محدودیت علم
چون حدود و محدودیت علم اجازه نمیدهد که اشیاء ماوراء علم در حیطهی علم در بیاید باید انسان را که خلیفه و تجلی خدا بر زمین است را بشناسیم تا بتوانیم به حقایق عالم دست پیدا کنیم.
شناخت انسان
1. شناخت جسم
جسم ترکیبی از بیولوژی و فیزیولوژی است که علم ما، تجربهی ما، فیزیک، شیمی و... گفتگو، تجزیه و تحلیل میکند و دربارهی جسم به ما شناخت میدهد.
2. شناخت نفس
نفس از مراحل بسیار پایین (لجن) شروع میشود، تا مراحل بالا به سوی تکامل (درجات خدایی) میرود تا جایی که به غیر خدا نمیبیند.
مجموعهای از احساسات، اکتسابات، تمایلات، اراده و خواستهها آن چیزی است که با احساس آدمی سر و کار دارد و شخصیت آدمی را می سازد. گذشتهی آدمی، تجارب، خوبیها، کمالات، گناهان و همه چیز در داخل این نفس ذخیره میشود و در روز قیامت انسان را با آن میسنجند.
مراتب نفس
1- نفس اماره
نفس سرکش؛ نفس گناه کار؛ که در پست ترین مرحله ی نفس قرار دارد؛ اکثر انسانهایی که مثل حیوان زندگی میکنند در این مرحله قرار دارند و از هیچ گناه و جرمی روی گردان نیستند؛ این ها تسلیم هوی و هوس هستند.
2- نفس لوامه
نفس سرزنش کننده؛ نفس آدمی کمی زنده می شود، کمی زنده می شود و هنگامی که عملی خطا انجام می دهد این نفس که کمی بیدار بیدار شده انسان را سرزنش میکند.
3- نفس عاقله
در این مرحله علاوه بر سرزنش عقل در نفس نیز دمیده شده و تعقل در اعمال انسانی میگذارد.
4- نفس مُلـهَمِه
نفسی که آنقدر پاک شده که مورد نزول الهام خدایی قرار میگیرد و از عالم غیب حقایقی بر این نفس وارد میشود.
5- نفس مُطمَئِنَّه
نفس مطمئن است که به سوی کمال و به سوی خدا رهسپار شده و به درجهای از اطمینان رسیده که دیگر بازگشت نمیکند.
6- نفس راضیه
نفس به درجهای از کمال رسیده که خود از این سیر تکاملی که پیموده و رابطهای که با خدای خود برقرار کرده راضی است.
7- نفس مرضیه
آن جایی که علاوه بر رضایت انسان از خود ، محبوب (خدای بزرگ) نیز از او راضی است. به درجهای رسیده که هر چه را خدا برای او معین کرده است میپذیرد و با خشنودی کامل به سوی او می رود و جز محبوب هیچ چیز دیگری را مد نظر ندارد. خداگونه میشود و هر لحظه که اراده کند قادر است با خدای خود رابطه برقرارمیکند. امام علی (ع) امام حسین (ع) و دیگر ائمه در این مرحله نفس قرار دارند . و این گونه است که عیسی مرده را زنده میکند و معجزه ها به پا میکند.
این نفس از نظر کیفیت مثل روح میباشد اما از نظر ذات با هم تفاوت دارند.
3. شناخت روح
روح پیغمبر درون است و پاک و مجرد است ، امر خداست ، تجلی خداست ، خلیفه ی خداست ، نماینده ی خداست در انسان ، علم خدا در آن گذاشته شده ، اشتباه نمی کند ، بیراهه نمی رود بنابراین در محکمه ی الهی انسان را با آن نمی سنجند بلکه با نفس شناخته خواهد شد .
اتحاد نفس و روح
نمونه هایی زیبا و موثر در طبیعت که جنبه علمیت و عینیت دارد و هر کسی در زندگی خود آنرا کم و بیش تجربه کرده است .
خواب
خواب جسمانی : قسمت اول خواب ؛ مانند یک موتور که پس از خاموش کردن آن چند دور می زند تا بایستد انسان نیز در ابتدای خواب اعصابش ، احساساتش و تمایلاتش در حرکت است . در این خواب ها که زیاد هم هستند نتیجه ی استمرار حرکات و اعمال روزانه ی آدمی است که به دلیل زیاد بودن این خواب ها و فاصله زمانی تا بیداری این خواب ها در یادها نمی مانند و اساساً ارزشی هم ندارند.
خواب نفسانی : قسمت دوم خواب ؛ آن لحظاتی که انسان به طور عمیق به خواب فرو رفته و این دست و پا و حواس ، از کار افتاده و ضمیر نا بخود او اوج گرفته و خواب هایی که می بیند عکس العمل اعمال روزانه و خالی کردن عقده های درونی است . این خواب ، خواب ارزشمندی است زیرا روانشناسان مقدار زیادی از مشکلات روانی و درونی افراد را از روی این خواب می فهمند و حتی را ه حلی هم پیدا می کنند .
خواب روحانی : این خواب نزدیک به سپیده دم است ؛ آدمی در این زمان خوابش سنگین تر می شود و پس از آزاد شدن عقده های درونی رخ می دهد . در این نوع خواب پدیده هایی بوجود می آید که با هیچ علم و منطقی قابل تحلیل نیست ، آدمی خواب هایی می بیند که از آینده خبر می دهد ، آینده ای که با هیچ حساب احتمالاتی نمی توان آنرا پیش بینی کرد . هیچ کسی نمی تواند رابطه ای بین این خواب و گذشته ها پیدا کند ، پس برای این خواب یک منبع دیگری باید وجود داشته باشد غیر از جسم و نفس .
هیپنوتیزم
ارتباط موجی یا مغزی انسان با انسانِ دیگری که در مقابل او نشسته . وقتی که شخصی یک مدیومی را هیپنوتیزم می کند آن شخصی که هیپنوتیزم شده جز آنچه را که درون خود دارد نمی تواند بگوید به او می گوید و ضمیر نابخودش را برای هیپنوتیزم کننده باز می کند .
تله پاتی
ارتباط انسان با انسان در حالی که با هم فاصله ی مکانی دارند . مثل فرستنده ی رادیو که موجی را می فرستد و مغز طرف مقابل فرکانسش را تنظیم و با موج مغز فرستنده منطبق می کند و مثل یک گیرنده ی رادیویی این موج را می گیرد . مثل موج هایی که فرزند برای مادر می فرستد ، یا موج هایی که دوقلوها برای هم می فرستند ، یا موج هایی که دو دوست صمیمی به هم می فرستند و ... .
ارتباط روحی
هیپنوتیزم و تله پاتی از اطلاعاتی سخن می گویند که در حال حاضر در قلب شما وجود دارد ، و این شما هستید که اطلاعاتی به رقیب می دهید ؛ اما در ارتباط روحی دراره ی آینده است ، که در روی مغز هیچ کسی و در هیچ کتابی نیامده و از آینده خبر میدهد که یا در مورد خود است یا در مورد دیگران که حتی ممکن است اصلا آنها را نشناسی . بنابراین منبع این مکاشفه از نوع دیگری ( رابطه ی روحی ) می باشد ، چون روح همچون خدا از بعد زمان و مکان خارج است و آینده و گذشته برایش یکسان است .
فلسفه ی سکوت
در حالت دوم و سوم خواب اعضاء و جوارح و عقل و حتی نفس انسان از کار می افتد که به این حالت ، حالت سکوت می گویند .
انسان هایی هستند که قادرند در بیداری هر لحظه که اراده کنند جسم خود را از کار اندازند یا نفس خود را ساکت کنند که به این عمل در فلسفه ، فلسفه ی سکوت می گویند .
الهام یا اشراق
ارتباطی بین انسان و خدا از پایین به بالا ؛ آدمی جسم خود را از کار می اندازد و بعد عقل خودش را ، نفس خودش را ، شخصیت خودش را ساکت می کند و قلبش و یا روحش شروع به تجلی می کند و بنابراین با روح ارتباط پیدا می کند . هنگامی که با روح ارتباط پیدا کرد قادر خواهد شد که حقیقت را با توجه به ظرفیت خود درک بکند .
وحی
ارتباطی بین خدا و انسان از بالا به پایین ؛ مختص پیامبران و ائمه ی اطهار (ع). این خداست که می خواهد با این انسان ها رابطه برقرار کند و اطلاعاتش را به صورت کامل و صد درصد صحیح نازل کند .
این تئوری ، بهترین تئوری ها برای توجیح حقایق عینی در طبیعت می باشد . و به ما کمک می کند که روح را ، ارتباط با عالم غیب را ، خدا را با این پدیده های عینی ، تحققی و علمی ، لمس و احساس کنیم.
روش قرآن کریم
در سوره ی "یس" که بزرگترین فلسفه های خلقت و خداشناسی در آن آمده و در همه جای قران تکیه برای اثبات خدا ، بر اشیاء واضح و روشن طبیعت است که می خواهد این آدمی با وجدان خود این حقایق را درک کند و بفهمد . از طبیعت ، نور ، ستارگان ، نطفه ، درخت و از تمام چیزهایی که در دسترس است و آدمی همه روزه با آن ها سرو کار دارد صحبت می کند ؛ و این آیات خدایی را در ذهن آدمی زنده می کند که ای انسان نگاه کن و ببین ، توجه کن ببین که چگونه شب و روز می گذرد ، نظم و ترتیب عالم را نظاره کن زیرا مطمئن است که اگر کسی این نظم و ترتیب و آیات خدایی را در طبیعت نظاره کند بوجود او پی خواهد برد .
کسانی که می خواهند از راه علم و فلسفه خدا را اثبات کنند ممکن است از راه علمی و منطقی ( گر چه نمی توانند ولی حتی اگر بتوانند ) خدای را اثبات کنند ، در ته قلب شان شک و تردید وجود خواهد داشت . مگر آن جا که این فطرت آدمی بیدار شود و به قدرت اشراق و الهام و یا روح این حقیقت را با قلب یا فطرت خود درک کند ؛ آن جا است که شک و تردید از بین خواهد رفت . به دنبال این شناخت ، ایمان بوجود می آید و شخص با تمام وجود ، خدا را درک می کند .
دو سوم آیات قرآنی درباره ی وجود خداست و این آیات قرآنی همه به همین سیستم است ، نه وارد علم می شود ، نه وارد فلسفه و منطق و ریاضی و ... ، بلکه سعی می کند وجدان آدمی را آن چنان بیدار کند که با اسراق درونی خود خدا را بفهمد و حس کند .
یک ماهی وقتی در آب است چون با آب خو گرفته آب را احساس نمی کند اما لازم است آن را از آب بیرون بکشی و سپس به داخل آب برگردانی آن وقت است که آب را احساس خواهد کرد . اما برای ما وسیله ای برای مقارنه و مقایسه وجود ندارد که بتوانیم جایی را با خدا و جای دیگری را بدون خدا با هم مقایسه کنیم و اختلاف آن دو را بفهمیم و بسنجیم ؛ و چون وجود خدا برایمان عادی شده ما وجود خدا را حس نمی کنیم . این یک سبب علمی است برای مشکل شک و تردید که در دل بعضی بوجود می آید .
تعریف خدا
در فلسفه ، تعریف مساوی است با محدود کردن ؛ هنگامی که کسی می خواهد چیزی تعریف کند یعنی می خواهد او را محدود کند .
خدا که حدی ندارد ، بینهایت است . بینهایت ابعاد دارد که هر بعد خدایی نیز بینهایت است . بنابراین چون محدود کردن خدا غیر ممکن است ، عملی نیست ، پس نمی توان خدا را تعریف کرد . به همین علت است که می گوییم شناخت خدا باید از راه اشراق صورت بگیرد .
مولانا جلاالدین بلخی یک لطیفه فلسفی در این باب ذکر کرده :
پیــل انــدر خانـه ی تــاریک بــود عــرضـــه را آورده بــودنـدش هنــــود
از بـــرای دیــدنــش مـردم بســـی انــــدر آن ظـلمـت همـی شـد هـر کسی
دیدنش با چشم چـون مـمـکن نبــود انـــدر آن تــاریـکـیـش کــف می بســود
آن یـکی را کف به خـرطوم اوفتـاد گـفــت هـمـچــــون نـــاودانــش نهــــــاد
آن یکی را دست بر گوشش رسیـد آن بــــــر او چــون بــادبـیـزن شـد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود گـفـــت شـکــــل پـیـــل دیدم چون عمود
آن یکی بـر پشـت او بنهـاد دســت گفت خود این پیل چون تختی بده است
همچنین هر یک بجز وی چون رسید فـهـــم آن مــی کــــرد هرجـــا می تنید
برای آن که کسی بتواند چیزی را تعریف کند باید بر آن احاطه داشته باشد ، بر آن سیطره داشته باشد . انسان محدود و خدای بینهایت ، این شخص محدود نمی تواند بر بینهایت سیطره پیدا بکند ، بنابراین قادر نیست که این بینهایت را درک کند ، لمس کند . بنابراین آن چه را که از خدا بفهمد و درک کند ، درک و شناختی ناقصی است و به هیچ وجه کامل نخواهد بود .
در نقد مادیون که همه چیز حتی خدا زاییده ذهن است باید گفت خدایی این ذهن را آفریده و این ذهن تصوراتی را آفریده ، مسلماً این تصورات که مخلوق درجه دوم یا سوم خدا نمی توانند خدا باشند . بنابراین آن چه که ما درباره ی خدا فکر می کنیم و در تصور خود ، در مخیله ی خود می پرورانیم مسلماً خدا نیست .
مولانا داستان زیبا و جالب دیگری در این باره نیز ذکر کرده است :
دید موسی یک شبانی را به راه کـو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم زنم کنم شانه سرت
دستکت بوسم بمالم پایکت وقـت خـواب آیـد بروبم جایکت
ای خدای من فدایت جان من جمله فرزندان و خان و مان من
ای فدایت همـه بزهای من ای به یادت هیهی و هیهای من
گر تو را بیماره ای آید به پیش من تو را غمخوار باشم همچو خویش
گـفـت موسی های خیـره سـر شــدی خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژ است این چه کفر است و فُشار پنبه ای اندر دهان خود فِشار
چاروق پاتاه را لایق مر تراسـت آفتابی را چنین ها کی رواست
گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشــی آیــد بســوزد خلق را
گـفـت ای موسـی دهانم دوختـی وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد انـدر بیابان و برفت
وحـی آمد سـوی موسی از خدا بـنـده ی مـا را ز ما کردی جدا
تـو بـرای وصـل کـردن آمـدی نـی بـرای فصـل کردن آمدی
هر کسی را سیرتی بنهاده ام هر کسی را اصطلاحی داده ام
هندوان را اصطلاح هند مدح سندیان را اصطلاح سند مدح
در حق او مدح و در حق تو ذم در حـق او شهد و در حـق تو سم
در حق او نور و در حق تو نار در حـق او ورد و در حـق تو خار
در حق او نیک و در حق تو بد در حق او خوب و در حق تو رد
من نگردم پاک از تسبیح شان پاکم هم ایشان شوند و دُرفشان
ما زبان را ننگریم و قال را مابرون را بنگریم و حال را
موسیا آداب دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند
تو ز سرمستان قلاوزی مجو جام چاکان را چه فرمایی رفو
آتشی از عشق در جان برفروز سربسر فکر و عبارت را بسوز
مـن نکـردم خلـق تا سودی کنم بلکــه تا بــر بـنـدگــان جـــودی کنم
لعل را گر مُهر نبود باک نیست عشق در دریای غم غمناک نیست
ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست
چون که موسی این عتاب از حق شنید در بیـابـان در پــی چـوپـان دویـد
عـــاقـبـت دریـــافــت او را و بـــدیـــد گفـت مژده ده که دستوری رسیـد
هــیــــچ آدابــــی و تـدبـیــــری مـجــو هر چه می خواهد دلت تنگت بگو
کفر تو دینست و دینت نور جان آمنی وز تو جهانی در امان
آن علم ما و آن حواس ما که علم فیزیک و شیمی و این مشخصات نتیجه ی آن هست ، همه محدودند و خدای را که بینهایت است به هیچ وجه نمی توانند درک کنند . بنابراین هر علمی که ما داریم یا هر معرفتی که نسبت به خدا بخواهیم مقایسه کنیم نسبت آن ها به خدا "صفر" خواهد بود .
صفر = ∞( خدا ) / 5( چوپان ) = ∞( خدا ) / 5,000,000,000( موسی )
حتی ساخته ها و پرداخته های بزرگان ما ، فیلسوفان ما ، دانشمندان بزرگ ، ارسطو ، افلاطون و ... هم نسبت به خدا صفر است ؛ جز آن کسانی که عملشان و معرفتشان از طریق اشراق با وحی و الهام بوجود آمده باشد ، آن نسبت روح به روح می شود . اما آن چه را که از مسیر علم نسبت خدا می سنجیم ، رابطه ی همه ی اعداد به بینهایت مساوی "صفر" می شود . بنابراین یک جسم محدود نمی تواند خدای لا نهایه را در زیر سلطه ی خود بگیرد و تعریف بکند و بفهمد و برای دیگران تشریح نماید . این یکی از مشکلات بزرگی است برای کسانی که در وجود خدا شک می کنند . زیرا آن ها می خواهند با این وسایل علمی ، با این حواسی که در سیطره ی آن ها هست خدا را بفهمند و این عملی نیست .
محدودیت حواس پنج گانه
علوم تجربی ( علوم مادی ) ، فیزیک ، شیمی ، بیولوژی ، فیزیولوژی جزء حواس خامسه ( باصره ، لامسه ، سامعه، شامه و ذائقه ) هستند . این حواس محدودند و برای درک و فهم حقیقت کافی نیستند .
رنگ ها ساخته و پرداخته ذهن ماست و واقعیت خارجی ندارند ؛ وقتی دست را به آتش نزدیک کنیم واقعیت آتش را که حرکت سریع مولکول هاست حس نمی کنیم ، نمی فهمیم ، آن چه را که می فهمیم ضرباتی است بر اعصاب ما که مغز این ضربات را به صورت حرارت حس می کند . بنابراین این حواس خامسه ی ما برای درک حقیقت ساخته نشده است ، برای این ساخته شده است که راه را از چاه تشخیص دهیم ، بای این که خود را نسوزانیم ، خود را نابود نکنیم .
تفکر و تعقل – اصالت ذهن
"اقلیدس" در زمان یونان قدیم در اسکندریه زندگی می کرد ؛ وی براساس این اصل که از یک نقطه می توان فقط یک خط موازی با یک خط راست رسم کرد مثلث اقلیدسی و 32 قضیه ی معروف هندسی را پایه ریزی کرد . و هنگامی که ما اصل اقلیدسی را بپذیریم این مثلث و 32 قضیه را الی الابد صحیح و لایتغییر خواهیم دانست .
در همین قرن "ریمان" ، ریاضیدان بزرگ آلمانی پیدا می شود و می گوید من اصل اقلیدس را قبول ندارم . او محیط کوچک اتاق و خطوط موازی را کنار می گذارد و کره زمین را در نظر می گیرد و می گوید این خط های موازی در قطب ها به هم برخورد خواهد کرد . وی مثلث و 32قضیه اش را بر اساس این اصل پایه ریزی کرد .
در روسیه فیلسوف دیگری به نام " لباچسفکی" پیدا می شود و گفت خطوط از قطب شروع می شوند به همین دلیل از یک نقطه بینهایت خطوط موازی می توان رسم کرد و بر این اساس مثلث خود را به همراه 32قضیه اش پایه ریزی کرد .
تا آن جا که اصل صحیح باشد هندسه و قضایا نیز صحیح اند . بنابراین این تعقل و استدلال و ریاضیات و منطق و فلسفه باز هم اصلی دارند که به احساس باز می گردد ، به حواس خامسه که در تغییر و تبدل هستند .
شهید مطهری در حاشیه کتاب رئالیسم علامه طباطبایی در نقد دکارت که گفته من فکر می کنم پس من هستم آورده : "به طور فطری چیزهایی در درون تو هست که تو خودت هم از آن ها خبر نداری و بر اساس این نهادها حکم می کنی ، قضاوت می کنی ، ولی اگر بخواهی که وجود خودت را از تمام این نهادها و این چیزها خلاص کنی به هیچ وجه قادر نخواهی بود که در این طبیعت به حقیقت برسی ."
هر چیز برای خودش محدوده ای دارد ، هر چیز برای خودش قلمرو خاصی دارد و بالاتر از این قلمرو خاص شما نمی توانید انتظاری از این علوم داشته باشید .
در این باره فیلسوف بزرگ ما مولانا جلالدین چه شیرن سخن گفته :
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
همچنین حافظ عارف بزگ ما در نقد اینان چنین می گوید :
عاقلان مرکز پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
عاقلان : استدلالیون ــــــ عشق : روح ، اشراق
اشراق و روح
شخص از طریق اشراق قادر خواهد بود حقیقت را بلاواسطه درک کند و بفهمد .
محال است که به وسیله ی عقل یا حس بتوان خدا را درک کرد ، خدا را حس کرد . تنها راهی که وجود دارد قلب آدمی و و اشراق و الهام است .
خدای بزرگ نیز در تعلیم و تربیت مسلمانان از همین تکنیک استفاده می کند .
اصالت ماده
مادیون بر مبنای اصالت ماده مدعی اند که در این جهان همه ی وجود از این ماده تشکیل شده و لاغیر . یعنی غیر از ماده نه روحی هست ، نه خدایی ، نه ماوراءالطبیعه ای ، نه عالم غیبی .
باید به آن ها گفت علم در مورد چیز هایی که به آن رسیده و آنرا فهمیده ( اشیاء اثباتی ) بحث و حکم می کند ، اما در چیزهایی که نرسیده و نفهمیده نه نفیاَ و نه اثباتاَ حکمی نمی کند .
علم و فلسفه
معرفت انسان از صفر شروع می شود تا یک نقطه ی معین ، که این جا حد علم است ، از صفر تا این نقطه را علم کشف کرده است . و از این محدوده ی علم به بالا محدوده ی فلسفه است .
تا آن جا که علم هست هیچ اختلافی بین خدا پرست ، مادی ، خیالی و ... نیست بلکه هر جا پای علم لنگ می زند هرکس با تئوری و نظریات خود برای این که به حقیقت برسد فلسفه هایی می بافد و فلسفه یعنی خارج از علم .
اصول اساسی مکاتب
اســــاس فلسفــــی :
◙ کمونیزم : اصالت ماده ( ماتریالیسم ) – شناخت عینی ماده – جبر مطلق – نسبی بودن همه چیز .
◙ کاپتالیسم : اصالت ذهن ( ایده آلیسم )– شناخت ذهنی ماده – اختیار مطلق – مطلق بودن همه چیز .
◙ اسلام : اصالت خدا (رئالیسم ) – ماده ی مستقل از ذهن اما شناخت ماده ذهنی است – نه جبر و نه اختیار (بین الامرین ) – دنیای مادی نسبی و ماورای ماده مطلق است .
اســـــاس اقتصادی :
◙ کمونیزم : نفی همه ی آزادی های تجاری ، تولیدی و مالکیت ( سرمایه داری دولتی ) .
◙ کاپتالیسم : آزادی مالکیت ، تجارت و تولید .
◙ اسلام : مالک اصلی خداست و انسان خلیفه و نماینده ی اوست – وقف .
اســـــاس سیـاسـی و حکومتی :
◙ کمونیزم : دیکتاتوری پلورتاریا ( کارگری ) .
◙ کاپتالیسم : دموکراسی یا حکومت اکثریت .
◙ اسلام : اصالت معیارهای الهی به اضافه دموکراسی بر اساس سه اصل : آزادی انسان – قرآن و سنت – شورای اسلامی .