آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

سلام خوش آمدید

قبل    بعد

سخن‌گوی دهقان چه گوید نخست

که  تاج بزرگی  به گیتی  که جست

 

که بود آن که دیهیم بر سر نهاد

ندارد   کس   آن   روزگاران  بیاد

دیهیم : تاج 

مگر   کز   پدر   یاد   دارد   پسر

بگوید تو را یک به یک، در به در

 یک به یک : نکته به نکته

در به در : مورد به مورد ، کاملا

که  نام  بزرگی   که   آورد   پیش

که را بود از آن مهتران مایه بیش

مهتر : بزرگ

مایه : بضاعت ، توان

پژوهنده‌ی نامه‌ی باستان

که از پهلوانان زند داستان

داستان زدن : قصه سرکردن ، داستان آوردن

چنین گفت که آیین تخت و کلاه

کیومرث  آورد  و   او   بود   شاه

آیین تخت و کلاه : رسم پادشاهی

چون  آمد  به  برج حَمَل  آفتاب

جهان گشت با فرَ و آیین و آب

 

بتابید      از     آن  سان     ز برجِ بره

که گیتی جوان گشت از او یک‌سره

برج حمل : برج بره ؛

برج های فلکی منظور است ؛ مقارن با شروع سال؛ مقارن با اوج زیادی زمان روز نسبت به شب و پر آبی چشمه ها و رودخانه ها

کیومرث   شد    بر   جهان   کدخدای

نخستین به کوه اندرون ساخت جای

در کوه زندگی می کردند

سر تخت و بختش بر آمد ز کوه

پلنگینه پوشید   خود     با گروه

برآمدن: بالا آمدن

پلنگینه : جامه ای از پوست پلنگ

خود : همانا

از او   اندر آمد   همی   پرورش

که پوشیدنی نو بُد و نو خورش

 

به گیتی بر او سال سی شاه بود

به خوبی چو خورشید بر گاه بود

سی سال شاه بود ؛              گاه : تخت شاهی

همی تافت زو فرّ شاهنشهی

چو ماه دو هفته ز سرو سهی

تافتن : روشنایی ، پرتو انداختن

دد و دام و هر جانور که‌ش بدید

ز گیتی     به  نزدیک او     آرمید

 

دوتاهی ‌شدندی بر تخت اوی

از آن   بر شده فرّ  و  بخت اوی

از آن : به آن دلیل

به رسم نماز آمدندیش پیش

از   آنجایگه   برگرفتند  کیش

نماز : خم شدن

همه‌ی جانوران بنده‌ی او شدند و رسم خم شدن (نماز خواندن) حیوانات برای همه و همیشه رسم شد

پسر بُد مر او را یکی خوب‌ر‌وی

خردمند و همچون پدر نامجوی

 

سیامک بُدش نام و فرخنده بود

کیومرث  را    دل بدو    زنده بود

 

ز گیتی به دیدار او شاد بود

که پُس بارور شاخ بنیاد بود

پُس : خلاصه پسر

بارور شاخ : شاخه‌ی پر میوه (سیامک)

بنیاد : بن و تنه‌ی درخت (کیومرث)

به جانش بر از مهر گریان بدی

ز بیم    جداییش    بریان    بدی

 

برآمد بر این کار یک روزگار

فروزنده شد دولت شهریار

 

به گیتی نبودش کسی دشمنا

مگر     در نهان      ریمن آهرمنا

ریمن: بدتینت، پلید، آلوده

در زمان کیومرث همه چیز خوب بود مگر اینکه اهریمن ها دشمن او بودند

به رشک اندرآ هرمن بدسگال

همی  رای  زد   تا   بیاگند  یال

رای زدن : تدبیر کردن

یال یال آگندن : گوشت آوردن گردن ، اینجا به معنی نیرو گرفتن

اهریمن چاره اندیشی کرد و نقشه کشید و نیروی خود را قوی کرد

یکی بچه بودش چو گرگ سترگ

دلاور  شده   با     سپاهی بزرگ

سترگ : تنومند

سپاه بزرگی دورش جمع شد

جهان شد  بر آن    دیو بچّه  سپاه

ز بخت سیامک، چه از بخت شاه

بچه دیو سپاهی آماده کرد برای حمله به سیامک و کیومرث

سپه کرد و نزدیک او راه جست

همی تخت و دیهیم کُه شاه جست

جستن: پیدا کردن

دیهیم : تاج

کُه شاه : شاه کوهستان

همی گفت با هر کسی راز خویش

جهان  کرد  یک‌سر     پر آواز خویش

 

کیومرث ازین خود کی آگاه بود

که تخت مهی را جز او شاه بود

کیومرث از قصد تجاوز به تاج و نخت اهریمن آگاهی نداشت

یکایک بیامد خجسته سروش

به سان پری‌یی پلنگینه پوش

یکایک : فورا ، در لحظه

بگفتش به راز این سخن در به‌ در

که دشمن چه سازد همی با پدر

به راز : پنهانی

در به در : مورد به مورد ، کاملا

(سروش) پنهانی و به طور کامل سیامک را از قصد تعرض اهریمن به پادشاهی پدرش آگاه ساخت

سخن چون به گوش سیامک رسید

ز کردار            بدخواه         دیو پلید

 

دل شاه بچّه   بر آمد     به جوش

سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش

 بگشاد گوش : منتظر ماند ، آماده ، مهیا

بپوشید   تن  را         به چرم پلنگ

که جوشن نبود خود، نه آیین جنگ

که جوشن نبود خود، نه آیین جنگ : زیرا در آن زمان هنوز نه زره وجود داشت و نه آیین جنگ

پذیره  شدش   دیو را جنگ جوی

سپه را چو روی اندر آمد به روی

 

سیامک بیامد برهنه تنا

بر آویخت با پور اهرمنا

 

بزد چنگ وارونه دیو سیاه

دوتا  اندر  آورد بالای شاه

 وارونه (همراه با دیو و بخت) : نامبارک و شوم

دوتا  اندر  آورد بالای شاه : تن شاه (سیامک) را خم کرد

فکند آن تن شاهزاده به خاک

به چنگال کردش کمرگاه چاک

 

سیامک    به  دست   خَزَوران دیو

تبه گشت و ماند انجمن بی ‌خدیو

خزروان : نام دیو

انجمن : مردم

خدیو : پادشاه ، بزرگ ، رهبر ، فرمانده

چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه

ز تیمار گیتی      بر او شد سیاه

تیمار : اندوه ، سوگ

فرود آمد      از تخت       ویله کنان

زنان بر سر و گوشت شاهان کَنان

ویله : بانگ ، نعره

دو رخساره پر خون و دل سوگوار

دُژم کرده      بر خویشتن    روزگار

دژم : اندوهگین ، افسرده

خروشی بر آمد ز لشکر به زار

کشیدند صف      بر در  شهریار

خروش : زاری

همه  جامه‌ها  کرده       پیروزه رنگ

دو چشم ابر خونین، دو رُخ بادرنگ

دو رخ : دو گونه

بادرنگ : ترنج ، زردی رخساره

دد و مرغ و نخچیر کرده گروه

برفتند    ویله کنان  سوی کوه

نخچیر : شکار ، بز کوهی و ...

برفتند  با  سوگواری   و   درد

ز درگاه کُه شاه برخاست گرد

که شاه : پادشاه کوه (لقب کیومرث)

نشستند سالی چنین سوگوار

پیام    آمد    از        داور کردگار

 

درود  آوردنش     خجسته   سروش

کز این بیش مخروش و باز آر هوش

 

سپه ساز و برکش به فرمان من

بر آور  یکی گرد     از  آن  انجمن

گرد برآوردن : نابود کردن

یکی : یکسر ، تماما

انجمن : مردم ، گروه 

از آن بد کنش دیو، روی زمین

بپرداز و پردُخته کن دل ز کین

پردخته کردن : خالی کردن

جهان را از آن دیو بدکار خالی کن و دلت را از انتقام پسر

کَیِ نامور سر    سوی آسمان

بر آورد و بدخواست بر بدگمان

بد گمان : بد اندیشه ، دشمن

بدان برترین نام یزدانش را

بخواند و بپالود مژگانش را

مژگان پالودن : مژگان به اشک شستن

برترین : اسم اعظم که با گفتنش خواسته‌ی گوینده برآورده می شود

و زان پس به کین سیامک شتافت

شب آرامش  و  روز خوردن  نیافت

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

بدین نامه من دست بردم فراز

به  نام  شهنشاه  گردن  فراز

نامه : شاهنامه

دست فراز بردن : اقدام کردن

خداوند تاج   و  خداوند تخت

جهاندار و بیدار و پیروز بخت

 

جهان آفرین  تا   جهان آفرید

چون او شهریاری نیامد پدید

 

چو خورشید بر گاه  بنمود تاج

زمین شد به کردار تابنده عاج

 به کردار : مانند

ابوالقاسم آن شاه پیروز بخت

نهاد  از  بر تاج  خورشید تخت

 

ز خاور بیاراست تا باختر

پدید آمد از فرّ او کان زر

اشاره به ثروتمند شدن و پیشرفت کردن کشور در زمان پادشاهی محمود

مرا    اختر خفته     بیدار   گشت

به مغز اندر اندیشه بسیار گشت

اختر : ستاره : اینجا بخت

مرا    اختر خفته     بیدار   گشت : بخت بد من برگشت

بدانست کامد زمان سخن

کنون نو شود  روزگار کهن

 

بر اندیشه‌ی      شهریار زمین

بخفتم شبی ، لب پر از آفرین

 

چنان دید  روشن روانم  به خواب

که رخشنده شمعی بر آمد از آب

 

همه  روی  گیتی  شب  لاجورد

از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد

 

در و دشت بر سان دیبا شدی

یکی  تخت پیروزه    پیدا شدی

بر سان : به سان ، مانند

نشسته بر او شهریاری چو ماه

یکی  تاج  بر سر  به  جای کلاه

 

رده  بر  کشیده سپاهش دو میل

به دست چپش هفتصد زنده پیل

رده : ردیف

زنده پیل : فیل بزرگ رزمی

رده  بر  کشیده سپاهش دو میل :سپاه آرایش نظامی در یک ردیف منظم گرفت

میل : مایل: واحد مصافت لاتین

 

یکی پاک دستور پیشش به پای

به  داد  و  بدین  شاه را رهنمای

پاک دستور : وزیر (اینجا منظور فضل بن احمد اسفراینی)

مرا خیره گشتی سر از فرّ شاه

و زان زنده پیلان و چندان سپاه

 

چون آن چهره‌ی خسروی دیدمی

از   آن      نامداران    بپرسیدمی

خسروی : شاهانه

که این چرخ و ماه ا‌ست گر تاج و گاه؟

ستاره است پیش اندرش گر سپاه؟

 

مرا گفت کین شاه روم‌ست و هند

ز قنّوج    تا         پیش دریای سند

قنوج : نام شهری در هندوستان

سند : رودخانه سند

که ایران و توران ورا بنده‌اند

به رای و به فرمان او زنده‌اند

 

بیاراست روی زمین را به داد

بپردخت از آن، تاج بر سر نهاد

پردختن : فارغ شدن

جهاندار    محمود    شاه     بزرگ

به دابشخور آرد همی میش و گرگ

به دابشخور آرد همی میش و گرگ : تمثیل از اوضاع خوب و برقراری عدالت و حاکمیت صلح و صفا 

ز کشمیر تا پیش دریای چین

بر  او  شهریاران  کنند   آفرین

 

چو کودک لب از شیر مادر بشست

ز گهواره    محمود     گوید نخست

 

تو نیز آفرین کن که گوینده‌یی

بدو      نام جاوید    جوینده‌یی

 بدو : به سبب او

نپیچد کسی سر ز فرمان اوی

نیارد   گذشتن   ز پیمان  اوی

 

چو بیدار گشتم بِجَستم ز جای

چه مایه شب تیره بودم به پای

آن شب تیره دیگر خوابم نبرد و بسیار بیدار ماندم

بر آن شهریار آفرین خواندم

نبودم دِرَم، جان بر افشاندم

 

به دل گفتم این خواب را پاسخ است

که    آواز  او     بر جهان فرخ   است

پاسخ : تعبیر ، اجابت

بر  آن    آفرین   کو کند آفرین

بر آن بخت بیدار و تاج و نگین

 

ز فَرَش جهان شد چو باغ بهار

هوا پر از ابر  و   زمین  پر  نگار

نگار : زیبایی ، جلوه

از ابر اندر آمد به هنگام، نم

جهان شد به کردار باغ ارم

به کردار : مانند

باران به وقت بهار آمد ( اشاره به فتح مرو توسط امیر خراسان)

به ایران همه خوبی از داد اوست

کجا هست مردم، همه یاد اوست

کجا : هر کجا ، هر جا

به  بزم   اندرون    آسمان  وفاست

به رزم اندرون   تیز چنگ   اژدهاست

آسمان : استعاره از گشاده دستی

به تن زنده پیل و  به  جان  جبرئیل

به دست ابر بهمن، به دل رود نیل

تنش چون پیلی‌ست قوی هیکل، جانش امین وحی و مقرب درگاه‌ست. دستانش مانند ابر بخشنده و دلش دریای‌ست.

سر بخت بدخواه با خشم اوی

چو دینار شد خوار بر چشم اوی

سرنوشت بدخواهان در مواجهه با خشم او، چون مال در نظر او پست بود

نه گُنداوری گیرد از تاج و گنج

نه دل تیره دارد ز زرم و ز رنج

گنداوری: (با ریشه پهلوی گند: خایه ، سپاه ، گروه)

نه گُنداوری گیرد از تاج و گنج : ایشون قدرت پهلوانیش رو از تاج و تخت نگرفته بلکه خودش پهلوان بزرگیه

گندآور : پهلوان ، جنگجو

هر آن کس که دارد ز پروردگان

از آزاد     و    از نیک‌دل بردگان

پروردگان : پرورده شده گان ، بندگان

شهنشاه را سر به سر دوست‌دار

به  فرمانش  بسته  کمر   استوار

 

شده هر یکی شاه بر کشوری

روان  نامشان  بر  همه  منبری

 

نخستین برادرش کهتر به سال

که در مردمی کس ندارد همال

که ، کهتر : کوچک ، کوچکتر ؛

همال : همتا

به گیتی پرستنده‌ی فر و نصر

زیَد  شاد  در  سایه‌ی پر عصر

هر کس که دوستدار نصر (امیر ابوالمظفر نصر بن ناصرالدین، برادر کوچک سلطان محمود) در سایه محمد به سر خواهد برد

کسی که‌ش پدر ناصردین بود

پی تخت   او   تاج پروین   بود

پی تخت   او   تاج پروین   بود : پایه‌ی تخت او بلند پایه است

و دیگر   دلاور  سپهدار     طوس

که در جنگ بر شیر دارد فسوس

سپهدار طوس : ابوالحرث ارسلان جاذب (سلطان طوس در زمان سلطان محمود)

که در جنگ بر شیر دارد فسوس: از بس دلاور است در جنگ دلاوری شیر را تمسخر می کند

ببخشد دِرَم هر چه یابد ز دهر

همه آفرین جوید  از  دهر  بهر

 دهر : روزگار

به  یزدان   بود  خلق  را  رهنمای

سر شاه خواهد که باشد به جای

 

جهان بی‌سر و تاج خسرو مباد

چنین هم  بماناد جاوید  و  شاد

 

همیشه تن آباد با تاج و تخت

ز درد و غم آزاد  و  پیروز  بخت

کنون بازگردم  به  آغاز  کار

سوی نامور نامه‌ی شهریار

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

بدین نامه چون دست بردم فراز

یکی    مهتری   بود   گردن‌فراز

دست فراز بردن : دست پیش بردن ، دست به کاری زدن

مهتر : بزرگ

گردن فراز : سربلند ، نیرومند

جوان  بود  و  از  گوهر پهلوان

خردمند و بیدار و روشن روان

بیدار : هوشیار

خداوند  رای   و   خداوند  شرم

سخن گفتنش خوب و آوای نرم

خداوند : صاحب

شرم : ادب

آوای نرم : مهربان و ملایم سخن گفتن

مرا گفت کز من چه باید همی

که جانت سخن برگراید همی

برگراییدن : میل کردن ، قبول کردن

گفت : چکار کنم تا دل به سرودن شاهنامه بدهی؟

به چیزی که باشد مرا دسترس

به  گیتی  نیازت  نیارم  به  کس

از آن چه دارم دریغ نخواهم کرد ، مبادا نیازمند کس دیگری شوی

همی داشتم چون یکی تازه سیب

که  از  باد  نامد  به  من   بر  نهیب

نهیب : آسیب

مرا مانند سیبی تازه چنان نگه می داشت که حتی از باد هم به من گزندی نمی رسید (توصیف زیبای فردوسی از امنیت و آسایش زیر سایه‌ی امیرک منصور)

به کیوان رسیدم ز خاک نَژَند

از  آن  نیک‌‌دل  نامدار  ارجمند

به سبب حمایت های او (امیرک منصور) سربلند و سرافراز شدم

به چشمش همان خاک و هم سیم و زر

کریمی      بدو      یافته      زیب   و   فر

زیب : زیبا

فر : افتخار

در چشم او طلا و نقره با خاک یکی بود (اشاره به بی توجهی به ثروت و چشم داشت دنیایی) و آنچنان بخشنده بود که مایه‌ی زیبایی و افتخار بود

سراسر جهان پیش او خوار بود

جوانمرد   بود   و    وفادار    بود

 

چون آن نامور کم شد از انجمن

چو در باغ سرو سَهی  از  چمن

 نامورمردی مانند امیرک منصور از بین مردم رفت گویی سروی بلند از باغ برود

دریغ آن کمربند و آن گُردگاه

دریغ آن کَیی بُرزِ بالای شاه

گردگاه : گرده گاه : کلیه ، اینجا پهلو

برز بالا : قد و قامت بلند

نه زو زنده بینم نه مرده نشان

به دست نهنگان مردم کُشان

نهنگان مردم کشان : استعاره از ماموران ظالم امیر سامانی

از او خبری نیست و معلوم نیست زنده‌ست یا بدست مامورین حکومتی کشته شده

گرفتارو، زو دل شده نا‌امید

نوان لرز لرزان به کردار بید

گرفتار : اسیر

نوان : نالان

یکی  پند آن شاه  یاد آوریم

ز کژی روان سوی داد آوریم

فکر را از نادرستی به راه راست آوریم

مرا گفت  کین  نامه‌ی شهریار

گرت گفته آید به شاهان سپار

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

دل روشن من چو بگذشت ازوی

سوی تخت شاه جهان کرد روی

خواستم برم پایتخت پیش شاه جهان (پادشاه سامانی : نوح ابن منصور)

که این نامه را دست پیش آورم

به   پیوند   گفتار   خویش  آورم

 پیوند : نظم ، شعر

که یک نسخه از کتاب دقیقی را بدست بیارم و به شعر در آورم

بپرسیدم از هر کسی بی‌شمار

بترسیدم    از    گردش    روزگار

 

مگر خود درنگم نباشد بسی

بباید سپردن به دیگر  کسی

 مگر خود درنگم نباشد بسی : مگر اینکه عمرم کفاف ندهد

و دیگر  که  گنجم  وفادار  نیست

همین رنج را کس خریدار نیست

توانایی مالی ندارم و کسی هم هزینه و پاداشی نمی دهد

به  شهرم  یکی مهربان دوست بود

که با من تو گفتی ز هم پوست بود

ز هم پوست : یکدل

مرا گفت : خوب آمد این رای تو

به  نیکی  خرامد  همی پای تو

رای : فکر ، اندیشه

به  نیکی  خرامد  همی پای تو : در راه مبارکی گام می زنی

نبشته من این دفتر پهلوی

به پیش تو  آرم  نِگر  نغنوی

 دفتر پهلوی : کتاب پهلوانی به زبان فارسی پهلوی

نگر نغنوی : زنهار که وقت را به خفتن و آرمیدن از دست ندهی (کار را زود شروع کن)

گشاده زبان و جوانیت هست

سخن گفتن پهلوانیت هست

گشاده زبان : فصاحت

پهلوانی : اشاره به شعر حماسی و پهلوانی

شو این نامه‌ی خسروان بازگوی

بدین   جوی   نزد   مهان  آبروی

نامه‌ی خسروان : سرگذشت شاهان (شاهنامه)

چون آورد این نامه نزدیک من

برافروخت این جان تاریک من

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

چون از دفتر این داستان‌ها بسی

همی خواند خواننده بر هر کسی

دفتر : شاهنامه ابو منصور دقیقی

خواننده : شاهنامه خوانان مجالس

جهان  دل نهاده  برین داستان

همان بخردان نیز و هم راستان

همان : همچنین

جوانی     بیامد      گشاده   زبان

سخن گفتنی خوب و طبعی روان

گشاده زبان :  سخنور

به شعر آرم این نامه را گفت، من

از او     شادمان شد    دل انجمن

انجمن : مردم

جوانیش را  خوی بد   یار بود

همه ساله با بد به پیکار بود

خوی بد : خصوصیت اخلاقی بد

بدان خوی بد جان شیرین بداد

نبود از جهان دِلش یک روز شاد

جوانمرگ شد و خیری از دنیا ندید

بر  او    تاختن کرد    ناگاه مرگ

نهادش به سر بر یکی تیره ترگ

 تیره ترک : اشاره به تیره بختی

یکایک   از او   بخت  برگشته شد

به دست یکی بنده بر کُشته شد

یکایک : ناگهان ، سراسر

برفت او و این نامه ناگفته ماند

چنان بخت بیدار او خفته ماند

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

سخن هر چه گویم همه گفته‌اند

برِ  باغ   دانش   همه     رُفته‌اند

بَر : میوه

رُفتن : جارو کردن

برِ باغ دانش همه رُفته‌اند : میوه های دانش را خورده اند ؛ هر چی من بگم قبلی ها بهتر گفته اند

هر چند میوه‌ش به من نمیرسه اما از سایه‌ش باید استفاده کرد

اگر   بر    درخت   برومند   جای

نیابم که از بر شدن نیست پای

برومند : باردار ، میوه دار

توانم  مگر  پایگه   ساختن

بر شاخ آن سرو سایه‌فکن

 

کسی کو شود زیر نخل بلند

همان سایه  زو  بازدارد گزند

 

از این نامور نامه‌ی شهریار

بمانم به گیتی یکی یادگار

شهریار : ابو منصور عبدالرزاق (ماخذ اصلی شاهنامه‌ی فردوسی)

بمانم به گیتی یکی یادگار : از من به گیتی یک یادگار بماند : شاهنامه 

تو این را دروغ  و  فسانه مدان

به یک‌سان رَوِشنِ زمانه مدان

 

از او هر چه اندر خورد با خرد

دگر  بر  ره رمز  ،  معنی برد

 

یکی نامه  بود  از  گه باستان

فراوان بدویند اندرون داستان

نامه : اشاره به شاهنامه

پراگنده در دست هر موبدی

از او بهره‌یی نزد هر بخردی

 

یکی پهلوان بود دهقان نژاد

دلیر و بزرگ و خردمند و راد

 

پژوهنده‌یِ      روزگارِ      نخست

گذشته سخن‌ها همه باز جست

پژوهنده‌ی روزگار نخست : ابو منصور

گذشته سخن ها : تاریخ گذشتگان و شاهان

ز هر کشوری موبدی سالخَورد

بیاورد  کین   نامه  را   گِرد کرد

 موبد : اشاره به جکیم همه چی دان

بپرسیدشان از کیان جهان

و زان  نامداران   فرخ مهان

 

که گیتی به آغاز چون داشتند

که ایدون به ما خوار بگذاشتند

ایدون: این چنین

اشاره به بی اعتبار شمردنجهان ، یا جهان را در وضعی بد به آیندگان سپردن

چه گونه سرآمد به نیک اختری

بر  ایشان  بر  آن  روز گُندآوری

نیک اختری : خوش اقبالی

گندآوری : دلیری

بگفتند    پیشش    یکایک    مهان

سخن‌های شاهان و گشت جهان

گشت جهان : گردش روزگار : مجاز از تاریخ و ماجراهای تاریخی

چو بشنید از ایشان سپهبد سخن

یکی    نامور    نامه    افکند    بن

 بن افکندن : طرح ریختن ، به وجود آوردن

چنین یادگاری شد اندر جهان

بر او آفرین  از  کهان  و  مهان

یک پادشاه محلی (ابومنصور عبدالرزاق) کتاب نثر شاهنامه را جمع می کند و داستان پادشاهان است و فردوسی آن داستان را بسط میده و به شکل شعر میسراید

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

تو را دانشِ دین رهاند درست

درِ رستگاری   ببایدت  جست

 

دلت گر دل نخواهی که باشد نژند

همان   تا    نگردی    تنِ  مستمند

نژند : اندوهگین

همان : همچنین

چو خواهی که یابی ز هر بد رها

سر    اندر   نیاری   به   دام  بلا

 

بَوی در گیتی ز بد رستگار

نکوکار   گردی    برِ  کردگار

 بَوی : باشی

به  گفتار   پیغمبرت   راه جوی

دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی

راه جستن : پیروی کردن

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی

خداوند    امر    و    خداوند  نهی

تنزیل : نازل شده : قرآن

که  من  شارستانم  علی‌یم در است

درست این سخن گفت پیغمبر است

شارستانم : شهر علمم

گواهی دهم کین سخن راز اوست

تو  گویی  دو گوشم  بر آواز  اوست

 

حکیم این جهان را چو دریا نهاد

بر انگیخته   موج   از   او  تندباد

 

چو هفتاد کشتی بر او ساخته

همه    بادبان‌ها     بر  افراخته

 

یکی پهن کشتی به سان عروس

بیاراسته  همچو   چشم   خروس

چشم عروس : اشاره به آراستگی و زیبایی

محّمد  بدو  اندرون  با  علی

همان اهل بیت نبی و وصی

 

اگر چشم داری به دیگر سرای

به نزد  نبی و وصی  گیر  جای

 

گرت  زین  بد   آید   گناه   من   است

چنین است و این دین و راه من است

گرت  زین  بد   آید   گناه   من   است: اگر از عمل به این نصیحت من به تو بد برسد، گناهش بر گردن من است

بر این زادم و هم بر این بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

پی : پا

نگر  تا  به  بازی  نداری  جهان

نه برگردی از نیک پی همرهان

نیک پی : خجسته

همه  نیکی‌ات  باید  آغاز کرد

چو با نیک‌نامان بوی هم‌ نبرد

 

از این در سخن چند رانم همی

همانش   کرانه   ندانم   همی

از این مطلب ( ستایش پیغمبر و اهل بیت ) گفتنی‌هایی گفتم اما قصه را انتهایی نیست

مسیر صحیح در دین را به تصدیق پیامبر دنبال کردن مسیر حضرت علی ع و همراهی در کشتی دانش اهل بیت بیان می کند.

.................................................................................................................................

بحث مذهب فردوسی و اشعار مذهبی در شاهنامه همیشه مورد مناقشه بوده ولی اسناد و اشعار فردوسی را شیعه نشان می دهد. از جمله در همین ابیاتی که در بالا آمده است.

شاهنامه پژوهان به این نتیجه رسیدند که ابیات زیاد جعلی ای (الحاقی) در نسخه های متفاوت وارد شده از جمله ابیاتی که در مورد خلفا آمده است.

در نسخه تصحیحی استاد خالقی مطلق اشعار الحاقی حذف شده است.

برای مطالعه در این موارد به مقالات زیر مراجعه کنید :

معرفی قطعات الحاقی شاهنامه 1

معرفی قطعات الحاقی شاهنامه‌ 2

داستان فردوسی و سلطان محمود غزنوی در چهار مقاله نظامی عروضی

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

چراغست مر تیر شب را بسیج

به بد  تا  توانی  تو هرگز  مپیچ

چراغست مر تیر شب را بسیج : ماه

چو سی روز  گِردش  بپیمایدا

دو روز و دو شب روی ننمایدا

در سی روز گردش ماه، دو شب ماه در محاق و شب در تاریکی است

پدید آید    آن‌گاه    باریک و  زرد

چو پشت کسی کو غم عشق خَرد

 سپس از تاریکی کم کم به شکل هلالی باریک پدیدار می شود شبیه پشت خمیده‌ی عاشق شکل

چو بیننده دیدارش از دور دید

هم اندر زمان او شود  ناپدید

دیدار : چهره

هم اندر زمان : بلافاصله

دگر شب نمایش کند پیش‌تر

تو را   روشنایی  دهد بیش‌تر

 

به دو هفته گردد تمام و درست

بدان بازگردد که بود  از  نخست

 

بود هر شب آن‌گاه باریک‌تر

به خورشید تابنده نزدیک‌تر

 

بدین سان نهادش خداوندِ داد

بُوَد تا بُوَد هم  بر این  یک نهاد

سپس ماه به صورت باریک و زرد رنگ پدیدار می‌شود، مانند پشت خمیدهٔ کسی که از غم عشق رنج می‌برد.

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل     بعد

روان     اندر او     گوهرِ دل‌فروز

کز او روشنایی گرفته است روز

گوهر دل فروز : خورشید

که هر بامدادی چه زرین سِپَر

ز مشرق   برآرد   فروزنده سَر

 

زمین پوشد از نور  پیراهنا

شود تیر گیتی بدو روشنا

 

چون از مشرق او سوی خاور کشد

ز  مشرق   شبِ تیره   سَر برکشد

چهار جهت اصلی :

خراسان : مشرق

خاور : مغرب

باختر : شمال

نیمروز : جنوب

نگیرند   مر یک دگر   را   گذر

نباشد از این یک روش زاس‌تر

زاستر : زان سوتر : دورتر ، فراتر

خورشید و ماه را را بر یکدیگر نمی گیرند و این روش را همیشه نگه می دارند

اِیا   آن که   تو    آفتابی   همی

چه بودت که بر من نتابی همی

به زیبایی آسمان و خورشید اشاره می‌کند و آن را با استعاره‌هایی شاعرانه توصیف می‌کند. در پایان، با لحنی دلگیر و گله‌آمیز، از خورشید (یا شاید نمادی از معشوق یا حقیقتی بالاتر) می‌پرسد چرا بر او نمی‌تابد یا به او توجه نمی‌کند.

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

کزین  بگذری  مردم  آمد  پدید
شد این بندها را سراسر کلید


سرش راست بر شد چو سرو بلند
به   گفتارِ خوب    و    خرد   کار بند

آدمی به خاطر کار خوب و به کار بستن خرد چون سرو بلند سرافراز شد

پذیرنده‌ی هوش و رای و خرد
مر او را  دد و  دام  فرمان برد

دد: حیوان درنده

دام : حیوان غیر درنده

ز   راه   خرد    بنگری   اندکی
که معنی مردم چه باشد یکی

اگر خردمندانه نگاه کنی تفاوت آدم با مخلوقات دیگر را متوجه می شوی

مگر مردمش خیره خوانی همی
جز این را  نشانی  ندانی  همی

جز این تن خاکی و زندگی مادی شناختی از انسان نداری

تو را از دو گیتی  بر  آورده‌اند
به چندین میانجی بپرورده‌اند

هدف آفرینش دو جهان، انسان است که با چند واسطه پرورش یافته

نُخُستینت: فکرت، پسینَت: شمار
تو  مر  خویشتن  را  به  بازی  مدار

نخستین میانجی تو خرد در آغاز آفرینش و آخرین میانجی تو روز شمار در آن دنیاست؛ از این رو خود را به بازی مشغول نکن که در آن دنیا حساب کارهای تو را خواهند کشید

شنیدم ز دانا دگرگون ازین
چه دانیم  رازِ  جهان آفرین

 

نگه   کن   بدین     گنبد   تیزگَرد
که درمان ازویست و زویست درد

 

نه گشته زمانه بفرسایدش
نه آن رنج  و  تیمار بگزایدش

 

نه  از  جنبش آرام گیرد همی
نه چون ما تباهی پذیرد همی

 

از او دان فزونی وزوهم نهار
بد  و  نیک نزدیکِ او  آشکار

نهار : مقابل فزونی : کاهش ، کاستی

ز  یاقوت  سرخ‌ست  چرخ کبود

نه از آب و باد و نه از گرد و دود

 چرخ کبود : آسمان آبی

به چندین فروغ و به چندین چراغ

بیاراسته    چون   به   نوروز   باغ

آسمان مانند باغی که با شکوفه های نوروزی آراسته شده اند با ستاره ها و اجرام آسمانی آراسته شده است

پس از توصیف خلقت جهان و پیدایش عناصر، به آفرینش انسان می‌پردازد و به ویژگی‌های ممتاز انسان، همچون خرد، هوش، و قابلیت فرمانروایی بر سایر موجودات، اشاره می‌کند. همچنین، انسان را تشویق می‌کند تا به ماهیت وجود خود و سرانجام زندگی بیندیشد.

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان
آب حیات

پسر کوهستان
هادی غفاری
اَو حیات : آب حیات

ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﻫﺎ ﺷﻮﻡ،
ﺑﺎﺯ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ،
ﺍﻭ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﺳﺖ؛
ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻭ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺛﻤﺮ ﺍﺳﺖ،
ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺧﻠﻖ ﮔﺮگ هاﯼ ﻫﺎﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ، ﻫﻮﻝ ﻭﮐﯿﻨﻪ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎﺭﺩ،
ﺗﻮ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ﺁﺳﯿﺐ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ،
ﺍﯼ ﭘﻨﺎه گاﻩ ﺍﺑﺪﯼ ! ﺗﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﺷﻮﯼ ...

دکتر علی شریعتی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب