آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

سلام خوش آمدید

قبل    بعد

از  آغاز  باید  که دانی درست

سرِ مایه‌ی گوهران از نخست

درست : کاملا

سرِ مایه‌ی گوهران : اصل و منشا تمام اجسام و عناصر

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید

بدان  تا  توانایی  آمد  پدید

خدا جهان را از هیچ آفرید تا قدرت و توان خویش را نشان دهد

وزو مایه‌ی گوهر آمد چهار

برآورده بی‌رنج و بی‌روزگار

گوهر : عناصر اولیه‌ی تشکیل دهنده عالمِ

برآورده : پدید آمده

بی روزگار : بدون صرف وقت

در علوم قدیم قاپل بودن اول آتش، باد، آب و خاک بودن و از این چهار عنصر زمین به وجود آمد بعد بر زمین نور ستارگان و خورشید تابید و باعث رشد گیاهان شد و گیاهان فقط بلند میشن کاری ازشون بر نمیاد و سپس حیوانات بوجود آمدن و حیوانات هم زبان و عقل ندارن و خدا ازشون بندگی طلب نمی کند

یکی  آتش  بر شده  تابناک

میان باد و آب از بر تیره‌خاک


نخستین که آتش به جنبش دمید

ز گرمیش  پس  خشکی آمد پدید

 

وزان پس از آرام سردی نمود

و سردی همان باز تری فزود

 

چون این چار گوهر به جای آمدند

ز بهر    سپنجی  سرای    آمدند

سپنجی سرای : کنایه از جهان ناپایدار

گهرها یک اندر دگر ساختند

دگر  گونه  گردن  برافراختند

چهار گوهر تغییر کردند و ب هم آمیختند و جهان را شروع به ساختن کردند

پدید  آمد  این  گنبد  تیز رو

شگفتی نماینده‌ی نو به‌ نو

گنبد تیز رو : کنایه از آسمان در حال حرکت و تغییر

شگفتی نماینده‌ی نو به‌ نو : آسمانی که هر لحظه شگفتی جدیدی بروز می دهد

در او  داه و دو  برج  آمد پدید

ببخشید داننده چونان سزید

داه : ده

داه و ده : دوازده

ببخشید داننده چونان سزید : آفریدگار ماه های سال را آن گونه شایسته بود تقسیم کرد

ابَر داه و دو، هفت شد کدخدای

گرفتند   هر  یک   سزاوار   جای

 اشاره به هفت روز هفته

فلک‌ها یک اندر دگر بسته شد

ببخشید چون کار پیوسته شد

آسمان ها شکل گرفت و وقتی کار سامان گرفت شروع به حرکت کردند

چو دریا و چون دشت و چون کوه و راغ

زمین  شد   به   کردار   روشن   چراغ

 

ببالید  کوه  ، آب‌ها   بر   دمید

سر رُستنی سوی بالا کشید

زمین شروع به رویش کرد

زمین  را  بلندی  نبُد  جایگاه

یکی مرکزی تیره بود و سیاه

زمین در میان سیارات تاریک و هیچ بود

ستاره به سر بر شگفتی نمود

به خاک اندرون روشنایی  فزود

تا اینکه خورشید تابیدن گرفت و زمین را روشن کرد

همی بر شد ابرو فرود آمد آب

همی گشت گرد زمین  آفتاب

با تابش نور خورشید آب ها بخار شدندو ابرها پدید آمد و خورشید شروع به چرخش دور زمین کرد (سابق تصور بر گردش خورشید به دور زمین بود)

گیا  رُست  با  چند  گونه  درخت

به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت

 

ببالد ، ندارد  جز  این  نیرویی

نپوید چو پویندگان هر سویی

پویندگان : حیوانات 

از آن پس چو جنبنده آمد پدید

همه رُستنی زیر خویش آورید

حیوانات پدید آمدند و از گیاهان را برای خود استفاده بردند

سرش زیر نامد به سان درخت

نگه کرد باید بدین کار ، سخت

حیوانات چون درختان زیردست نشدند

سخت : بسیار

خور و خواب و آرام جوید همی

وزان زندگی  کام  جوید  همی

 

نه گویا  زبان  و  نه  جویا  خرد

ز هر خاشه‌ای خویشتن پرورد

خاشه : خس و خاشاک

بی زبان و بی خرد فقط دنبال سیر کردن خودند

نداند  بد و  نیکِ فرجام کار

نخواهد از او بندگی کردگار

 

چو دانا توانا  بُد و دادگر

ازیرا نکرد ایچ پنهان هنر

 

چنین‌ست، فرجام کار جهان

نداند کسی  آشکار و  نهان

 

مراحل آفرینش جهان و عناصر اصلی (آتش، آب، باد و خاک) را توصیف می‌کند که چگونه جهان از ترکیب این عناصر به وجود آمد و سپس گیاهان، حیوانات و موجودات زنده پدیدار شدند. همچنین، به نقش دانایی و خرد در شناخت جهان و آفرینش اشاره دارد و در نهایت، به این نکته اشاره می‌کند که سرنوشت نهایی جهان و اسرار آن برای انسان کاملاً آشکار نیست.

قبل    بعد

  • ۰ نظر
  • ۳۰ خرداد ۰۲ ، ۲۳:۴۶
  • ✍️ پسر کوهستان

برای رفتن به پهناللی باید از تنگ پیرزال و سرفاریاب گذشت و آب حیات را طی کرد و از این جاده ی پر پیچ و خم گذشت

عکس از پهناللی گرفته شده - توسط سید رشید غفاری

از همین جا عکسی از باغ میر اردشیر و کوه چاسخار و قسمتی از کوه پهن گرفتیم

  • ۴ نظر
  • ۲۷ خرداد ۰۲ ، ۱۶:۲۳
  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

کنون  ای  خردمند  ارج خرد

بدین جایگه گفتن اندر خورد

اکنون ای خردمند برای ستایش خرد آن، همین جا مناسب ترین جاست

خرد برتر از هر چه ایزدت داد

ستایش خرد را به، از راه داد

خرد : بسته به جمله معنای خود را نشان می دهد - عقل، شعور، دانش، فهم، درک

خرد بهترین داده خداوند است و ستایش خرد بهترین کار است

خرد  رهنمای  و  خرد   دلگشای

خرد دست گیرد به هر دو سرای


ازو شادمانی و زویت  غمیست

و زویت فزونی و زویت کمیست

زویت فزونی و زویت کمی : استعاره به بالا و پایین روزگار

خرد  تیره  و  مرد  روشن  روان

نباشد همی شادمان یک زمان

اگر انسان اندیشمند و آزاد اندیش به سبب نپروراندن خود تیره خرد شده باشد دمی شادی نخواهد دید

چه گفت آن سخنگوی مرد از خرد

که   دانا   ز   گفتار   او   بر خورد :

بر خوردن : بهره بردن

کسی  کو  خرد  را  ندارد  ز  پیش

دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش

ریش : آزرده

هُشیوار  دیوانه   خواند   وُرا

همان خویش بیگانه داند وُرا


ازویی به هر دو سرای ارجمند

گسسته  خرد پای دارد به بند

گسسته  خرد پای دارد به بند : انسان کم خرد همیشه اسیر خواهد بود

خرد  چشم  جان‌ست  چون بنگری

که بی‌چشم شادان جهان نسپَری

اگر خوب نگاه کنی ، خرد برای جان، چون چشم است برای بدن . شبیه انسان بی چشم که نمی تواند شاد و راحت زندگی کند بدون خرد نیز نمی توان

نُخُست آفرینش خرد را  شناس

نگهبان جان‌ست و آنِ سه پاس

خرد را مهمترین آفریده بدان

سه پاس تو چشم‌ست و گوش و زبان

کزین  سه   بود   نیک  و  بد  بی‌گمان

که آن (خرد) پاسبان و یاریگر چشم و گوش و زبان در مسیر درستی است

خرد را و جان را که داند سُتود !؟

و گر من سِتایم که یارد شُنود !؟


حکیما چو کس نیست گفتن چه سود

ازین   پس   بگو   کآفرینش   چه   بود


تویی کرده‌ی کردگار  جهان

ندانی همی آشکار و نِهان


به   دانش  ز   دانندگان  راه  جوی

به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

پوییدن : راه رفتن ، یافتن

ز هر دانشی چون سخن بشنوی

از   آموختن     یک   زمان   نَغنَوی

غنودن : خوابیدن، استراحت کردن ؛

از   آموختن     یک   زمان   نَغنَوی : یک لحظه از آموختن دست بر نمیداری

چو دیدار یابی به شاخ  سَخُن

دانی  که  دانش  نیاید به بُن

نیاید به بن : خیلی عمیق ، بن نداشتن؛

چو دیدار یابی به شاخ  سَخُن ........ دانی  که  دانش  نیاید به بُن : تو اگر به درخت آگاهی دسترسی پیدا کنی متوجه میشی که این درخت تناوری‌یه و انتها نداره

بر اهمیت اندیشه تأکید می‌کند و اعتقاد دارد خرد و اندیشه مهمترین چیزی است که خداوند آفریده است. توصیه می‌کند در جهان بگردید و به دنبال علم و دانش باشید.

قبل    بعد

  • ۰ نظر
  • ۲۱ خرداد ۰۲ ، ۱۱:۳۶
  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

به نام خداوند  جان  و  خرد

کزین  برتر  اندیشه  بر نگذرد

اندیشه نمی تواند از خواندن نام خداوند نمی تواند فراتر رود

خداوند نام و  خداوند جای

خداوند روزی ده و رهنمای

 

خداوند کیوان و گَردان سپهر

فروزنده‌ی ماه و ناهید و مهر

گردان سپهر : آسمان گردنده ؛ در قدیم تصور بر این بود که آسمان دور زمین می چرخد

فروزنده‌ی ماه و ناهید و مهر : روشنایی بخش افلاک و جاری کننده مهربانی ها

ز نام و نشان و گُمان برترست

نگارنده‌ی بر شده  گوهرست

گوهر : استعاره خورشید و ستارگان ( : ذات ، جوهر ؛ در ابیات مختلف با توجه مفهوم جمله ترجمه می شود)؛     نگارنده‌ی بر شده  گوهرست : نگارنده‌ی این گوهر بالا ( آسمان، خورشید و ستارگان) خداونده 

به   بینندگان    آفریننده   را

نبینی ، مرنجان دو بیننده را

بیننده : چشم

نه اندیشه یابد بدو نیز  راه

که او برتر از نام و از جایگاه

 

سخن هر چه زین گوهران بگذرد

نیابد   بدو    راه  جان    و   خرد

گوهران: جواهرات (استعاره به آفریده های خداوند؛

آدمی در شناخت هستی  راه به جایی نمی برد

خرد گر سخن  برگزیند  همی

همان را  ستاید که بیند همی

سخن : موضوع، مطلب ؛

دانش آدمی فقط چیزی را می تواند بگوید که می بیند نه فراتر از آن را

ستودن نداند کس او را چو هست

میان   بندگی   را   ببایدت   بست

میان بستن : کمر بستن ؛ میان بندگی : آماده ی بندگی؛

میان بندگی را ببایدت بست : خودت را آماده‌ی بندگی کردن

چون کسی را یارای ستایش واقعی خدا نیست بهتر است بندگی او را پیشه سازیم

خرد را و جان را همی  سنجد  او

در اندیشه‌ی سَخته کی گنجد او

سخته: سنجیده شده ، آفریده

او که خود آفریننده دانش و زندگی‌ست چطور اندیشه‌ی ما بتواند او را تصور کند

بدین آلت رای و جان و زبان

ستود  آفریننده  را کی توان

آلت رای : ابزار اندیشه ( خرد)

به هستیش باید که خَستو شوی

ز    گفتار    بیکار    یکسو   شوی

خستو : معترف شوی (ایمان بیاوری) ؛

به هستیش باید که خَستو شوی : استدلالی نمیشه باید بهش ایمان بیاری

بیکار: بیهوده ، هرزه

از این وهم خیالات بیهوده بیرون بیایی و با بندگی کردن خود را در مسیرش رها سازی

پرستنده باشی  و  جوینده راه

به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

به ژرفی : به باریک بینی و دقت ، عمیقاً

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود

 دانایی ، توانایی است و دل افسرده و پیر به آب دانش جوان می شود

از  این پرده برتر سخن‌ راه نیست

ز هستی مر اندیشه آگاه نیست

گفت گو درباره‌ی پس پرده‌ی این عالم مادی راه به جایی نمی برد و آگاهی ای از آن در در دانش ما نیست

با نام خدای زندگانی و اندیشه آغاز می‌کند. تأکید می‌کند که خداوند را با چشم نمی‌توان دید و همینطور وصف و ستایش او آنطور که شایسته است در توان کسی نیست. وظیفه‌ی ما این است که وجود او را تصدیق کنیم و عبادتگر و جویای راه او باشیم.

قبل    بعد

  • ۰ نظر
  • ۲۱ خرداد ۰۲ ، ۱۱:۳۴
  • ✍️ پسر کوهستان
مولانا به جزئیات یک حکایت و مطابقه ی آن با کتاب هایی که در آن ها حکایتی را خوانده توجه ندارد و حکایت برای او وسیله ای است که فرصت می دهد تا مولانا حرف های خودش را بزند، به همین دلیل هر حکایتی [اگر مولانا هم بگویند که از کتابی دیگر اقتباس کرده] باز در مثنوی ساخت تازه ای می گیرد و در واقع هیچ یک از حکایت های مثنوی ، تکرار حکایتی از کتاب های پیش از مثنوی به شمار نمی آید.

کتاب "مقدمه، تصحیح، تعلیقات، فهرست ها" از دکتر محمد استعلامی
دفتر اول
قسمتی از شرح بیت ۳۵
صفحه ی ۲۸۶
  • ۰ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۰۹
  • ✍️ پسر کوهستان
ﭘﺨﺘﻪ ، ﺧﺎﻡ : ﺗﻀﺎﺩ / ﻭﺍﻟﺴﻼﻡ : ﻳﻚ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ .
ﭘﺨﺘﻪ : ﻛﻨﺎﻳﻪ ﺍﺯ ﻋﺎﺭﻑ ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻭ ﻭﺍﺻﻞ / ﺧﺎﻡ : ﻛﻨﺎﻳﻪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻚ بی ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻭ کسی ﻛﻪ ﺭﺍﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ طی ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ. ﺍﻳﻨﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ‏« ﺟﺰ ﻣﺎﻫﻴﺎنی » ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﻳﺎی ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺍﻟﻬﻲ ﺑﻬﺮﻩ ﺍی ﻧﺒﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ .
‏☆ ﺩﻻ ﻧﺰﺩ ﻛﺴﻲ ﺑﻨﺸﻴﻦ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺭﺩ             ﺑﻪ ﺯﻳﺮ ﺁﻥ ﺩﺭﺧﺘﻲ ﺭﻭ ﻛﻪ ﺍﻭ ﮔﻠﻬﺎﻱ ﺗﺮ ﺩﺍﺭﺩ
‏☆ ﺣﺎﺻﻞ ﻋﻤﺮﻡ ﺳﻪ ﺳﺨﻦ ﺑﻴﺶ ﻧﻴﺴﺖ             ﺧﺎﻡ ﺑﺪﻡ ، ﭘﺨﺘﻪ ﺷﺪﻡ ، ﺳﻮﺧﺘﻢ

احوال عارف دل بریده از نفس اماره را هر کسی نمی تواند متوجه شود، به همین دلیل عارف حرف هایش را با اشاره و کنایه بیان می کند.
  • ✍️ پسر کوهستان
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺯﻧﺪﮔﺎنی ﻣﺎهی ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﺏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻲ ﺁﻥ نمیﺗﻮﺍﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﺎنی ﻛﻨﺪ. ﺑﻪ ﻋﻘﻴﺪﻩی ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻋﺎشقی ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﺸﻖ ﺛﺎﺑﺖ ﻗﺪﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺯﻳﺴﺖ ﻭ ﺳﻴﺮی ﻭ ﻣﻼﻟﺖ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻭ ﺗﺼﻮﺭ نمیﺷﻮﺩ. ﺑﺮﺍی ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺳﻴﺮی ﻭ ﻣﻼﻣﺖ ﺻﻔﺖ ﻛﺴﺎنی ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺭﻭی ﻫﻮا ﻭ ﻫﻮﺱ ﺩﻭستی ﻣﻲ ﻭﺭﺯﻧﺪ. 
‏« ﺭﻭﺍﻥ ﺗﺸﻨﻪ ﺑﺮ ﺁﺳﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭ ﻓﺮﺍﺕ                  ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﺕ ﺯ ﺳﺮ ﺑﮕﺬﺷﺖ ﻭ ﺗﺸﻨﻪ ﺗﺮﻡ ‏» 
ماهی: ﺍﺳﺘﻌﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﻭ ﻧﻤﺎﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﻭﺍقعی / ﺁﺏ : ﻧﻤﺎﺩ ﻋﺸﻖ ، ﺩﺭﻳﺎی ﻋﺸﻖ الهی. 
ﺑﻲ ﺭﻭﺯی: بیﻧﻮﺍ ، ﺩﺭﻭﻳﺶ ، محروم و بی نصیب، بی ﺑﻬﺮﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ / ﺭﻭﺯ ، ﺭﻭﺯی: ﺟﻨﺎﺱ ﻧﺎﻗﺺ ﺍﻓﺰﺍیشی ﺗﺄﻛﻴﺪ ﺑﻴﺖ ﺑﺮ ﺳﻴﺮی ﻧﺎﭘﺬﻳﺮی ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ .
‏« ‏ﺳﻴﺮ ﺷﺪﻥ ‏» ﺩﺭ ﻣﺼﺮﺍﻉ ﺍﻭﻝ ﺑﻪ معنی بی ﻣﻴﻞ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ کسی ﻛﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﺷﻨﺎ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎی ﺟﺬﺑﻪی ﺍلهی ﻭ ﺷﻨﺎﻭﺭ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ میلی ﻧﺪﺍﺭﺩ .
ﺩﯾﺮ ﺷﺪﻥ ﺭﻭﺯ : ﮐﻨﺎیه ﺍﺯ ﺩﻝ ﺳﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﻼﻝ. 
ﻣﮑﺮ ﺍﻭ ﺳﺮﺯﯾﺮ ﻭ ﺍﻭ ﺳﺮﺯﯾﺮ ﺷﺪ                    ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﮎ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﺯﺵ ﺩﯾﺮ ﺷﺪ
‏« ﺩﻝ ﺳﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﻼﻝ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻃﻠﺐ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻣﺤﺮﻭﻣﯽ ﻭ ﺑﯽﻧﺼﯿﺒﯽ ﺍﺳﺖ . ‏»
☆« ﭼﻮ ﻣﺎﻫﯽ ﺑﺎﺵ ﺩﺭ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﻌﻨﯽ               ﮐﻪ ﺟﺰ ﺑﺎ ﺁﺏ ﺧﻮﺵ هم دﻡ ﻧﮕﺮﺩﺩ
ﻣﻼﻟﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﺍ ﺯ ﺩﺭﯾﺎ                   ﮐﻪ ﺑﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﺧﺮﻡ ﻧﮕﺮﺩﺩ»          غزل ۶۵۸ دیوان شمس
☆ ﺗﻮ ﺩﯾﺪﯼ ﻫﯿﭻ ﻋﺎﺷﻖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺳﯿﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺩﺍ؟     ﺗﻮ ﺩﯾﺪﯼ ﻫﯿﭻ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺪ ﺳﯿﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﯾﺎ؟
                                                                                                                                           دیوان شمس
  • ✍️ پسر کوهستان
ﺑﻴﺖ 7 ﺟﻤﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ / ﺑﺎﻙ – ﭘﺎﻙ : ﺟﻨﺎﺱ ﻧﺎﻗﺺ ﺍﺧﺘﻼﻓﻲ /ﺗﻮ : ﻣﺮﺟﻊ ﺿﻤﻴﺮﺵ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺭﺯﻭﻱ ﻋﺎﺷﻖ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﮕﻲ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺸﻮﻕ : ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ :
‏« ﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﻣﻦ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺖ ﺑﺮ ﺟﺎﻱ               ﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻋﻤﺮ ﻟﻴﻠﻲ ﺍﻓﺰﺍﻳﻲ ‏» ‏
« ﻛﺰ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻏﺎﻳﺘﻲ ﺭﺳﺎﻧﻢ                     ﻛﻮ ﻣﺎﻧﺪ ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﺎﻧﻢ ‏»
ﺑﻴﺖ ﺑﻲ ﺗﻮﺟﻬﻲ ﺑﻪ ﮔﺬﺭ ﻋﻤﺮ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﻪ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺭﺍ ﺗﺄﻛﻴﺪ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ .

ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﻫﺎ ﺷﻮﻡ ، 
ﺑﺎﺯ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ ، 
ﺍﻭ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﺳﺖ؛
ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻭ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺛﻤﺮ ﺍﺳﺖ،
ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺧﻠﻖ ﮔﺮگ هاﯼ ﻫﺎﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ، ﻫﻮﻝ ﻭﮐﯿﻨﻪ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎﺭﺩ، 
ﺗﻮ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ﺁﺳﯿﺐ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ،
ﺍﯼ ﭘﻨﺎه گاﻩ ﺍﺑﺪﯼ ! ﺗﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﺷﻮﯼ ... دکتر علی شریعتی
  • ✍️ پسر کوهستان
ﺭﻭﺯ ﻭ ﺳﻮﺯ : ﺟﻨﺎﺱ ﻧﺎﻗﺺ ﺍﺧﺘﻼﻓﻲ.
بی گاه : ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ، ﺷﺒﺎن گاﻩ، ﻏﺮﻭﺏ؛ این جا سپری شدن زمان. 
ﺭﻭﺯِ ﺷﻪ ﺩﺭ ﺟُﺴﺖ ﻭ ﺟﻮ بی گاﻩ ﺷﺪ                  ﺳﻮﯼ ﺁﻥ ﮐﻤﭙﯿﺮ ﻭ ﺁﻥ ﺧﺮﮔﺎﻩ ﺷﺪ
ﻋﻤﺮ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﻲ ﻫﺎ ﻭ ﺭﻧﺞ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻏﻢ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﺻﺎﻝ ﺑﻪ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ. 
ﺑﮕﻔﺘﻢ : ﺭﻭﺯ ﺑﻴﮕﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﻩ ﺩﻭﺭ ﺍﺳﺖ            ﮔﻔﺘﺎ : ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻨﮕﺮ ﺑﻪ ﺭﻩ ﻣﻨﮕﺮ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺭﻩ ﺭﺍ ﻧﻮﺭﺩﻳﺪﻡ
  • ✍️ پسر کوهستان
ﺑﻴﻬﻮﺵ: ﻛﺴﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻴﻬﻮﺵ ﻭ ﺳﺮﻣﺴﺖ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ واقعی؛ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺣﻴﻠﻪ ﻭﺭﺯﻱ ﻭ ﭼﺎﺭﻩ ﺳﺎﺯﻱ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﻮﻋﺎً ﺍﻫﻞ ﺩﻧﻴﺎ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺭﺍ ﺍﺑﻠﻪ ﻭ ﺑﻴﻬﻮﺵ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﻣﺼﺮﺍﻉ ﺩﻭﻡ ﺍﻳﻦ ﻣﻌﻨﻲ ﺭﺍ ﺗﺄﻳﻴﺪ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ / ﻫﻮﺵ : ﻋﺸﻖ
ﺍﮔﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﮔﻮﺵ ﺩﺭ ﻣﻌﻨﺎﻱ ﺣﻘﻴﻘﻲ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺍﻧﺪﻛﻲ ﺳﺒﻚ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺭﺳﻨﺪ ﻭﻟﻲ ﻣﺠﺎﺯﺍً ﺯﺑﺎﻥ ﻣﻌﻨﺎﻱ ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻮﻳﺎ ﻭ ﻧﺎﻻﻥ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺵ ﻧﻴﺰ ﺷﺨﺺ ﺩﺭﺩ ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺁﻥ ﮔﻮﻳﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺼﺮﺍﻉ ﺩﻭﻡ ﺁﺭﺍﻳﻪ ﻱ ‏« ﺗﻤﺜﻴﻞ ‏» ﺩﺍﺭﺩ.                 زبان و گوش: مراعات نظیر. 
اسرار حقیقت را تنها آنان که از غیر حق، بی هوش اند درک می کنند و نا اهلان و منکران در مقابل این اسرار، کر و گنگ اند.
  • ✍️ پسر کوهستان
آب حیات

پسر کوهستان
هادی غفاری
اَو حیات : آب حیات

ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﻫﺎ ﺷﻮﻡ،
ﺑﺎﺯ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ،
ﺍﻭ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﺳﺖ؛
ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻭ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺛﻤﺮ ﺍﺳﺖ،
ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺧﻠﻖ ﮔﺮگ هاﯼ ﻫﺎﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ، ﻫﻮﻝ ﻭﮐﯿﻨﻪ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎﺭﺩ،
ﺗﻮ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ﺁﺳﯿﺐ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ،
ﺍﯼ ﭘﻨﺎه گاﻩ ﺍﺑﺪﯼ ! ﺗﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﺷﻮﯼ ...

دکتر علی شریعتی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب