایان پادشاهی منوچهر همهاش افسانهء کودکی زال و پرورش او در نزد سیمرغ و بازگشت از کوه و آشنایی و پیوند با رودابه و تولد رستم است و پس از آن پادشاهی منوچهر به پایان میرسد و منوچهر پس از آنکه پسرش را اندرز میدهد چشم از جهان میبندد.ازاینرو الحاقکننده که در هیچ کجای پادشاهی منوچهر جای مناسبی برای الحاق نیافته،ناچار این کار را در پایان پادشاهی منوچهر در جزو وصیت او به نوذر انجام داده است و برای آنکه عمل خیر خود را به کمال رسانیده باشد نوذر را هم از دین گبران به دین موسی درآورده است.
3-با آنکه مورخان دورهء اسلامی روایت سامی و ایرانی را باهم مقایسه کرده و در هم آمیختهاند،ولی باز در غرر السیر ثعالبی در سرگذشت منوچهر که با شاهنامهء فردوسی میخواند اشارهای به این مطلب نیست که نشان میدهد این مطلب در شاهنامهء ابو منصوری هم نبوده است.از آنجا حکه ثعالبی مورخ است همیشه تنها مطالب مأخذ اصلی خود را ترجمه نکرده،بلکه مطالب بسیاری را هم از تاریخ طبری و کتابهای دیگر افزوده است،ولی اتفاقا در این مورد چنین کاری نکرده است.درحالیکه اگر موضوع ظهور موسی در زمان منوچهر و سفارش منوچهر به نوذر که به دین موسی بگرود در مأخذ او بود هیچ دلیلی نداشت که ثعالبی مسلمان که دلش بیشتر با روایات سامی است تا با روایات ایرانی،چنین مطلبی را بزند و ترجمه نکند.و چون این مطلب در شاهنامهء ابو منصوری نبوده،به هیچ روی ممکن نیست که فردوسی امین با گرایش ملی و بیگرایشی به روایات غیرملی،خود به چنین کاری دست زده باشد.در مجمل التّواریخ نیز که اغلب به مطالب شاهنامهء فردوسی توجه دارد،در شرح پادشاهی منوچهر ذکری از ظهور موسی نکرده است،بلکه این مطلب را در جای دیگری از کتاب خود آورده است و مأخذ او تاریخ طبری و حمزه بوده است.
در چاپ مول این بیتها آمده،ولی مول که چنین مطلبی را در شاهنامه و مأخذ آن بعید میدانسته،34[5]موسی را از روی دستنویس کتابخانهء بادلیان به موبد تصحیح کرده است و گمان کرده است که اصل موبد بوده و خوانندگان مسلمان آنرا موسی کردهاند. دستنویسهای اساس تصحیح نگارنده هیچ کدام موبد ندارند،ولی اگر در دستنویسی هم موبد آمده باشد،موبد گشتهء موسی است و نه برعکس.به سخن دیگر خوانندگان مسلمان موبد را موسی نکردهاند،بلکه همهء روایت را ساخته و درون شاهنامه کردهاند.
هفت-در بسیاری از دستنویسهای شاهنامه پس از زو طهماسپ پادشاهی به پسرش گرشاسپ میرسد:
پسر بد مرو را یکی خویش کام پدر کرده بودیش گرشاسپ نام بیامد نشست از بر تخت و گاه بسر بر نهاد آن کیانی کلاه چو بنشست بر تخت و گاه پدر جهان را همی داشت با زیب و فر
این بیتها الحاقی است و در شاهنامه پادشاهی به نام گرشاسپ نداریم:
1-این بیتها در دستنویس فلورانس 614،دستنویس استانبول 731،دستنویس لندن 891 نیست و در ترجمهء بنداری هم نیامده است.
2-چون خبر مرگ زو طهماسپ به توران میرسد،پشنگ پسرش افراسیاب را دوباره به جنگ ایران میفرستد:
به ترکان خبر شد که زو در گذشت بران سان که بد تخت بیشاه گشت پرآواز شد گوش از این آگهی که بیکار شد تخت شاهنشهی پیامی بیامد بکردار سنگ به افراسیاب از دلاور پشنگ که بگذار جیحون و برکش سپاه ممان تا کسی بر نشیند به گاه
چنانکه میبینیم برطبق این بیتها تخت ایران از شاه تهی است و پشنگ افراسیاب را با شتاب به ایران میفرستد تا پیش از آنکه کسی به تخت نشیند بر ایران پیروز گردد. درحالیکه اگر پس از زو از پسری به نام گرشاسپ به پادشاهی رسیده بود،دیگر این بیتها بیمعنی بود.بعدا هم که ایرانیان برای یاری گرفتن از زال به زابل میروند و زال و رستم و سپاه ایران به مقابلهء افراسیاب میشتابند،زال در آغاز جنگ به ایرانیان میگوید چون تخت ایران از شاه تهی است ما در این جنگ پیروزی بدست نخواهیم آورد.بلکه نخست باید کسی از تخم کیان را به پادشاهی بنشانیم،و سپس رستم را برای آوردن کیقباد به البرز میفرستد.بنابراین برطبق شاهنامه پس از مرگ زو طهماسپ در ایران کسی به نام گرشاسپ به پادشاهی نرسیده است و پس از آن سه بیت الحاقی نیز دیگر نامی از گرشاسپ نیست.فقط در برخی از دستنویسهایی که آن سه بیت الحاقی نیز دیگر نامی از گرشاسپ نیست.فقط در برخی از دستنویسهایی که آن سه بیت الحاقی را دارند،چون متوجه این نقص شدهاند،عینا به همانگونه که در مورد روایت کشتن پیل سپید و گرفتن دژ سپند هم دیدیم،برای رفع این نقص آستین همّت را بالا زدهاند و در جایی که آمده است که چون پشنگ از مرگ زو طهماسپ آگاه شد،افراسیاب را با سپاه به ایران فرستاد،بیتهای زیر را افزودهاند:
بدان سال گرشاسپ زو درگذشت ز گیتی همان بد چو او درگذشت ببد تخت ایران و شاهان تهی ندیدند کس روزگار بهی برآمد همه کوی و برزن به جوش وز ایران سراسر برآمد خروش
بدینترتیب گرشاسپی را که چند بیت بالاتر خود آفریده بودند،خود سرش را زیر آب کردهاند و البته بیتی هم در مرثیهء او سرودهاند.
3-برطبق گزارش برخی از مورخان چون ابن بلخی در فارسنامه،پس از زو پادشاهی به گرشاسپ رسیده است و حمزه نیز اشارهای کوتاه به فرمانروایی او دارد.در مقابل در برخی آثار دیگر چون تاریخ طبری و الکامل ابن اثیر گرشاسپ تنها وزیر و مشاور زو است.برطبق الکامل گرشاسپ در پادشاهی نیز با زو همکاری داشته است، ولی طبری او را تنها وزیر زو دانسته،منتها اشاره کرده است که در برخی از کتابها به نادرست گرشاسپ را پادشاه دانستهاند.در غرر السیر ثعالبی و زین الاخبار گردیزی از پادشاهی گرشاسپ سخنی نیست و برطبق این مآخذ و مطابق با شاهنامه پادشاهی از زو به کیقباد میرسد.مجمل التّواریخ نیز به پادشاهی گرشاسپ پس از زو اشارهای ندارد و فقط مینویسد:«و گرشاسپ اندر پادشاهی او طرفی داشت،و از تخمهء جمشید بود و اندر تاریخ جریر چنان است که همین گرشاسف وزیر زاب بود.»35[6]درحالیکه اگر در شاهنامه گرشاسپ پسر زو طهماسپ بود و پس از پدر به پادشاهی رسیده بود،مؤلف مجمل التّواریخ حتما این مطلب را ذکر میکرد.پس چنین مطلبی در شاهنامهء فردوسی نبوده و چون در غرر السیر و زین الاخبار هم نیست،در شاهنامهء ابو منصوری نیز نبوده است،بلکه کس دیگری باز بقصد تکمیل شاهنامه این مطلب را از یکی از کتابهای تاریخ گرفته و به شاهنامه افزوده است،چنانکه موضوع پیامبری موسی در زمان منوچهر و دهها نمونهء دیگر را افزودهاند.36[7]
هشت-هنگامیکه پس از مرگ زو طهماسپ افراسیاب برای بار دوم به ایران لشکر میکشد و زال و رستم و ایرانیان به مقابلهء او میشتابند،زال در آغاز جنگ به ایرانیان میگوید تا زمانیکه تخت ایران از شاه تهی است ما کاری از پیش نخواهیم برد.ازاینرو باید نخست یک نفر را از نژاد کیان بر تخت نشاند،و به ایرانیان میگوید که بزرگی از نژاد فریدون به نام کیقباد در البرز بسر میبرد و او در خور تخت شاهی است و سپس رستم را مأمور آوردن کیقباد میکند:
به رستم چنین گفت فرخنده زال که برگیر کوپال و بفراز یال برو تازنان تا به البرز کوه گزین کن یکی لشکری هم گروه ابر کیقباد آفرین کن یکی مکن پیش او در درنگ اندکی به دو هفته باید که ایدر بوی گه و بیگه از تاختن نغنوی بگویی که لشکر ترا خواستند همان تخت شاهی بپیراستند کمر بر میان بست رستم چو باد بیامد گرازان بر کیقباد بنزدیک زال آوریدش به شب به آمد شدن هیچ نگشاد لب نشستند یک هفته با رایزن شدند اندران موبدان انجمن به هشتم بیاراستند تخت عاج بیاویختند از بر عاج تاج به شاهی نشست از برش کیقباد همان تاج گوهر به سر برنهاد
بدینترتیب فردوسی جزئیات سفر رستم به البرز را نسروده بوده است.ولی سپستر یک نفر شاعر نسبة خوب که شعرش بیشتر از آن شاعران پیشین به شعر فردوسی نزدیک است این روایت را سروده و پس از بیت پنجم درون متن کرده است:
که در خورد تاج کیان جز تو کس نبینم ز شاهان فریادرس تهمتن زمین را به مژگان برفت چو زال زر این داستانها بگفت به رخش اندر آمد همآنگاه شاد گرازان بیامد بر کیقباد ز ترکان طلایه بسی بد به راه رسید اندر ایشان یل صفپناه برآویخت با نامداران جنگ یکی گرزهء گاو پیکر به چنگ دلیران توران برآویختند سرانجام از رزم بگریختند نهادند سر سوی افراسیاب همه دل پر از خون و دیده پرآب بگفتند وی را همه بیش و کم سپهبد شد از کار ایشان دژم بفرمود تا نزد او شد قلون ز ترکان دلیری گوی پرفسون بدو گفت بگزین ز لشکرسوار وز ایدر برو تا در کوهسار دلیر و خردمند و هشیار باش به پاس اندرون سخت بیدار باش که ایرانیان مردمی ریمنند همی ناگهان بر طلایه زنند برون آمد ازنزد خسرو قلون به پیش اندرون مردم رهنمون سر راه بر نامداران ببست به مردان جنگی و پیلان مست وزان روی رستم دلیر و گزین بپیمود زی شاه ایرانزمین یکی میل ره تا به البرزکوه یکی جایگه دید بس باشکوه درختان بسیار و آب روان نشستنگه مردم نوجوان یکی تخت بنهاده نزدیک آب بر او ریخته مشک ناب و گلاب جوانی بکردار تابنده ماه نشسته بر آن تخت بر سایه گاه رده بر کشیده بسی پهلوان به رسم بزرگان کمر بر میان بیاراسته مجلسی شاهوار بسان بهشتی به رنگونگار چو دیدند مرپهلوان را به راه پذیره شدنش از آن سایهگاه بگفتند کای پهلو نامور نشایدت ز آنجای کردن گذر که ما میزبانیم و مهمان ما فرود آی ایدر به فرمان ما بدان تا همه دست شادی بریم به یاد رخ نامور میخوریم تهتمن بدیشان چنین گفت باز که ای نامداران گردنفراز مرا رفت باید به البرزکوه به کاری که بسیار دارد شکوه نباید به بالین سرودست ناز که پیش است بسیار رنجدراز سر تخت ایران ابی شهریار مرا باده خوردن نباید بکار نشانی دهیم سوی کیقباد کسی کز شما دارد او را بیاد سر آن دلیران زبان برگشاد که دارم نشانی من از کیقباد گرآیی فرود و خوری نان ما بیفروزی از روی خود جان ما بگوییم یکسر نشان قباد که او را چگونهست رسم و نهاد تهمتن ز رخش اندر آمد چو باد چو بنشیند از وی نشان قباد بیامد دمان تا لب رودبار نشستند در زیر آن سایهدار جوان از بر تخت خود برنشست گرفته یکی دست رستم به دست به دست دگر جام پرباده کرد و زو یاد مردان آزاده کرد دگر جام بر دست رستم سپرد بدو گفت کای نامبردار و گرد بپرسیدی از من نشان قباد تو این نام را از که داری بیاد بدو گفت رستم که از پهلوان پیام آوریدم به روشنروان سر تخت ایران بیاراستند بزرگان به شاهی ورا خواستند پدرم آن گزین یلان سربسر که خوانند او را همی زالزر مرا گفت رو تا به البرزکوه قباد دلاور ببین با گروه به شاهی بر او آفرین کن یکی نباید که سازی درنگ اندکی بگویش که گردان ترا خواستند به شادی جهانی بیاراستند نشان ار توانی و دانی مرا دهی و به شاهی رسانی ورا ز گفتار رستم دلیر و جوان بخندید و گفتش که ای پهلوان ز تخم فریدون منم کیقباد پدر بر پدر نام دارم بیاد چو بشنید رستم فرو برد سر به خدمت فرود آمد از تخت زر که ای خسرو خسروان جهان پناه بزرگان و پشت مهان سر تخت ایران به کام تو باد تن زندهپیلان به دام تو باد نشست تو بر تخت شاهنشهی همت سرکشی باد و هم فرّهی درودی رسانم به شاه جهان ز زال گزین آن یل پهلوان اگر شاه فرمان دهد بنده را گشاید ز بند این دو گوینده را قباد دلاور برآمد ز جای به گفتار رستم دل و هوش و رای تهمتن همانگه زبان برگشاد پیام سپهدار ایران بداد سخن چون به گوش سپهبد رسید ز شادی دل اندر برش برطپید بیازید جامی لبالب نبید به یاد تهمتن به دم درکشید تهمتن همیدون یکی جام می بخورد آفرین کرد بر جان کی برآمد خروش از دل زیروبم فراوان شده شادی،اندوه کم شهنشه چنین گفت با پهلوان که خوابی بدیدم به روشنروان که از سوی ایران دو باز سپید یکی تاج،رخشان بکردار شید خرامان و نازان شدندی برم نهادندی آن تاج را بر سرم چو بیدار گشتم شدم پرامید از آن تاج رخشان و باز سپید بیاراستم مجلسی شاهوار بر اینسانکه بینی بدین مرغزار تهمتن مرا شد چو باز سپید ز تاج بزرگان رسیدم نوید تهمتن چو بشنید از خواب شاه ز باز و ز تاج فروزان چو ماه چنین گفت با شاه گنداوران نشان است خوابت ز پیغمبران کنون خیز تا سوی ایران شویم به یاری بنزد دلیران شویم قباد اندر آمد چو آتش ز جای به بور نبرد اندر آورد پای کمر بر میان بست رستم چو باد بیامد گرازان پس کیقباد شب و روز از تاختن نغنوید چنین تا بنزد طلایه رسید قلون دلاور شد آگه ز کار چو آتش بیامد سوی کارزار شهنشاه ایران چو زان گونه دید برابر همی خواست صف برکشید تهمتن بدو گفت کای شهریار ترا رزم جستن نباید بکار من و رخش و کوپال و برگستوان همانا ندارند با من توان بگفت این و ز جای بر کرد رخش به زخمیسواری همی کرد پخش قلون دید دیوی بجسته ز بند به دست اندرون گرز و بر زین کمند بر او حمله آورد مانند باد بزد نیزه و بند جوشن گشاد تهمتن بزد دست و نیزه گرفت قلون از دلیریش مانده شگفت ستد نیزه از دست او نامدار بغرّید چون تندر از کوهسار بزد نیزه و برگرفتش ز زین نهاد آن بن نیزه را بر زمین قلون گشت چون مرغ بر بابزن بدیدند لشکر همه تنبهتن هزیمت شد از وی سپاه قلون به یکبارگی بخت بد را زبون تهمتن بکشت از طلایهسوار بیامد شتابان سوی کوهسار کجا بد علفزار و آب روان فرود آمد آنجایگه پهلوان چنین تا شب تیره آمد فراز تهمتن همی داد هرگونهساز از آرایش جامهء پهلوی همان تاج و آن یارهء خسروی چو شب تیره شد پهلوپیش بین برآراست با شاه ایرانزمین
این روایت به دلایل زیر الحاقی است:
1-این روایت در دستنویس فلورانس 614،دستنویس واتیکان 37[8]848،دستنویس لندن 891،دستنویس استانبول 903 و دستنویس بیتاریخ انستیتوی شرقشناسی کاما در بمبئی از سدهء هشتم هجری نیست و در ترجمهء بنداری هم نیامده است.دستنویس استانبول 731 در اینجا افتادگی دارد،ولی این دستنویس نیز باحتمال نزدیک بیقین این روایت را نداشته است.
2-برگردیم به سراغ آن ده بیتی که ما پیش از نقل این روایت الحاقی از متن اصلی شاهنامه آوردیم.در آنجا در دستنویس لندن 675 پس از بیت پنجم،یعنی در جایی که روایت الحاقی را درون متن کردهاند،در این دستنویس نخست بتهای ششم و هفتم و هشتم را نوشته بوده و روایت الحاقی را پس از بیت هشتم درون متن کرده بوده،ولی بعد روی بیتهای ششم و هفتم و هشتم را خط کشیده تا روایت الحاقی مانند دستنویسهای دیگری که این روایت را دارند،پس از بیت پنجم بیفتد.بعدا پس از پایان روایت الحاقی دوباره بیتهای هفتم و هشتم را از نو نوشته است.این موضوع بخوبی نشان میدهد که این دستنویس یا دستنویس اساس آن نیز این روایت را نداشتهاند و بعدا که آنرا از حاشیه یا از دستنویس دیگری گرفته و به متن افزودهاند،سهوا بجای آنکه آنرا پس از بیت پنجم درون متن کنند،پس از بیت هشتم به متن افزودهاند.ولی بعد که متوجه شدهاند که جای آن درست نیست آن سه بیت را در بالا خط زده و دو بیت آنرا به پایان روایت الحاقی انتقال دادهاند.آنچه این حدس را بخوبی ثابت میکند وجود بیت ششم است که نخست در این دستنویس نوشته،ولی بعد خط زده و دیگر هم نیفزودهاند.چون این بیت تنها در دستنویسهایی هست و میتواند باشد که روایت الحاقی را ندارند.یعنی این بیت که میگوید رستم کمر بست و زود بنزد کیقباد آمد،یا باید بجای روایت الحاقی بیاید و یا روایت الحاقی بجای آن.بنابراین اگر دستنویس 675 روایت الحاقی را از اصل داشته بوده است،پس این بیت را از کجا آورده است؟مگر اینکه بگوییم بیت ششم نخست بوده و روایت را بعدا افزودهاند و سپس روی این بیت را که دیگر زائد بوده خط کشیدهاند.
همچنین در دستنویس اکسفورد 852 که روایت الحاقی را دارد،پیش از آغاز روایت سرلوحهای دارد به این عبارت:پادشاهی کیقباد صد و بیست سال بود.و سپس پس از پایان روایت باز عین همین سرلوحه از نو آمده است و این نیز نشان میدهد که در این دستنویس یا در دستنویس اساس آن این روایت را بعدا افزودهاند و جای سرلوحه را به پایان روایت منتقل کردهاند،ولی فراموش نمودهاند و یا دیگر نمیتوانستهاند آن بار نخستین را که اکنون با وجود روایت الحاقی زائد بوده بزنند.
3-در این روایت واژههای تازی کم و شیوهء سخن به سبک فردوسی نزدیکتر از روایات الحاقی پیشین است.بویژه بیتهای 5 تا 13 و 17 تا 19 و 70 تا 89 روان و استادانهاند.با این حال بسیاری از بیتها نیز چون بیتهای 1،24،27،30 تا 33 و 46 سستاند.گذشته از این،گفتگوها دراز و تکراری است.برای نمونه مطلبی که در بیت 41 آمده و خود باز گفت مطلب بیت پنجم در آن قطعهء اصلی است که پیش از روایت الحاقی آمده،باز در بیت 45 آمده است و با این حال در بیت 56 رستم دوباره مطلبی را که کیقباد پیش از این شنیده بود برایش بازگو میکند.در بیت 4 ترکیب صف پناه سخن فردوسی نیست.دیگر اینکه شاعر گرایشی به کاربرد واژهء گزین(15،42،53) و پهلو(23،89)دارد و ازاینرو دور نیست که این روایت و روایت بخش پنج از یک شاعر باشند.
4-در غرر السیر ثعالبی و زین الاخبار گردیزی اشارهای به این روایت نیست و بویژه سکوت ثعالبی نشانهء این است که این روایت در شاهنامهء ابو منصوری که مأخذ فردوسی است نبوده است.در مقابل در مجمل التّواریخ اشارهای کوتاه به آوردن کیقباد دارد: «چون زال رستم را بفرستاد و او را از کوه همدان به در ری آورد بر تخت نشاندند.»38[9]بر طبق گزارش مجمل التّواریخ که هیچچیز از جزئیات روایت الحاقی را ندارد،محل اقامت کیقباد در کوه همدان است و نه چنانکه در شاهنامه و در روایت الحاقی آمده در کوه البرز ما پایینتر دوباره به این مطلب برمیگردیم.
5-در اینجا به این نکته اشاره کنم که اختلاف دستنویسها در این روایت بسیار کم است و این موضوع دربارهء بیشتر روایات الحاقی پیشین نیز صدق میکند.برای نمونه در دستنویس لندن 675،لنینگراد 39[10]733،قاهره 741 که نگارنده براساس آنها این روایت را تصحیح کرده است،در 40 بیت از 89 بیت سر یک مو اختلاف نیست و در بیشتر 49 بیت دیگر نیز اختلافات کاملا جزئی و بیاهمیت است.دستنویسهای دیگری نیز که این روایت را دارند به همین نسبت با این سه دستنویس میخوانند.درحالیکه اگر ما 89 بیت از متن اصلی شاهنامه جدا کنیم و اختلاف آنها را برطبق همین سه دستنویس ثبت کنیم میبینیم که دستکم پنج بار بیشتر اختلاف دارند.این مطلب دلیل بر این است که این روایت و روایات الحاقی مشابه دست کم صدسالی جوانتر از متن اصلی شاهنامهاند و ازاینرو اختلاف دستنویسها در آنها کمترست.
6-چنانکه در بخش پنج این گفتار اشاره شد،این روایت نیز در نزهتنامهء علائی تالیف شهمردان ابن ابی الخیر آمده است.گزارش شهمردان چنین است:
آوردن کیقباد و به پادشاهی نشاندن-چون ایرانشهر افراسیاب بگرفته بود و پارسیان را پادشاه نبود و بزرگان سوی زال رفتند و از او درخواستند تا به پادشاهی بنشیند گفت:«این درجه و مرتبه مرا نیست و از اندرز فریدون بنگذرم،یکی را از تخمهء پادشاهی بباید جستن تا ما هریک باندازهء خویش خدمتکاری نماییم،لیکن ما روی به خصم نهیم و طلب شاه میکنیم.»آنگاه زال و جمله سپاه بیامدند و به شهر قم لشکرگاه ساختند و افراسیاب به شهر ری بود و نشان یافتند که به همدان از تخم شاهان یکی است او را قباد خوانند.زال گفت:«کیست که بدین کار بایستد.»هیچکس جواب نداد.رستم گفت:«من بروم و در اندکی سال من منگر،هنرجوی و مردیخواه.»زال گفت:«باحتیاط رو و راه بیابان صوابتر تا ترا نبینند.»رستم با تنی چند سوی همدان راند و بر طلایه بانگ زد.ترکان چون مردم اندک دیدند بجنگ آمدند.رستم روی به ایشان نهاد و به یک سرعت همه را زیر و زبر کرد و بسیاری را بکشت و راند تا سوی همدان،و چون این خبر به افراسیاب رسید بزرگی بود قلون نام،او را با چهار هزار سوار نامزد کرد و به مشکوه فرستاد و یک شبانه ترتیب طلایهء دیگر فرمود.و رستم چون بنزدیک همدان رسید چنان افتاد که آن شب قباد در خواب دیدی که دو باز سپید بیامدندی و تاج بر سر او نهادندی.روز از این نشاط فرمود تا آلت خوردن و شراب برداشتند و از شهر به صحرا آمدند با مطربان و بر جایگاهی بلند به نشاط و شراب خوردن بنشست.ناگاه سواری چند را دید که همی آمدند.کس فرستاد و ایشان را بخواند و رستم از آن خبر نداشت چون یکدیگر را بدیدند دل گواهی داد و قصهها باز گفتند و قباد بر پای خاست و به یاد رستم شادانه خورد،و اول بزرگی بود که رستم یافت که شاه بر پای ایستاد و به یاد او جام برداشت و سیکی خورد.و همان روز قباد به شهر باز آمد و لختی خواسته برداشت و با مردم خویش بیامد،و دیگر روز بازگشتند و راندند با به مشکوه رسیدند و لشکر ترک پیش آمدند.قباد خواست که سلاح برگیرد و رستم گفت:«تو با مردم خویش نظاره همی کن که این قوم را خطری نیست.»بغرّید و نیزه برگرفت و روی به قلون نهاد و او را به نیزه از زمین برداشت و بن نیزه در زمین زد تا لشکر چون او را دیدند همه بهزیمت رفتند،و رستم چندانکه توانست گشت و سوی کشتانه راند و گفت:«افسوس باشد اگر این صید را رها کنم و این قوم بمانند.»برآند و آن قوم که بر طلایه بودند نیزه برانداخت و بسیاری را بکشت و اسیر کرد و سوی پدر رفت. چون لشکر و بزرگان قباد را دیدند شادی کردند و به پادشاهی بر او بیعت کردند و بنشاندند و از کردارهای رستم شگفت ماندند و روی به افراسیاب نهادند و چون جنگ در پیوست رستم نشان افراسیاب پرسید و طلب کرد و بیافت و کمرش را بگرفت و از زین بربود.چنان اتفاق افتاد که کمر گسسته شد و افراسیاب بیفتاد و ترکان پیرامن درآمدند و او را بربودند و روی بهزیمت نهادند.و هرگاه به تعجب افراسیاب از آن باز گفتی که کودکی مرا چنان بربود که هیچ سنگی و خطری نداشت،و پیوسته ترس رستم در دل او بودی از آنچه آزموده بود و دیده.و مردانگی افراسیاب چنان بود که هیچکس با او مقاومت نتوانستی کردن و چون از رستم ترسناک شده بود چون نام بردندی بترسیدی.40[11]
آنچه شهمردان نقل کرده است در بسیاری از جزئیات با روایت الحاقی ما و آنچه بعدا در شاهنامه در وصف نبرد رستم با افراسیاب و گسستن کمربند افراسیاب و گریختن او از چنگ رستم آمده است میخواند:بااینحال چند اختلاف کوچک نیز با روایت الحاقی ما دارد که یکی از آنها خیلی مهم است و آن اینکه برطبق گزارش شهمردان محل اقامت کیقباد همدان است،درحالیکه هم در متن اصلی شاهنامه و هم در روایت الحاقی آن،محل اقامت او در البرزست.این اختلاف ثابت میکند که روایت الحاقی شاهنامه مأخذ شهمردان نبوده است،بلکه مأخذ او باز همان یکی دو سه کتابی بوده که ما در بخش پنج این گفتار از آنها نام بردیم،در آنجا گفته شد که مأخذ شهمردان در نقل اخبار فرامرز کتاب پیروزان و در نقل اخبار رستم کتاب شاهنامهء رستم لارجانی بوده است.این حدس دوم را من نه از اینجا میگویم که نام خود مؤلف رستم بوده،بلکه از این روی که او برطبق گزارش شهمردان کتاب خود را برای شمس الدوله ابو طاهر فرمانروای همدان تالیف کرده بوده است و گویا همدان که در روایات حماسی ما نقشی ندارد،بخاطر آنکه محل فرمانروایی شمس الدوله بوده به دست همین مؤلف محل کیقباد شده است و دور نیست که همو نسبنامهای نیز برای شمس الدوله ساخته و نسب او را به کیقباد رسانیده بوده است.درهرحال این روایت به همانگونه که رستم لارجانی ساخته و پرداخته بوده شهرت داشته است و مؤلف مجمل التواریخ نیز که محل کیقباد را کوه همدان نوشته همین روایت را میشناخته است.درحالیکه اگر فردوسی این روایت را با آن تفصیل که در روایت الحاقی آمده است سروده بود مؤلف مجمل التّواریخ بیگمان گزارش خود را از شاهنامهء فردوسی میگرفت و محل کیقباد را البرز مینوشت نه همدان.و اما شاعر روایت الحاقی نیز با آنکه محل کیقباد را البرز نوشته،اصل روایت خود را از همان مأخذ شهمردان یعنی از شاهنامهء رستم لارجانی گرفته بوده است.منتها چون در متن اصلی شاهنامه محل کیقباد البرز نامیده شده است، او ناچار شده برای هماهنگ ساختن روایت خود با متن اصلی شاهنامه نام محل را از همدان به البرز تغییر دهد.
چنانکه ملاحظه میفرمایید از 889 بیت که در تصحیح نگارنده تا پایان کیقباد کمتر از چاپهای مول و بروخیم دارد 340 بیت آن تنها مربوط به هشت قطعهء الحاقی است که در این مقاله معرفی شد که البته رقم کوچکی از این بیتها در دو چاپ نامبرده هم نیست.
برخی از پژوهندگان معتقدند و خود نگارنده نیز این نظر را داشت و دارد که فردوسی میان نگارش اول و دوم شاهنامه،یعنی میان سال 384 و 400 هجری گذشته از افزون بر شمار داستانها،تجدیدنظرهایی نیز در داستانهای سروده شده کرده و در یان تجدیدنظرها حک و اصلاحهایی در قالب بیتها نموده و برخی بیتها و قطعات و روایات را نیز در حاشیه افزوده است.بعدا که کاتبان این الحاقات را به متن بردهاند،گاه جای درست آنرا نشناختهاند و در نتیجه برخی بیتهای شاهنامه پس و پیش شدهاند.
ولی بنده این نظر را در موارد بسیار استثنایی میپذیرم،و به دلایلی معتقدم که هرگز نباید به آن عمومیت داد،بلکه باید شرایطی را بدیده گرفت تا در تصحیح شاهنامه از راه این سوراخ هزاران بیت الحاقی به بهانهء الحاقات خود شاعر درون متن نگردند:
بخش مهم تجدیدنظرهای شاعر میان سال 384 و 400 انجام گرفته است.پس از سال 400 یعنی در ده یا یازده سال آخر عمر شاعر که او در پیری و تنگدستی و ناامیدی و نگرانی و ترس و ناامنی و خانهبدوشی و شاید هم بیماری بسر میبرده،اگر تجدیدنظری هم در اثر خود کرده باشد حک و اصلاحهای بسیار جزئی بوده است.و اما آنچه او پیش از سال 400 هجری بر متن داستانهای سروده شده افزوده و احیانا بر حاشیهء کتاب نوشته، همهء این اصلاحات را خود او در نگارش سال 400 هجری درون متن کرده است و در این فرصت متن را یکدست و هموار ساخته است.بااینحال اگر بگوییم فلان روایت که در برخی از دستنویسها نیست،الحاق بعدی خود شاعرست که بعدا بطور ناشیانه به دست کاتبان درون متن شده است،این گمان حد اکثر علّت وصله خوردن سخن را توجیه میکند،ولی اگر الحاق واقعا از خود شاعرست،به هیچ روی نباید و نمیتواند توجیهی برای دگرگونیهای لغوی و دستوری و سبکی و سستیهای لفظی آن روایت باشد و یا آن روایت با مقایسه با آثار دیگری که از شاهنامه تأثیر پذیرفتهاند و یا با شاهنامه هممأخذ بودهاند روایتی مشکوک از آب درآید و یا در آن اندیشه و نظری بیاید که منافی با دیگر مطالب کتاب باشد و بویژه:نمیتوان این موضوع را اتفاقی گرفت که همیشه چندتایی از میان گروه دستنویسهای معتبر هستند که این الحاقات را ندارند،ولی دستنویسهای کماعتبارتر همیشه همهء این الحاقات را دارند.خوانندهای که به دلایل نگارنده در تشخیص الحاقی بودن این روایات توجه کرده است،میداند که او هیچ روایتی را تنها به دلیل وصلگی سخن آن الحاقی ندانسته است.
در آغاز این گفتار به علل گوناگونی که سبب افزودن بیتها و قطعات و روایاتی به دست دیگران در متن شاهنامه شدهاند اشاره شد.یک علّت مهم دیگر این کار پیروی از یک سنّت ادبی است که از قدیم در ایران رایج بوده است.و آن اینکه کوشش بر این بوده تا همهء روایات حماسی را در یک کتاب واحد گردآوری کنند.به سخن دیگر اهمیت و هدف کار تنظیم یک مجموعهء کامل از روایات حماسی بوده،و نه اینکه که چه سروده است.منتها از میان سرایندگان متعدد نام آن شاعری را که پیشرو بوده،یا مشهورتر بوده و یا سهم بیشتری در کتاب داشته بعنوان سرایندهء همهء مجموعه میپذیرفتهاند. برای مثال ما از شاهنامه دستنویسی داریم که من نام آنرا شاهنامهء کلان گذاشتهام.41[12]کاتب این دستنویس آمده و بسیاری از داستانهای حماسی دیگر را مانند گرشاسپنامه،سامنامه،کک کوهزاد،ببربیان،پتیاره،شبرنگ،فرامرزنامه، برزونامه،بانو گشسبنامه،آذر برزیننامه و بهمننامه که سرایندهء برخی از آنها معلوماند، گرفته و در جاهایی که مناسب تشخیص داده درون شاهنامهء فردوسی کرده است و در مقدمهء کتاب هم همهء این آثار را از فردوسی دانسته و نوشته است که فردوسی شصت و شش هزار بیت در پیش سلطان محمود و یکصد هزار بیت در قهستان و مازندران و بغداد و جاهای دیگر گفته است.این شاهنامه در میانهء سدهء سیزدهم هجری کتابت شده است، ولی گمان نرود که پیش از او چنین کاری به این نحو سابقه نداشته است.دستنویس دیگری داریم از آغاز سدهء دهم،42[13]و در این دستنویس به داستان جمشید که رسیده، داستان آشنایی جمشید با دختر شاه زابل را از گرشاسپنامهء اسدی گرفته و به شاهنامهء فردوسی افزوده است.همچنین در داستان فریدون چند تکهء دیگر از گرشاسپنامه و در پایان داستان سهراب بخشی از برزونامه و در داستان بهمن بخشی از بهمننامه و آذر برزیننامه را درون شاهنامه کرده است.تازه معلوم نیست که این کار حتما به دست کاتب همین دستنویس انجام شده باشد،بلکه محتملترست که دستنویس اساس او نیز به همین صورت بوده است.به همینگونه پیش از او نیز چنانکه دیدیم بسیاری از روایات کوچک و بزرگ را که فردوسی نسروده بوده دیگران سروده و درون شاهنامه کردهاند.البته-دستکم در مورد روایات الحاقی بزرگتر و مستقل-لزومی نیست که این کار همیشه به دست خود شاعران این روایات انجام گرفته باشد.مثلا اگر به بیتهای 181 و 182 روایت الحاقی کشتن پیل سپید و گرفتن دژسپند در بخش پنج این گفتار توجه کنیم میبینیم که این دو بیت به درجهء محسوسی از بیتهای دیگر این قطعه سستترند و نشان میدهند که کسی این قطعه را از جای دیگر گرفته و به متن شاهنامه وصله کرده است.همینمطلب را در مورد دو سه بیت آغازین روایت آوردن کیقباد در بخش هشت نیز میبینیم.یعنی در قطعات الحاقی شاهنامه شاعر و الحاقکننده گاه یکنفرند و گاه دو نفر.درهرحال این کار با شاهنامه،از همان اواخر سدهء پنجم هجری آغاز گردیده و تا زمان ما ادامه یافته است.در زمان ما در جلد آخر چاپ بروخیم نیز یک بخش را به نام ملحقات شاهنامه از سرودههای دیگران گردآوری کردهاند.و باز گمان نکنید که این کار در دورهء اسلامی رسم شده است.خداینامهء پهلوی نیز چیزی جز گردآوری دهها اثر از نویسندگان مختلف در یک کتاب واحد نبوده است که در هر تدوین تازه آثار دیگری را به آن میافزودهاند،و آن دهقان دانشور که میگویند مؤلف یا گردآورندهء خداینامه در زمان یزدگرد سوم بوده،اگر اصلا وجود خارجی داشته،نهایت مؤلف یکی از بخشهای خداینامه بوده است.
اکنون ما بیش از پنجاه سال است که با آشنا شدن با روش پژوهش غربیها به این راه افتادهایم که در تصحیح هر اثری بکوشیم تا آنرا حتی المقدور از دستبردهای دیگران پاک سازیم و به متن اصلی نزدیک نماییم.ولی در مورد تصحیح شاهنامه این سنّت ادبی کهن همچون کوهی بر شانههای ما سنگینی میکند.هنوز برای بسیاری از ایرانیان،حتی کسانیکه سروکارشان با زبان و ادب فارسی است،بهترین چاپ شاهنامه آن است که اگر آنرا در کفهء ترازو بگذاریم وزنش بر چاپهای دیگر بچربد. سالیان درازی طول خواهد کشید تا روزی برسد که ما از شاهنامههای مألوف و مأنوس.
[1]. (30)-چاپ کاویانی،برلین،رویهء 25.
[2]. (31)-مجمل التّواریخ،بکوشش محمد تقی بهار،تهران 1318،رویهء 90.
[3]. (32)-گردیزی،زین الاخبار،بکوشش عبد الحیّ حبیبی،تهران 1347،رویهء 7.
[4]. (33)-دستنویس کتابخانهء بریتانیا در لندن،مورخ 841 هجری،بنشان 1403.rO.
[5]. (34)-نگاه کنید به ترجمهء فرانسه مول،مجلد یکم،رویهء 379،زیرنویس 1.
[6]. (35)-مجمل التّواریخ،رویهء 45.
[7]. (36)-پیش از نگارنده نیز آقای مهدی قریب پادشاهی گرشاسپ را در شاهنامه الحاقی شناخته بودند.نگاه کنید به:سیمرغ 3/2535،رویهء 45-63.
[8]. (37)-دستنویس کتابخانهء پاپ در واتیکان،مورخ 848 هجری،بنشان Ms.Pers.118 .
[9]. (38)-مجمل التّواریخ،رویهء 45.
[10]. (39)-دستنویس کتابخانهء عمومی دولتی لنینگراد،مورخ 733،بنشان .Catalog DORN,No.316-317
[11]. (40)-نزهتنامهء علائی،رویهء 320-322.
[12]. (41)-دستنویس کتابخانهء بریتانیا در لندن،مورخ 1246-1249 هجری،بنشان .Or.2926
[13]. (42)-دستنویس کتابخانهء سلطنتی در مادرید،مورخ 901 هجری،بنشان .II-3218