آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

سلام خوش آمدید

۲۴ مطلب با موضوع «شاهنامه» ثبت شده است

قبل    بعد

سخن‌گوی دهقان چه گوید نخست

که  تاج بزرگی  به گیتی  که جست

 

که بود آن که دیهیم بر سر نهاد

ندارد   کس   آن   روزگاران  بیاد

دیهیم : تاج 

مگر   کز   پدر   یاد   دارد   پسر

بگوید تو را یک به یک، در به در

 یک به یک : نکته به نکته

در به در : مورد به مورد ، کاملا

که  نام  بزرگی   که   آورد   پیش

که را بود از آن مهتران مایه بیش

مهتر : بزرگ

مایه : بضاعت ، توان

پژوهنده‌ی نامه‌ی باستان

که از پهلوانان زند داستان

داستان زدن : قصه سرکردن ، داستان آوردن

چنین گفت که آیین تخت و کلاه

کیومرث  آورد  و   او   بود   شاه

آیین تخت و کلاه : رسم پادشاهی

چون  آمد  به  برج حَمَل  آفتاب

جهان گشت با فرَ و آیین و آب

 

بتابید      از     آن  سان     ز برجِ بره

که گیتی جوان گشت از او یک‌سره

برج حمل : برج بره ؛

برج های فلکی منظور است ؛ مقارن با شروع سال؛ مقارن با اوج زیادی زمان روز نسبت به شب و پر آبی چشمه ها و رودخانه ها

کیومرث   شد    بر   جهان   کدخدای

نخستین به کوه اندرون ساخت جای

در کوه زندگی می کردند

سر تخت و بختش بر آمد ز کوه

پلنگینه پوشید   خود     با گروه

برآمدن: بالا آمدن

پلنگینه : جامه ای از پوست پلنگ

خود : همانا

از او   اندر آمد   همی   پرورش

که پوشیدنی نو بُد و نو خورش

 

به گیتی بر او سال سی شاه بود

به خوبی چو خورشید بر گاه بود

سی سال شاه بود ؛              گاه : تخت شاهی

همی تافت زو فرّ شاهنشهی

چو ماه دو هفته ز سرو سهی

تافتن : روشنایی ، پرتو انداختن

دد و دام و هر جانور که‌ش بدید

ز گیتی     به  نزدیک او     آرمید

 

دوتاهی ‌شدندی بر تخت اوی

از آن   بر شده فرّ  و  بخت اوی

از آن : به آن دلیل

به رسم نماز آمدندیش پیش

از   آنجایگه   برگرفتند  کیش

نماز : خم شدن

همه‌ی جانوران بنده‌ی او شدند و رسم خم شدن (نماز خواندن) حیوانات برای همه و همیشه رسم شد

پسر بُد مر او را یکی خوب‌ر‌وی

خردمند و همچون پدر نامجوی

 

سیامک بُدش نام و فرخنده بود

کیومرث  را    دل بدو    زنده بود

 

ز گیتی به دیدار او شاد بود

که پُس بارور شاخ بنیاد بود

پُس : خلاصه پسر

بارور شاخ : شاخه‌ی پر میوه (سیامک)

بنیاد : بن و تنه‌ی درخت (کیومرث)

به جانش بر از مهر گریان بدی

ز بیم    جداییش    بریان    بدی

 

برآمد بر این کار یک روزگار

فروزنده شد دولت شهریار

 

به گیتی نبودش کسی دشمنا

مگر     در نهان      ریمن آهرمنا

ریمن: بدتینت، پلید، آلوده

در زمان کیومرث همه چیز خوب بود مگر اینکه اهریمن ها دشمن او بودند

به رشک اندرآ هرمن بدسگال

همی  رای  زد   تا   بیاگند  یال

رای زدن : تدبیر کردن

یال یال آگندن : گوشت آوردن گردن ، اینجا به معنی نیرو گرفتن

اهریمن چاره اندیشی کرد و نقشه کشید و نیروی خود را قوی کرد

یکی بچه بودش چو گرگ سترگ

دلاور  شده   با     سپاهی بزرگ

سترگ : تنومند

سپاه بزرگی دورش جمع شد

جهان شد  بر آن    دیو بچّه  سپاه

ز بخت سیامک، چه از بخت شاه

بچه دیو سپاهی آماده کرد برای حمله به سیامک و کیومرث

سپه کرد و نزدیک او راه جست

همی تخت و دیهیم کُه شاه جست

جستن: پیدا کردن

دیهیم : تاج

کُه شاه : شاه کوهستان

همی گفت با هر کسی راز خویش

جهان  کرد  یک‌سر     پر آواز خویش

 

کیومرث ازین خود کی آگاه بود

که تخت مهی را جز او شاه بود

کیومرث از قصد تجاوز به تاج و نخت اهریمن آگاهی نداشت

یکایک بیامد خجسته سروش

به سان پری‌یی پلنگینه پوش

یکایک : فورا ، در لحظه

بگفتش به راز این سخن در به‌ در

که دشمن چه سازد همی با پدر

به راز : پنهانی

در به در : مورد به مورد ، کاملا

(سروش) پنهانی و به طور کامل سیامک را از قصد تعرض اهریمن به پادشاهی پدرش آگاه ساخت

سخن چون به گوش سیامک رسید

ز کردار            بدخواه         دیو پلید

 

دل شاه بچّه   بر آمد     به جوش

سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش

 بگشاد گوش : منتظر ماند ، آماده ، مهیا

بپوشید   تن  را         به چرم پلنگ

که جوشن نبود خود، نه آیین جنگ

که جوشن نبود خود، نه آیین جنگ : زیرا در آن زمان هنوز نه زره وجود داشت و نه آیین جنگ

پذیره  شدش   دیو را جنگ جوی

سپه را چو روی اندر آمد به روی

 

سیامک بیامد برهنه تنا

بر آویخت با پور اهرمنا

 

بزد چنگ وارونه دیو سیاه

دوتا  اندر  آورد بالای شاه

 وارونه (همراه با دیو و بخت) : نامبارک و شوم

دوتا  اندر  آورد بالای شاه : تن شاه (سیامک) را خم کرد

فکند آن تن شاهزاده به خاک

به چنگال کردش کمرگاه چاک

 

سیامک    به  دست   خَزَوران دیو

تبه گشت و ماند انجمن بی ‌خدیو

خزروان : نام دیو

انجمن : مردم

خدیو : پادشاه ، بزرگ ، رهبر ، فرمانده

چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه

ز تیمار گیتی      بر او شد سیاه

تیمار : اندوه ، سوگ

فرود آمد      از تخت       ویله کنان

زنان بر سر و گوشت شاهان کَنان

ویله : بانگ ، نعره

دو رخساره پر خون و دل سوگوار

دُژم کرده      بر خویشتن    روزگار

دژم : اندوهگین ، افسرده

خروشی بر آمد ز لشکر به زار

کشیدند صف      بر در  شهریار

خروش : زاری

همه  جامه‌ها  کرده       پیروزه رنگ

دو چشم ابر خونین، دو رُخ بادرنگ

دو رخ : دو گونه

بادرنگ : ترنج ، زردی رخساره

دد و مرغ و نخچیر کرده گروه

برفتند    ویله کنان  سوی کوه

نخچیر : شکار ، بز کوهی و ...

برفتند  با  سوگواری   و   درد

ز درگاه کُه شاه برخاست گرد

که شاه : پادشاه کوه (لقب کیومرث)

نشستند سالی چنین سوگوار

پیام    آمد    از        داور کردگار

 

درود  آوردنش     خجسته   سروش

کز این بیش مخروش و باز آر هوش

 

سپه ساز و برکش به فرمان من

بر آور  یکی گرد     از  آن  انجمن

گرد برآوردن : نابود کردن

یکی : یکسر ، تماما

انجمن : مردم ، گروه 

از آن بد کنش دیو، روی زمین

بپرداز و پردُخته کن دل ز کین

پردخته کردن : خالی کردن

جهان را از آن دیو بدکار خالی کن و دلت را از انتقام پسر

کَیِ نامور سر    سوی آسمان

بر آورد و بدخواست بر بدگمان

بد گمان : بد اندیشه ، دشمن

بدان برترین نام یزدانش را

بخواند و بپالود مژگانش را

مژگان پالودن : مژگان به اشک شستن

برترین : اسم اعظم که با گفتنش خواسته‌ی گوینده برآورده می شود

و زان پس به کین سیامک شتافت

شب آرامش  و  روز خوردن  نیافت

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

بدین نامه من دست بردم فراز

به  نام  شهنشاه  گردن  فراز

نامه : شاهنامه

دست فراز بردن : اقدام کردن

خداوند تاج   و  خداوند تخت

جهاندار و بیدار و پیروز بخت

 

جهان آفرین  تا   جهان آفرید

چون او شهریاری نیامد پدید

 

چو خورشید بر گاه  بنمود تاج

زمین شد به کردار تابنده عاج

 به کردار : مانند

ابوالقاسم آن شاه پیروز بخت

نهاد  از  بر تاج  خورشید تخت

 

ز خاور بیاراست تا باختر

پدید آمد از فرّ او کان زر

اشاره به ثروتمند شدن و پیشرفت کردن کشور در زمان پادشاهی محمود

مرا    اختر خفته     بیدار   گشت

به مغز اندر اندیشه بسیار گشت

اختر : ستاره : اینجا بخت

مرا    اختر خفته     بیدار   گشت : بخت بد من برگشت

بدانست کامد زمان سخن

کنون نو شود  روزگار کهن

 

بر اندیشه‌ی      شهریار زمین

بخفتم شبی ، لب پر از آفرین

 

چنان دید  روشن روانم  به خواب

که رخشنده شمعی بر آمد از آب

 

همه  روی  گیتی  شب  لاجورد

از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد

 

در و دشت بر سان دیبا شدی

یکی  تخت پیروزه    پیدا شدی

بر سان : به سان ، مانند

نشسته بر او شهریاری چو ماه

یکی  تاج  بر سر  به  جای کلاه

 

رده  بر  کشیده سپاهش دو میل

به دست چپش هفتصد زنده پیل

رده : ردیف

زنده پیل : فیل بزرگ رزمی

رده  بر  کشیده سپاهش دو میل :سپاه آرایش نظامی در یک ردیف منظم گرفت

میل : مایل: واحد مصافت لاتین

 

یکی پاک دستور پیشش به پای

به  داد  و  بدین  شاه را رهنمای

پاک دستور : وزیر (اینجا منظور فضل بن احمد اسفراینی)

مرا خیره گشتی سر از فرّ شاه

و زان زنده پیلان و چندان سپاه

 

چون آن چهره‌ی خسروی دیدمی

از   آن      نامداران    بپرسیدمی

خسروی : شاهانه

که این چرخ و ماه ا‌ست گر تاج و گاه؟

ستاره است پیش اندرش گر سپاه؟

 

مرا گفت کین شاه روم‌ست و هند

ز قنّوج    تا         پیش دریای سند

قنوج : نام شهری در هندوستان

سند : رودخانه سند

که ایران و توران ورا بنده‌اند

به رای و به فرمان او زنده‌اند

 

بیاراست روی زمین را به داد

بپردخت از آن، تاج بر سر نهاد

پردختن : فارغ شدن

جهاندار    محمود    شاه     بزرگ

به دابشخور آرد همی میش و گرگ

به دابشخور آرد همی میش و گرگ : تمثیل از اوضاع خوب و برقراری عدالت و حاکمیت صلح و صفا 

ز کشمیر تا پیش دریای چین

بر  او  شهریاران  کنند   آفرین

 

چو کودک لب از شیر مادر بشست

ز گهواره    محمود     گوید نخست

 

تو نیز آفرین کن که گوینده‌یی

بدو      نام جاوید    جوینده‌یی

 بدو : به سبب او

نپیچد کسی سر ز فرمان اوی

نیارد   گذشتن   ز پیمان  اوی

 

چو بیدار گشتم بِجَستم ز جای

چه مایه شب تیره بودم به پای

آن شب تیره دیگر خوابم نبرد و بسیار بیدار ماندم

بر آن شهریار آفرین خواندم

نبودم دِرَم، جان بر افشاندم

 

به دل گفتم این خواب را پاسخ است

که    آواز  او     بر جهان فرخ   است

پاسخ : تعبیر ، اجابت

بر  آن    آفرین   کو کند آفرین

بر آن بخت بیدار و تاج و نگین

 

ز فَرَش جهان شد چو باغ بهار

هوا پر از ابر  و   زمین  پر  نگار

نگار : زیبایی ، جلوه

از ابر اندر آمد به هنگام، نم

جهان شد به کردار باغ ارم

به کردار : مانند

باران به وقت بهار آمد ( اشاره به فتح مرو توسط امیر خراسان)

به ایران همه خوبی از داد اوست

کجا هست مردم، همه یاد اوست

کجا : هر کجا ، هر جا

به  بزم   اندرون    آسمان  وفاست

به رزم اندرون   تیز چنگ   اژدهاست

آسمان : استعاره از گشاده دستی

به تن زنده پیل و  به  جان  جبرئیل

به دست ابر بهمن، به دل رود نیل

تنش چون پیلی‌ست قوی هیکل، جانش امین وحی و مقرب درگاه‌ست. دستانش مانند ابر بخشنده و دلش دریای‌ست.

سر بخت بدخواه با خشم اوی

چو دینار شد خوار بر چشم اوی

سرنوشت بدخواهان در مواجهه با خشم او، چون مال در نظر او پست بود

نه گُنداوری گیرد از تاج و گنج

نه دل تیره دارد ز زرم و ز رنج

گنداوری: (با ریشه پهلوی گند: خایه ، سپاه ، گروه)

نه گُنداوری گیرد از تاج و گنج : ایشون قدرت پهلوانیش رو از تاج و تخت نگرفته بلکه خودش پهلوان بزرگیه

گندآور : پهلوان ، جنگجو

هر آن کس که دارد ز پروردگان

از آزاد     و    از نیک‌دل بردگان

پروردگان : پرورده شده گان ، بندگان

شهنشاه را سر به سر دوست‌دار

به  فرمانش  بسته  کمر   استوار

 

شده هر یکی شاه بر کشوری

روان  نامشان  بر  همه  منبری

 

نخستین برادرش کهتر به سال

که در مردمی کس ندارد همال

که ، کهتر : کوچک ، کوچکتر ؛

همال : همتا

به گیتی پرستنده‌ی فر و نصر

زیَد  شاد  در  سایه‌ی پر عصر

هر کس که دوستدار نصر (امیر ابوالمظفر نصر بن ناصرالدین، برادر کوچک سلطان محمود) در سایه محمد به سر خواهد برد

کسی که‌ش پدر ناصردین بود

پی تخت   او   تاج پروین   بود

پی تخت   او   تاج پروین   بود : پایه‌ی تخت او بلند پایه است

و دیگر   دلاور  سپهدار     طوس

که در جنگ بر شیر دارد فسوس

سپهدار طوس : ابوالحرث ارسلان جاذب (سلطان طوس در زمان سلطان محمود)

که در جنگ بر شیر دارد فسوس: از بس دلاور است در جنگ دلاوری شیر را تمسخر می کند

ببخشد دِرَم هر چه یابد ز دهر

همه آفرین جوید  از  دهر  بهر

 دهر : روزگار

به  یزدان   بود  خلق  را  رهنمای

سر شاه خواهد که باشد به جای

 

جهان بی‌سر و تاج خسرو مباد

چنین هم  بماناد جاوید  و  شاد

 

همیشه تن آباد با تاج و تخت

ز درد و غم آزاد  و  پیروز  بخت

کنون بازگردم  به  آغاز  کار

سوی نامور نامه‌ی شهریار

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

بدین نامه چون دست بردم فراز

یکی    مهتری   بود   گردن‌فراز

دست فراز بردن : دست پیش بردن ، دست به کاری زدن

مهتر : بزرگ

گردن فراز : سربلند ، نیرومند

جوان  بود  و  از  گوهر پهلوان

خردمند و بیدار و روشن روان

بیدار : هوشیار

خداوند  رای   و   خداوند  شرم

سخن گفتنش خوب و آوای نرم

خداوند : صاحب

شرم : ادب

آوای نرم : مهربان و ملایم سخن گفتن

مرا گفت کز من چه باید همی

که جانت سخن برگراید همی

برگراییدن : میل کردن ، قبول کردن

گفت : چکار کنم تا دل به سرودن شاهنامه بدهی؟

به چیزی که باشد مرا دسترس

به  گیتی  نیازت  نیارم  به  کس

از آن چه دارم دریغ نخواهم کرد ، مبادا نیازمند کس دیگری شوی

همی داشتم چون یکی تازه سیب

که  از  باد  نامد  به  من   بر  نهیب

نهیب : آسیب

مرا مانند سیبی تازه چنان نگه می داشت که حتی از باد هم به من گزندی نمی رسید (توصیف زیبای فردوسی از امنیت و آسایش زیر سایه‌ی امیرک منصور)

به کیوان رسیدم ز خاک نَژَند

از  آن  نیک‌‌دل  نامدار  ارجمند

به سبب حمایت های او (امیرک منصور) سربلند و سرافراز شدم

به چشمش همان خاک و هم سیم و زر

کریمی      بدو      یافته      زیب   و   فر

زیب : زیبا

فر : افتخار

در چشم او طلا و نقره با خاک یکی بود (اشاره به بی توجهی به ثروت و چشم داشت دنیایی) و آنچنان بخشنده بود که مایه‌ی زیبایی و افتخار بود

سراسر جهان پیش او خوار بود

جوانمرد   بود   و    وفادار    بود

 

چون آن نامور کم شد از انجمن

چو در باغ سرو سَهی  از  چمن

 نامورمردی مانند امیرک منصور از بین مردم رفت گویی سروی بلند از باغ برود

دریغ آن کمربند و آن گُردگاه

دریغ آن کَیی بُرزِ بالای شاه

گردگاه : گرده گاه : کلیه ، اینجا پهلو

برز بالا : قد و قامت بلند

نه زو زنده بینم نه مرده نشان

به دست نهنگان مردم کُشان

نهنگان مردم کشان : استعاره از ماموران ظالم امیر سامانی

از او خبری نیست و معلوم نیست زنده‌ست یا بدست مامورین حکومتی کشته شده

گرفتارو، زو دل شده نا‌امید

نوان لرز لرزان به کردار بید

گرفتار : اسیر

نوان : نالان

یکی  پند آن شاه  یاد آوریم

ز کژی روان سوی داد آوریم

فکر را از نادرستی به راه راست آوریم

مرا گفت  کین  نامه‌ی شهریار

گرت گفته آید به شاهان سپار

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

دل روشن من چو بگذشت ازوی

سوی تخت شاه جهان کرد روی

خواستم برم پایتخت پیش شاه جهان (پادشاه سامانی : نوح ابن منصور)

که این نامه را دست پیش آورم

به   پیوند   گفتار   خویش  آورم

 پیوند : نظم ، شعر

که یک نسخه از کتاب دقیقی را بدست بیارم و به شعر در آورم

بپرسیدم از هر کسی بی‌شمار

بترسیدم    از    گردش    روزگار

 

مگر خود درنگم نباشد بسی

بباید سپردن به دیگر  کسی

 مگر خود درنگم نباشد بسی : مگر اینکه عمرم کفاف ندهد

و دیگر  که  گنجم  وفادار  نیست

همین رنج را کس خریدار نیست

توانایی مالی ندارم و کسی هم هزینه و پاداشی نمی دهد

به  شهرم  یکی مهربان دوست بود

که با من تو گفتی ز هم پوست بود

ز هم پوست : یکدل

مرا گفت : خوب آمد این رای تو

به  نیکی  خرامد  همی پای تو

رای : فکر ، اندیشه

به  نیکی  خرامد  همی پای تو : در راه مبارکی گام می زنی

نبشته من این دفتر پهلوی

به پیش تو  آرم  نِگر  نغنوی

 دفتر پهلوی : کتاب پهلوانی به زبان فارسی پهلوی

نگر نغنوی : زنهار که وقت را به خفتن و آرمیدن از دست ندهی (کار را زود شروع کن)

گشاده زبان و جوانیت هست

سخن گفتن پهلوانیت هست

گشاده زبان : فصاحت

پهلوانی : اشاره به شعر حماسی و پهلوانی

شو این نامه‌ی خسروان بازگوی

بدین   جوی   نزد   مهان  آبروی

نامه‌ی خسروان : سرگذشت شاهان (شاهنامه)

چون آورد این نامه نزدیک من

برافروخت این جان تاریک من

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

چون از دفتر این داستان‌ها بسی

همی خواند خواننده بر هر کسی

دفتر : شاهنامه ابو منصور دقیقی

خواننده : شاهنامه خوانان مجالس

جهان  دل نهاده  برین داستان

همان بخردان نیز و هم راستان

همان : همچنین

جوانی     بیامد      گشاده   زبان

سخن گفتنی خوب و طبعی روان

گشاده زبان :  سخنور

به شعر آرم این نامه را گفت، من

از او     شادمان شد    دل انجمن

انجمن : مردم

جوانیش را  خوی بد   یار بود

همه ساله با بد به پیکار بود

خوی بد : خصوصیت اخلاقی بد

بدان خوی بد جان شیرین بداد

نبود از جهان دِلش یک روز شاد

جوانمرگ شد و خیری از دنیا ندید

بر  او    تاختن کرد    ناگاه مرگ

نهادش به سر بر یکی تیره ترگ

 تیره ترک : اشاره به تیره بختی

یکایک   از او   بخت  برگشته شد

به دست یکی بنده بر کُشته شد

یکایک : ناگهان ، سراسر

برفت او و این نامه ناگفته ماند

چنان بخت بیدار او خفته ماند

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

سخن هر چه گویم همه گفته‌اند

برِ  باغ   دانش   همه     رُفته‌اند

بَر : میوه

رُفتن : جارو کردن

برِ باغ دانش همه رُفته‌اند : میوه های دانش را خورده اند ؛ هر چی من بگم قبلی ها بهتر گفته اند

هر چند میوه‌ش به من نمیرسه اما از سایه‌ش باید استفاده کرد

اگر   بر    درخت   برومند   جای

نیابم که از بر شدن نیست پای

برومند : باردار ، میوه دار

توانم  مگر  پایگه   ساختن

بر شاخ آن سرو سایه‌فکن

 

کسی کو شود زیر نخل بلند

همان سایه  زو  بازدارد گزند

 

از این نامور نامه‌ی شهریار

بمانم به گیتی یکی یادگار

شهریار : ابو منصور عبدالرزاق (ماخذ اصلی شاهنامه‌ی فردوسی)

بمانم به گیتی یکی یادگار : از من به گیتی یک یادگار بماند : شاهنامه 

تو این را دروغ  و  فسانه مدان

به یک‌سان رَوِشنِ زمانه مدان

 

از او هر چه اندر خورد با خرد

دگر  بر  ره رمز  ،  معنی برد

 

یکی نامه  بود  از  گه باستان

فراوان بدویند اندرون داستان

نامه : اشاره به شاهنامه

پراگنده در دست هر موبدی

از او بهره‌یی نزد هر بخردی

 

یکی پهلوان بود دهقان نژاد

دلیر و بزرگ و خردمند و راد

 

پژوهنده‌یِ      روزگارِ      نخست

گذشته سخن‌ها همه باز جست

پژوهنده‌ی روزگار نخست : ابو منصور

گذشته سخن ها : تاریخ گذشتگان و شاهان

ز هر کشوری موبدی سالخَورد

بیاورد  کین   نامه  را   گِرد کرد

 موبد : اشاره به جکیم همه چی دان

بپرسیدشان از کیان جهان

و زان  نامداران   فرخ مهان

 

که گیتی به آغاز چون داشتند

که ایدون به ما خوار بگذاشتند

ایدون: این چنین

اشاره به بی اعتبار شمردنجهان ، یا جهان را در وضعی بد به آیندگان سپردن

چه گونه سرآمد به نیک اختری

بر  ایشان  بر  آن  روز گُندآوری

نیک اختری : خوش اقبالی

گندآوری : دلیری

بگفتند    پیشش    یکایک    مهان

سخن‌های شاهان و گشت جهان

گشت جهان : گردش روزگار : مجاز از تاریخ و ماجراهای تاریخی

چو بشنید از ایشان سپهبد سخن

یکی    نامور    نامه    افکند    بن

 بن افکندن : طرح ریختن ، به وجود آوردن

چنین یادگاری شد اندر جهان

بر او آفرین  از  کهان  و  مهان

یک پادشاه محلی (ابومنصور عبدالرزاق) کتاب نثر شاهنامه را جمع می کند و داستان پادشاهان است و فردوسی آن داستان را بسط میده و به شکل شعر میسراید

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

استاد ابو القاسم فردوسی از دهاقین طوس بود از دیهی که آن دیه را باژ خوانند و از ناحیت طبران است. بزرگ دیهی است و از وی هزار مرد بیرون آید. فردوسی در آن دیه شوکتی تمام داشت چنان که به دخل آن ضیاع از امثال خود بی نیاز بود. و از عقب یک دختر بیش نداشت. و شاهنامه بنظم همی کرد و همه امید او آن بود که از صلهٔ آن کتاب جهاز آن دختر بسازد.
بیست و پنج سال در آن کتاب مشغول شد که آن کتاب تمام کرد. و الحق هیچ باقی نگذاشت. و سخن را به آسمان علیین برد و در عذوبت به ماء معین رسانید.
و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است، در نامه‌ای که زال همی نویسد به سام نریمان بمازندران در آن حال که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگی خواست کرد:

یکی نامه فرمود نزدیک سام
سراسر درود و نوید و خرام

نخست از جهان آفرین یاد کرد
که هم داد فرمود و هم داد کرد

وزو باد بر سام نیرم درود
خداوند شمشیر و کوپال و خود

چمانندهٔ چرمه هنگام گرد
چرانندهٔ کرکس اندر نبرد

فزایندهٔ باد آوردگاه
فشانندهٔ خون ز ابر سیاه

به مردی هنر در هنر ساخته
سرش از هنر گردن افراخته

من در عجم سخنی بدین فصاحت نمی‌بینم و در بسیاری از سخن عرب هم.
چون فردوسی شاهنامه تمام کرد نساخ او علی دیلم بود و راوی ابودلف و وشکرده حیی قتیبه که عامل طوس بود و بجای فردوسی ایادی داشت. نام این هر سه بگوید:

از این نامه از نامداران شهر
علی دیلم و بودلف راست بهر

نیامد جز احسنتشان بهره‌ام
بکفت اندر احسنتشان زهره‌ام

حیی قتیبه‌ست از آزادگان
که از من نخواهد سخن رایگان

نیم آگه از اصل و فرع خراج
همی غلطم اندر میان دواج

حیی قتیبه عامل طوس بود و اینقدر او را واجب داشت و از خراج فرو نهاد. لا جرم نام او تا قیامت بماند و پادشاهان همی‌خوانند.
پس شاهنامه علی دیلم در هفت مجلد نبشت و فردوسی بودلف را برگرفت و روی به حضرت نهاد به غزنین، و به پایمردی خواجهٔ بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد.
و سلطان محمود از خواجه منتها داشت اما خواجهٔ بزرگ منازعان داشت که پیوسته خاک تخلیط در قدح جاه او همی‌انداختند. محمود با آن جماعت تدبیر کرد که:
فردوسی را چه دهیم؟
گفتند:
پنجاه هزار درم و این خود بسیار باشد که او مردی رافضی است و معتزلی مذهب و این بیت بر اعتزال او دلیل کند که او گفت:

به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را

و بر رفض او این بیتها دلیل است که او گفت:

خردمند گیتی چو دریا نهاد
برانگیخته موج از او تند باد

چو هفتاد کشتی در او ساخته
همه بادبانها برافراخته

میانه یکی خوب کشتی عروس
برآراسته همچو چشم خروس

پیمبر بدو اندرون با علی
همه اهل بیت نبی و وصی

اگر خلد خواهی به دیگر سرای
به نزد نبی و وصی گیر جای

گرت زین بد آید گناه من است
چنین دان و این راه راه من است

بر این زادم و هم بر این بگذرم
یقین دان که خاک پی حیدرم

و سلطان محمود مردی متعصب بود. در او این تخلیط بگرفت [و] مسموع افتاد.
در جمله بیست هزار درم بفردوسی رسید. به غایت رنجور شد و به گرمابه رفت و برآمد. فقاعی بخورد و آن سیم میان حمامی و فقاعی قسم فرمود. سیاست محمود دانست. بشب از غرنین برفت و به هری به دکان اسمعیل وراق پدر ازرقی فرود آمد و شش ماه در خانهٔ او متواری بود تا طالبان محمود به طوس رسیدند و بازگشتند. و چون فردوسی ایمن شد از هری روی به طوس نهاد و شاهنامه برگرفت و به طبرستان شد به نزدیک سپهبد شهریار که از آل باوند در طبرستان پادشاه او بود. و آن خاندانی است بزرگ نسبت ایشان بیزدگرد شهریار پیوندند.
پس محمود را هجا کرد در دیباچه بیتی صد و بر شهریار خواند و گفت:
من این کتاب را از نام محمود به نام تو خواهم کردن که این کتاب همه اخبار و آثار جدان توست.
شهریار او را بنواخت و نیکوئیها فرمود و گفت:
یا استاد محمود را بر آن داشتند و کتاب ترا بشرطی عرضه نکردند و ترا تخلیط کردند و دیگر تو مرد شیعیئی و هر که تولی به خاندان پیامبر کند او را دنیاوی به هیچ کاری نرود که ایشان را خود نرفته است. محمود خداوندگار من است. تو شاهنامه به نام او رها کن و هجو او به من ده تا بشویم و تو را اندک چیزی بدهم. محمود خود تو را خواند و رضای تو طلبد و رنج چنین کتاب ضایع نماند.
و دیگر روز صد هزار درم فرستاد و گفت:
هر بیتی به هزار درم خریدم. آن صد بیت به من ده و با محمود دل خوش کن.
فردوسی آن بیتها فرستاد. بفرمود تا بشستند. فردوسی نیز سواد بشست و آن هجو مندرس گشت و از آن جمله شش بیت بماند:

مرا غمز کردند کان پرسخن
به مهر نبی و علی شد کهن

اگر مهرشان من حکایت کنم
چو محمود را صد حمایت کنم

پرستار زاده نیاید بکار
وگر چند باشد پدر شهریار

از این در سخن چند رانم همی
چو دریا کرانه ندانم همی

به نیکی نبد شاه را دستگاه
وگرنه مرا برنشاندی بگاه

چو اندر تبارش بزرگی نبود
ندانست نام بزرگان شنود

الحق نیکو خدمتی کرد شهریار مر محمود را، و محمود از او منتها داشت.
در سنهٔ اربع عشرة و خمسمایة به نشابور شنیدم از امیر معزی که او گفت:
از امیر عبدالرزاق شنیدم به طوس که او گفت وقتی محمود بهندوستان بود و از آنجا بازگشته بود و روی به غزنین نهاده مگر در راه او متمردی بود و حصاری استوار داشت. و دیگر روز محمود را منزل بر در حصار او بود.
پیش او رسولی بفرستاد که فردا باید که پیش آئی و خدمتی بیاری و بارگاه ما را خدمت کنی و تشریف بپوشی و باز گردی.
دیگر روز محمود بر نشست و خواجهٔ بزرگ بر دست راست او همی راند که فرستاده بازگشته بود و پیش سلطان همی آمد. سلطان با خواجه گفت:
چه جواب داده باشد؟
خواجه این بیت فردوسی بخواند:

اگر جز بکام من آید جواب
من و گرز و میدان و افراسیاب

محمود گفت:
این بیت کراست که مردی ازو همی زاید؟
گفت:
بیچاره ابوالقاسم فردوسی راست که بیست و پنج سال رنج برد و چنان کتابی تمام کرد و هیچ ثمره ندید!
محمود گفت:
سره کردی که مرا از آن یاد آوردی که من از آن پشیمان شده‌ام. آن آزادمرد از من محروم ماند. به غزنین مرا یاد ده تا او را چیزی فرستم.
خواجه چون به غزنین آمد بر محمود یاد کرد سلطان گفت:
شصت هزار دینار ابوالقاسم فردوسی را بفرمای تا به نیل دهند و به اشتر سلطانی به طوس برند و از او عذر خواهند.
خواجه سالها بود تا در این بند بود. آخر آن کار را چون زر بساخت و اشتر گسیل کرد.
و آن نیل به سلامت به شهر طبران رسید. از دروازهٔ رودبار اشتر در می‌شد و جنازهٔ فردوسی به دروازهٔ رزان بیرون همی‌بردند.
در آن حال مذکری بود در طبران تعصب کرد و گفت:
من رها نکنم تا جنازهٔ او در گورستان مسلمانان برند که او رافضی بود!
و هر چند مردمان بگفتند با آن دانشمند درنگرفت. درون دروازه باغی بود ملک فردوسی. او را در آن باغ دفن کردند. امروز هم در آنجاست و من در سنهٔ عشر و خمسمایة آن خاک را زیارت کردم.
گویند از فردوسی دختری ماند سخت بزرگوار. صلت سلطان خواستند که بدو سپارند قبول نکرد و گفت: بدان محتاج نیستم.
صاحب برید به حضرت بنوشت و بر سلطان عرضه کردند.
مثال داد که آن دانشمند از طبران برود بدین فضولی که کرده است و خانمان بگذارد.
و آن مال به خواجه ابوبکر اسحق کرامی دهند تا رباط چاهه که بر سر راه نشابور و مرو است در حد طوس عمارت کند. چون مثال به طوس رسید فرمان را امتثال نمودند و عمارت رباط چاهه از آن مال است.

  • ✍️ پسر کوهستان

شش-چون هنگام مرگ منوچهر می‌رسد،فرزند خود را نوذر را پیش خوانده و به او اندرز می‌دهد.از جمله به او می‌گوید:

نگر تا نتابی ز دین خدای‌ که دین خدای آورد پاک رای‌ [کنون نو شود در جهان داوری‌ چو موسی بیاید به پیغمبری‌] [پدید آید آنگه به خاور زمین‌ نگر تا نتازی بر او به کین‌] [تو بگرو که آن دین یزدان بود نگه کن ز سر تا چه پیمان بود] تو هرگز مگرد از ره ایزدی‌ که نیکی از اوی است و هم زو بدی

بیتهایی که در میان چنگک گذاشته شده‌اند با تغییراتی در همهء دستنویسهای اساس‌ تصحیح نگارنده و همچنین در ترجمهء بنداری آمده‌اند و با این حال به دلایل زیر الحاقی‌اند:

1-دراینجا نیز اثر وصلگی در سخن بخوبی آشکارست.بیت پنجم دنبالهء بیت یکم‌ است و این سه بیت را دیگری به میان آنها وصله کرده است.

2-چنین مطلبی که منوچهر به فرزند خود وصیت کند که پس از ظهور موسی به دین‌ او بگرود نه می‌تواند در خداینامه بوده باشد،نه می‌تواند افزودهء مترجمان خداینامه،یعنی‌ مؤلفان شاهنامهء ابو منصوری که بیشتر آنها زردشتی بوده‌اند باشد و نه هرگز می‌تواند افزودهء فردوسی بر مطالب مأخذ خود باشد.

در دورهء اسلامی در میان برخی از مورخان رسم شده بود که هویّت و زمان پیامبران‌ سامی را با هوّیت و زمان شاهان اساطیری ایران مقایسه کنند.مثلا در تاریخ طبری و در تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء تالیف حمزهء اصفهانی‌30[1]و مجمل التّواریخ‌31[2]و زین الاخبار گردیزی‌32[3]و جاهای دیگر آمده است که موسی در شصت سالگی پادشاهی‌ منوچهر ظهور کرد.ولی این‌گونه مقایسات تنها کار مورخان دورهء اسلامی بوده است و اثری از آن در آثار دورهء ساسانی نبوده و به دلایل مذهبی نمی‌توانسته باشد.همچنین‌ مؤلفان شاهنامهء ابو منصوری و پس از آنها فردوسی به دلایل مذهبی و ملی‌گرایی و امانت‌ در کار خود به این‌گونه مقایسات دست نزده‌اند.ولی بعدا از همان سدهء پنجم که دستبرد در شاهنامه آغاز گردیده،گروه زیادی از شاعر و مورخ و نسخه‌دار و کاتب به هوس‌ افتاده‌اند که باصطلاح خود مطالب شاهنامه را تکمیل کنند و این کار را نه تنها چنان‌که‌ دیدیم در افزون روایات بزرگتر و مستقل کرده‌اند،بلکه در بسیاری موارد اخباری را نیز که در کتابهای تاریخ بوده و در شاهنامه نبوده در چند بیت سروده و به شاهنامه افزوده‌اند. بهترین مثال این‌گونه دستنویسها دستنویس لندن 33[4]841است.این دستنویس در یک‌ یا دو پشت به یک اساس نسبة معتبری برمی‌گردد و در بیتهای اصلی آن بسیاری از ضبطهای کهن را دارد.ولی صفحه‌ای از آن نیست که در آن جای‌جای ده‌ها بیت الحاق‌ نکرده باشند.در این بیتهای الحاقی در کنار بسیاری از بیتهای من درآری آن‌گاه‌گاه‌ بیتهایی هم هست که مضمون آنها اخباری است که در تاریخ طبری و کتابهای دیگر بوده و در شاهنامه نبوده است و یک نفر پس از مقایسهء شاهنامه با آن کتاب باصطلاح خود کم‌وکاستیهای شاهنامه را تکمیل کرده است.یک نمونهء دیگر از این‌گونه الحاقات را در بخش هفت این گفتار خواهیم دید.ولی در مورد این سه بیت الحاقی باید گفت که‌ مضمون آنها حتی با گزارش آن مورخان نیز نمی‌خواند.چون برطبق گزارش آنها موسی‌ در شصت سالگی پادشاهی منوچهر ظهور می‌کند درحالی‌که برطبق این سه بیت‌ الحاقی منوچهر که برطبق شاهنامه صد و بیست سال پادشاهی می‌کند،در پایان عمر پسرش را از ظهور موسی آگاه می‌سازد که در واقع ظهور موسی به زمان نوذر می‌افتد.و دیگر این‌که در گزارش مورخان اشاره‌ای به وصیت منوچهر که پسرش به دین موسی‌ بگرود نیست.علت اختلاف این است که در شاهنامه پس از به تخت نشستن منوچهر بلافاصله داستان تولد زال با موی سپید آغاز می‌گردد و تا پایان پادشاهی منوچهر همه‌اش‌ افسانهء کودکی زال و پرورش او در نزد سیمرغ و بازگشت از کوه و آشنایی و پیوند با رودابه و تولد رستم است و پس از آن پادشاهی منوچهر به پایان می‌رسد و منوچهر پس از آن‌که پسرش را اندرز می‌دهد چشم از جهان می‌بندد.ازاین‌رو الحاق‌کننده که در هیچ‌ کجای پادشاهی منوچهر جای مناسبی برای الحاق نیافته،ناچار این کار را در پایان پادشاهی منوچهر در جزو وصیت او به نوذر انجام داده است و برای آن‌که عمل خیر خود را به کمال رسانیده باشد نوذر را هم از دین گبران به دین موسی درآورده است.

3-با آن‌که مورخان دورهء اسلامی روایت سامی و ایرانی را باهم مقایسه کرده و در هم آمیخته‌اند،ولی باز در غرر السیر ثعالبی در سرگذشت منوچهر که با شاهنامهء فردوسی‌ می‌خواند اشاره‌ای به این مطلب نیست که نشان می‌دهد این مطلب در شاهنامهء ابو منصوری هم نبوده است.از آنجا حکه ثعالبی مورخ است همیشه تنها مطالب مأخذ اصلی‌ خود را ترجمه نکرده،بلکه مطالب بسیاری را هم از تاریخ طبری و کتابهای دیگر افزوده‌ است،ولی اتفاقا در این مورد چنین کاری نکرده است.درحالی‌که اگر موضوع ظهور موسی در زمان منوچهر و سفارش منوچهر به نوذر که به دین موسی بگرود در مأخذ او بود هیچ دلیلی نداشت که ثعالبی مسلمان که دلش بیشتر با روایات سامی است تا با روایات‌ ایرانی،چنین مطلبی را بزند و ترجمه نکند.و چون این مطلب در شاهنامهء ابو منصوری‌ نبوده،به هیچ روی ممکن نیست که فردوسی امین با گرایش ملی و بی‌گرایشی به‌ روایات غیرملی،خود به چنین کاری دست زده باشد.در مجمل التّواریخ نیز که اغلب به‌ مطالب شاهنامهء فردوسی توجه دارد،در شرح پادشاهی منوچهر ذکری از ظهور موسی‌ نکرده است،بلکه این مطلب را در جای دیگری از کتاب خود آورده است و مأخذ او تاریخ طبری و حمزه بوده است.

در چاپ مول این بیتها آمده،ولی مول که چنین مطلبی را در شاهنامه و مأخذ آن بعید می‌دانسته،34[5]موسی را از روی دستنویس کتابخانهء بادلیان به موبد تصحیح کرده است‌ و گمان کرده است که اصل موبد بوده و خوانندگان مسلمان آن‌را موسی کرده‌اند. دستنویسهای اساس تصحیح نگارنده هیچ کدام موبد ندارند،ولی اگر در دستنویسی هم‌ موبد آمده باشد،موبد گشتهء موسی است و نه برعکس.به سخن دیگر خوانندگان‌ مسلمان موبد را موسی نکرده‌اند،بلکه همهء روایت را ساخته و درون شاهنامه کرده‌اند.

هفت-در بسیاری از دستنویسهای شاهنامه پس از زو طهماسپ پادشاهی به پسرش‌ گرشاسپ می‌رسد:

پسر بد مرو را یکی خویش کام‌ پدر کرده بودیش گرشاسپ نام‌ بیامد نشست از بر تخت و گاه‌ بسر بر نهاد آن کیانی کلاه‌ چو بنشست بر تخت و گاه پدر جهان را همی داشت با زیب و فر

این بیتها الحاقی است و در شاهنامه پادشاهی به نام گرشاسپ نداریم:

1-این بیتها در دستنویس فلورانس 614،دستنویس استانبول 731،دستنویس‌ لندن 891 نیست و در ترجمهء بنداری هم نیامده است.

2-چون خبر مرگ زو طهماسپ به توران می‌رسد،پشنگ پسرش افراسیاب را دوباره به جنگ ایران می‌فرستد:

به ترکان خبر شد که زو در گذشت‌ بران سان که بد تخت بی‌شاه گشت‌ پرآواز شد گوش از این آگهی‌ که بی‌کار شد تخت شاهنشهی‌ پیامی بیامد بکردار سنگ‌ به افراسیاب از دلاور پشنگ‌ که بگذار جیحون و برکش سپاه‌ ممان تا کسی بر نشیند به گاه

چنان‌که می‌بینیم برطبق این بیتها تخت ایران از شاه تهی است و پشنگ افراسیاب‌ را با شتاب به ایران می‌فرستد تا پیش از آن‌که کسی به تخت نشیند بر ایران پیروز گردد. درحالی‌که اگر پس از زو از پسری به نام گرشاسپ به پادشاهی رسیده بود،دیگر این‌ بیتها بی‌معنی بود.بعدا هم که ایرانیان برای یاری گرفتن از زال به زابل می‌روند و زال و رستم و سپاه ایران به مقابلهء افراسیاب می‌شتابند،زال در آغاز جنگ به ایرانیان می‌گوید چون تخت ایران از شاه تهی است ما در این جنگ پیروزی بدست نخواهیم آورد.بلکه‌ نخست باید کسی از تخم کیان را به پادشاهی بنشانیم،و سپس رستم را برای آوردن‌ کیقباد به البرز می‌فرستد.بنابراین برطبق شاهنامه پس از مرگ زو طهماسپ در ایران‌ کسی به نام گرشاسپ به پادشاهی نرسیده است و پس از آن سه بیت الحاقی نیز دیگر نامی از گرشاسپ نیست.فقط در برخی از دستنویسهایی که آن سه بیت الحاقی نیز دیگر نامی از گرشاسپ نیست.فقط در برخی از دستنویسهایی که آن سه بیت الحاقی را دارند،چون متوجه این نقص شده‌اند،عینا به همان‌گونه که در مورد روایت کشتن پیل‌ سپید و گرفتن دژ سپند هم دیدیم،برای رفع این نقص آستین همّت را بالا زده‌اند و در جایی که آمده است که چون پشنگ از مرگ زو طهماسپ آگاه شد،افراسیاب را با سپاه‌ به ایران فرستاد،بیتهای زیر را افزوده‌اند:

بدان سال گرشاسپ زو درگذشت‌ ز گیتی همان بد چو او درگذشت‌ ببد تخت ایران و شاهان تهی‌ ندیدند کس روزگار بهی‌ برآمد همه کوی و برزن به جوش‌ وز ایران سراسر برآمد خروش

بدین‌ترتیب گرشاسپی را که چند بیت بالاتر خود آفریده بودند،خود سرش را زیر آب کرده‌اند و البته بیتی هم در مرثیهء او سروده‌اند.

3-برطبق گزارش برخی از مورخان چون ابن بلخی در فارسنامه،پس از زو پادشاهی به گرشاسپ رسیده است و حمزه نیز اشاره‌ای کوتاه به فرمانروایی او دارد.در مقابل در برخی آثار دیگر چون تاریخ طبری و الکامل ابن اثیر گرشاسپ تنها وزیر و مشاور زو است.برطبق الکامل گرشاسپ در پادشاهی نیز با زو همکاری داشته است، ولی طبری او را تنها وزیر زو دانسته،منتها اشاره کرده است که در برخی از کتابها به‌ نادرست گرشاسپ را پادشاه دانسته‌اند.در غرر السیر ثعالبی و زین الاخبار گردیزی از پادشاهی گرشاسپ سخنی نیست و برطبق این مآخذ و مطابق با شاهنامه پادشاهی از زو به کیقباد می‌رسد.مجمل التّواریخ نیز به پادشاهی گرشاسپ پس از زو اشاره‌ای ندارد و فقط می‌نویسد:«و گرشاسپ اندر پادشاهی او طرفی داشت،و از تخمهء جمشید بود و اندر تاریخ جریر چنان است که همین گرشاسف وزیر زاب بود.»35[6]درحالی‌که اگر در شاهنامه گرشاسپ پسر زو طهماسپ بود و پس از پدر به پادشاهی رسیده بود،مؤلف‌ مجمل التّواریخ حتما این مطلب را ذکر می‌کرد.پس چنین مطلبی در شاهنامهء فردوسی‌ نبوده و چون در غرر السیر و زین الاخبار هم نیست،در شاهنامهء ابو منصوری نیز نبوده‌ است،بلکه کس دیگری باز بقصد تکمیل شاهنامه این مطلب را از یکی از کتابهای‌ تاریخ گرفته و به شاهنامه افزوده است،چنان‌که موضوع پیامبری موسی در زمان منوچهر و ده‌ها نمونهء دیگر را افزوده‌اند.36[7]

هشت-هنگامی‌که پس از مرگ زو طهماسپ افراسیاب برای بار دوم به ایران‌ لشکر می‌کشد و زال و رستم و ایرانیان به مقابلهء او می‌شتابند،زال در آغاز جنگ به‌ ایرانیان می‌گوید تا زمانی‌که تخت ایران از شاه تهی است ما کاری از پیش نخواهیم‌ برد.ازاین‌رو باید نخست یک نفر را از نژاد کیان بر تخت نشاند،و به ایرانیان می‌گوید که بزرگی از نژاد فریدون به نام کیقباد در البرز بسر می‌برد و او در خور تخت شاهی‌ است و سپس رستم را مأمور آوردن کیقباد می‌کند:

به رستم چنین گفت فرخنده زال‌ که برگیر کوپال و بفراز یال‌ برو تازنان تا به البرز کوه‌ گزین کن یکی لشکری هم گروه‌ ابر کیقباد آفرین کن یکی‌ مکن پیش او در درنگ اندکی‌ به دو هفته باید که ایدر بوی‌ گه و بی‌گه از تاختن نغنوی‌ بگویی که لشکر ترا خواستند همان تخت شاهی بپیراستند کمر بر میان بست رستم چو باد بیامد گرازان بر کیقباد بنزدیک زال آوریدش به شب‌ به آمد شدن هیچ نگشاد لب‌ نشستند یک هفته با رایزن‌ شدند اندران موبدان انجمن به هشتم بیاراستند تخت عاج‌ بیاویختند از بر عاج تاج‌ به شاهی نشست از برش کیقباد همان تاج گوهر به سر برنهاد

بدین‌ترتیب فردوسی جزئیات سفر رستم به البرز را نسروده بوده است.ولی سپستر یک نفر شاعر نسبة خوب که شعرش بیشتر از آن شاعران پیشین به شعر فردوسی نزدیک‌ است این روایت را سروده و پس از بیت پنجم درون متن کرده است:

که در خورد تاج کیان جز تو کس‌ نبینم ز شاهان فریادرس‌ تهمتن زمین را به مژگان برفت‌ چو زال زر این داستانها بگفت‌ به رخش اندر آمد همآنگاه شاد گرازان بیامد بر کیقباد ز ترکان طلایه بسی بد به راه‌ رسید اندر ایشان یل صف‌پناه‌ برآویخت با نامداران جنگ‌ یکی گرزهء گاو پیکر به چنگ‌ دلیران توران برآویختند سرانجام از رزم بگریختند نهادند سر سوی افراسیاب‌ همه دل پر از خون و دیده پرآب‌ بگفتند وی را همه بیش و کم‌ سپهبد شد از کار ایشان دژم‌ بفرمود تا نزد او شد قلون‌ ز ترکان دلیری گوی پرفسون‌ بدو گفت بگزین ز لشکرسوار وز ایدر برو تا در کوهسار دلیر و خردمند و هشیار باش‌ به پاس اندرون سخت بیدار باش‌ که ایرانیان مردمی ریمنند همی ناگهان بر طلایه زنند برون آمد ازنزد خسرو قلون‌ به پیش اندرون مردم رهنمون‌ سر راه بر نامداران ببست‌ به مردان جنگی و پیلان مست‌ وزان روی رستم دلیر و گزین‌ بپیمود زی شاه ایران‌زمین‌ یکی میل ره تا به البرزکوه‌ یکی جایگه دید بس باشکوه‌ درختان بسیار و آب روان‌ نشستنگه مردم نوجوان‌ یکی تخت بنهاده نزدیک آب‌ بر او ریخته مشک ناب و گلاب‌ جوانی بکردار تابنده ماه‌ نشسته بر آن تخت بر سایه گاه‌ رده بر کشیده بسی پهلوان‌ به رسم بزرگان کمر بر میان‌ بیاراسته مجلسی شاهوار بسان بهشتی به رنگ‌ونگار چو دیدند مرپهلوان را به راه‌ پذیره شدنش از آن سایه‌گاه‌ بگفتند کای پهلو نامور نشایدت ز آنجای کردن گذر که ما میزبانیم و مهمان ما فرود آی ایدر به فرمان ما بدان تا همه دست شادی بریم‌ به یاد رخ نامور می‌خوریم‌ تهتمن بدیشان چنین گفت باز که ای نامداران گردنفراز مرا رفت باید به البرزکوه‌ به کاری که بسیار دارد شکوه‌ نباید به بالین سرودست ناز که پیش است بسیار رنج‌دراز سر تخت ایران ابی شهریار مرا باده خوردن نباید بکار نشانی دهیم سوی کیقباد کسی کز شما دارد او را بیاد سر آن دلیران زبان برگشاد که دارم نشانی من از کیقباد گرآیی فرود و خوری نان ما بیفروزی از روی خود جان ما بگوییم یکسر نشان قباد که او را چگونه‌ست رسم و نهاد تهمتن ز رخش اندر آمد چو باد چو بنشیند از وی نشان قباد بیامد دمان تا لب رودبار نشستند در زیر آن سایه‌دار جوان از بر تخت خود برنشست‌ گرفته یکی دست رستم به دست‌ به دست دگر جام پرباده کرد و زو یاد مردان آزاده کرد دگر جام بر دست رستم سپرد بدو گفت کای نامبردار و گرد بپرسیدی از من نشان قباد تو این نام را از که داری بیاد بدو گفت رستم که از پهلوان‌ پیام آوریدم به روشن‌روان‌ سر تخت ایران بیاراستند بزرگان به شاهی ورا خواستند پدرم آن گزین یلان سربسر که خوانند او را همی زال‌زر مرا گفت رو تا به البرزکوه‌ قباد دلاور ببین با گروه‌ به شاهی بر او آفرین کن یکی‌ نباید که سازی درنگ اندکی‌ بگویش که گردان ترا خواستند به شادی جهانی بیاراستند نشان ار توانی و دانی مرا دهی و به شاهی رسانی ورا ز گفتار رستم دلیر و جوان‌ بخندید و گفتش که ای پهلوان‌ ز تخم فریدون منم کیقباد پدر بر پدر نام دارم بیاد چو بشنید رستم فرو برد سر به خدمت فرود آمد از تخت زر که ای خسرو خسروان جهان‌ پناه بزرگان و پشت مهان‌ سر تخت ایران به کام تو باد تن زنده‌پیلان به دام تو باد نشست تو بر تخت شاهنشهی‌ همت سرکشی باد و هم فرّهی‌ درودی رسانم به شاه جهان‌ ز زال گزین آن یل پهلوان اگر شاه فرمان دهد بنده را گشاید ز بند این دو گوینده را قباد دلاور برآمد ز جای‌ به گفتار رستم دل و هوش و رای‌ تهمتن همانگه زبان برگشاد پیام سپهدار ایران بداد سخن چون به گوش سپهبد رسید ز شادی دل اندر برش برطپید بیازید جامی لبالب نبید به یاد تهمتن به دم درکشید تهمتن همیدون یکی جام می‌ بخورد آفرین کرد بر جان کی‌ برآمد خروش از دل زیروبم‌ فراوان شده شادی،اندوه کم‌ شهنشه چنین گفت با پهلوان‌ که خوابی بدیدم به روشن‌روان‌ که از سوی ایران دو باز سپید یکی تاج،رخشان بکردار شید خرامان و نازان شدندی برم‌ نهادندی آن تاج را بر سرم‌ چو بیدار گشتم شدم پرامید از آن تاج رخشان و باز سپید بیاراستم مجلسی شاهوار بر این‌سان‌که بینی بدین مرغزار تهمتن مرا شد چو باز سپید ز تاج بزرگان رسیدم نوید تهمتن چو بشنید از خواب شاه‌ ز باز و ز تاج فروزان چو ماه‌ چنین گفت با شاه گنداوران‌ نشان است خوابت ز پیغمبران‌ کنون خیز تا سوی ایران شویم‌ به یاری بنزد دلیران شویم‌ قباد اندر آمد چو آتش ز جای‌ به بور نبرد اندر آورد پای‌ کمر بر میان بست رستم چو باد بیامد گرازان پس کیقباد شب و روز از تاختن نغنوید چنین تا بنزد طلایه رسید قلون دلاور شد آگه ز کار چو آتش بیامد سوی کارزار شهنشاه ایران چو زان گونه دید برابر همی خواست صف برکشید تهمتن بدو گفت کای شهریار ترا رزم جستن نباید بکار من و رخش و کوپال و برگستوان‌ همانا ندارند با من توان‌ بگفت این و ز جای بر کرد رخش‌ به زخمی‌سواری همی کرد پخش‌ قلون دید دیوی بجسته ز بند به دست اندرون گرز و بر زین کمند بر او حمله آورد مانند باد بزد نیزه و بند جوشن گشاد تهمتن بزد دست و نیزه گرفت‌ قلون از دلیریش مانده شگفت‌ ستد نیزه از دست او نامدار بغرّید چون تندر از کوهسار بزد نیزه و برگرفتش ز زین‌ نهاد آن بن نیزه را بر زمین قلون گشت چون مرغ بر بابزن‌ بدیدند لشکر همه تن‌به‌تن‌ هزیمت شد از وی سپاه قلون‌ به یکبارگی بخت بد را زبون‌ تهمتن بکشت از طلایه‌سوار بیامد شتابان سوی کوهسار کجا بد علفزار و آب روان‌ فرود آمد آنجایگه پهلوان‌ چنین تا شب تیره آمد فراز تهمتن همی داد هرگونه‌ساز از آرایش جامهء پهلوی‌ همان تاج و آن یارهء خسروی‌ چو شب تیره شد پهلوپیش بین‌ برآراست با شاه ایران‌زمین

این روایت به دلایل زیر الحاقی است:

1-این روایت در دستنویس فلورانس 614،دستنویس واتیکان 37[8]848،دستنویس‌ لندن 891،دستنویس استانبول 903 و دستنویس بی‌تاریخ انستیتوی شرق‌شناسی کاما در بمبئی از سدهء هشتم هجری نیست و در ترجمهء بنداری هم نیامده است.دستنویس‌ استانبول 731 در اینجا افتادگی دارد،ولی این دستنویس نیز باحتمال نزدیک بیقین این‌ روایت را نداشته است.

2-برگردیم به سراغ آن ده بیتی که ما پیش از نقل این روایت الحاقی از متن اصلی‌ شاهنامه آوردیم.در آنجا در دستنویس لندن 675 پس از بیت پنجم،یعنی در جایی که‌ روایت الحاقی را درون متن کرده‌اند،در این دستنویس نخست بتهای ششم و هفتم و هشتم را نوشته بوده و روایت الحاقی را پس از بیت هشتم درون متن کرده بوده،ولی بعد روی بیتهای ششم و هفتم و هشتم را خط کشیده تا روایت الحاقی مانند دستنویسهای‌ دیگری که این روایت را دارند،پس از بیت پنجم بیفتد.بعدا پس از پایان روایت الحاقی‌ دوباره بیتهای هفتم و هشتم را از نو نوشته است.این موضوع بخوبی نشان می‌دهد که‌ این دستنویس یا دستنویس اساس آن نیز این روایت را نداشته‌اند و بعدا که آن‌را از حاشیه یا از دستنویس دیگری گرفته و به متن افزوده‌اند،سهوا بجای آن‌که آن‌را پس از بیت پنجم درون متن کنند،پس از بیت هشتم به متن افزوده‌اند.ولی بعد که متوجه‌ شده‌اند که جای آن درست نیست آن سه بیت را در بالا خط زده و دو بیت آن‌را به پایان‌ روایت الحاقی انتقال داده‌اند.آنچه این حدس را بخوبی ثابت می‌کند وجود بیت ششم‌ است که نخست در این دستنویس نوشته،ولی بعد خط زده و دیگر هم نیفزوده‌اند.چون‌ این بیت تنها در دستنویسهایی هست و می‌تواند باشد که روایت الحاقی را ندارند.یعنی‌ این بیت که می‌گوید رستم کمر بست و زود بنزد کیقباد آمد،یا باید بجای روایت‌ الحاقی بیاید و یا روایت الحاقی بجای آن.بنابراین اگر دستنویس 675 روایت الحاقی را از اصل داشته بوده است،پس این بیت را از کجا آورده است؟مگر این‌که بگوییم‌ بیت ششم نخست بوده و روایت را بعدا افزوده‌اند و سپس روی این بیت را که دیگر زائد بوده خط کشیده‌اند.

همچنین در دستنویس اکسفورد 852 که روایت الحاقی را دارد،پیش از آغاز روایت‌ سرلوحه‌ای دارد به این عبارت:پادشاهی کیقباد صد و بیست سال بود.و سپس پس از پایان روایت باز عین همین سرلوحه از نو آمده است و این نیز نشان می‌دهد که در این‌ دستنویس یا در دستنویس اساس آن این روایت را بعدا افزوده‌اند و جای سرلوحه را به‌ پایان روایت منتقل کرده‌اند،ولی فراموش نموده‌اند و یا دیگر نمی‌توانسته‌اند آن بار نخستین را که اکنون با وجود روایت الحاقی زائد بوده بزنند.

3-در این روایت واژه‌های تازی کم و شیوهء سخن به سبک فردوسی نزدیکتر از روایات الحاقی پیشین است.بویژه بیتهای 5 تا 13 و 17 تا 19 و 70 تا 89 روان و استادانه‌اند.با این حال بسیاری از بیتها نیز چون بیتهای 1،24،27،30 تا 33 و 46 سست‌اند.گذشته از این،گفتگوها دراز و تکراری است.برای نمونه مطلبی که در بیت‌ 41 آمده و خود باز گفت مطلب بیت پنجم در آن قطعهء اصلی است که پیش از روایت‌ الحاقی آمده،باز در بیت 45 آمده است و با این حال در بیت 56 رستم دوباره مطلبی را که کیقباد پیش از این شنیده بود برایش بازگو می‌کند.در بیت 4 ترکیب صف پناه‌ سخن فردوسی نیست.دیگر این‌که شاعر گرایشی به کاربرد واژهء گزین(15،42،53) و پهلو(23،89)دارد و ازاین‌رو دور نیست که این روایت و روایت بخش پنج از یک‌ شاعر باشند.

4-در غرر السیر ثعالبی و زین الاخبار گردیزی اشاره‌ای به این روایت نیست و بویژه‌ سکوت ثعالبی نشانهء این است که این روایت در شاهنامهء ابو منصوری که مأخذ فردوسی‌ است نبوده است.در مقابل در مجمل التّواریخ اشاره‌ای کوتاه به آوردن کیقباد دارد: «چون زال رستم را بفرستاد و او را از کوه همدان به در ری آورد بر تخت نشاندند.»38[9]بر طبق گزارش مجمل التّواریخ که هیچ‌چیز از جزئیات روایت الحاقی را ندارد،محل‌ اقامت کیقباد در کوه همدان است و نه چنان‌که در شاهنامه و در روایت الحاقی آمده در کوه البرز ما پایینتر دوباره به این مطلب برمی‌گردیم.

5-در اینجا به این نکته اشاره کنم که اختلاف دستنویسها در این روایت بسیار کم است و این موضوع دربارهء بیشتر روایات الحاقی پیشین نیز صدق می‌کند.برای نمونه‌ در دستنویس لندن 675،لنینگراد 39[10]733،قاهره 741 که نگارنده براساس آنها این روایت را تصحیح کرده است،در 40 بیت از 89 بیت سر یک مو اختلاف نیست و در بیشتر 49 بیت دیگر نیز اختلافات کاملا جزئی و بی‌اهمیت است.دستنویسهای دیگری‌ نیز که این روایت را دارند به همین نسبت با این سه دستنویس می‌خوانند.درحالی‌که‌ اگر ما 89 بیت از متن اصلی شاهنامه جدا کنیم و اختلاف آنها را برطبق همین سه‌ دستنویس ثبت کنیم می‌بینیم که دست‌کم پنج بار بیشتر اختلاف دارند.این مطلب‌ دلیل بر این است که این روایت و روایات الحاقی مشابه دست کم صدسالی جوانتر از متن اصلی شاهنامه‌اند و ازاین‌رو اختلاف دستنویسها در آنها کمترست.

6-چنان‌که در بخش پنج این گفتار اشاره شد،این روایت نیز در نزهت‌نامهء علائی‌ تالیف شهمردان ابن ابی الخیر آمده است.گزارش شهمردان چنین است:

آوردن کیقباد و به پادشاهی نشاندن-چون ایرانشهر افراسیاب بگرفته بود و پارسیان را پادشاه نبود و بزرگان سوی زال رفتند و از او درخواستند تا به پادشاهی بنشیند گفت:«این‌ درجه و مرتبه مرا نیست و از اندرز فریدون بنگذرم،یکی را از تخمهء پادشاهی بباید جستن‌ تا ما هریک باندازهء خویش خدمتکاری نماییم،لیکن ما روی به خصم نهیم و طلب شاه‌ می‌کنیم.»آنگاه زال و جمله سپاه بیامدند و به شهر قم لشکرگاه ساختند و افراسیاب به‌ شهر ری بود و نشان یافتند که به همدان از تخم شاهان یکی است او را قباد خوانند.زال‌ گفت:«کیست که بدین کار بایستد.»هیچ‌کس جواب نداد.رستم گفت:«من بروم و در اندکی سال من منگر،هنرجوی و مردی‌خواه.»زال گفت:«باحتیاط رو و راه بیابان‌ صوابتر تا ترا نبینند.»رستم با تنی چند سوی همدان راند و بر طلایه بانگ زد.ترکان چون‌ مردم اندک دیدند بجنگ آمدند.رستم روی به ایشان نهاد و به یک سرعت همه را زیر و زبر کرد و بسیاری را بکشت و راند تا سوی همدان،و چون این خبر به افراسیاب رسید بزرگی بود قلون نام،او را با چهار هزار سوار نامزد کرد و به مشکوه فرستاد و یک شبانه‌ ترتیب طلایهء دیگر فرمود.و رستم چون بنزدیک همدان رسید چنان افتاد که آن شب قباد در خواب دیدی که دو باز سپید بیامدندی و تاج بر سر او نهادندی.روز از این نشاط فرمود تا آلت خوردن و شراب برداشتند و از شهر به صحرا آمدند با مطربان و بر جایگاهی بلند به‌ نشاط و شراب خوردن بنشست.ناگاه سواری چند را دید که همی آمدند.کس فرستاد و ایشان را بخواند و رستم از آن خبر نداشت چون یکدیگر را بدیدند دل گواهی داد و قصه‌ها باز گفتند و قباد بر پای خاست و به یاد رستم شادانه خورد،و اول بزرگی بود که رستم‌ یافت که شاه بر پای ایستاد و به یاد او جام برداشت و سیکی خورد.و همان روز قباد به شهر باز آمد و لختی خواسته برداشت و با مردم خویش بیامد،و دیگر روز بازگشتند و راندند با به مشکوه رسیدند و لشکر ترک پیش آمدند.قباد خواست که سلاح برگیرد و رستم گفت:«تو با مردم خویش نظاره همی کن که این قوم را خطری نیست.»بغرّید و نیزه برگرفت و روی به قلون نهاد و او را به نیزه از زمین برداشت و بن نیزه در زمین زد تا لشکر چون او را دیدند همه بهزیمت رفتند،و رستم چندان‌که توانست گشت و سوی‌ کشتانه راند و گفت:«افسوس باشد اگر این صید را رها کنم و این قوم بمانند.»برآند و آن قوم که بر طلایه بودند نیزه برانداخت و بسیاری را بکشت و اسیر کرد و سوی پدر رفت. چون لشکر و بزرگان قباد را دیدند شادی کردند و به پادشاهی بر او بیعت کردند و بنشاندند و از کردارهای رستم شگفت ماندند و روی به افراسیاب نهادند و چون جنگ در پیوست رستم نشان افراسیاب پرسید و طلب کرد و بیافت و کمرش را بگرفت و از زین‌ بربود.چنان اتفاق افتاد که کمر گسسته شد و افراسیاب بیفتاد و ترکان پیرامن درآمدند و او را بربودند و روی بهزیمت نهادند.و هرگاه به تعجب افراسیاب از آن باز گفتی که‌ کودکی مرا چنان بربود که هیچ سنگی و خطری نداشت،و پیوسته ترس رستم در دل او بودی از آنچه آزموده بود و دیده.و مردانگی افراسیاب چنان بود که هیچ‌کس با او مقاومت نتوانستی کردن و چون از رستم ترسناک شده بود چون نام بردندی بترسیدی.40[11]

آنچه شهمردان نقل کرده است در بسیاری از جزئیات با روایت الحاقی ما و آنچه‌ بعدا در شاهنامه در وصف نبرد رستم با افراسیاب و گسستن کمربند افراسیاب و گریختن او از چنگ رستم آمده است می‌خواند:بااین‌حال چند اختلاف کوچک نیز با روایت الحاقی ما دارد که یکی از آنها خیلی مهم است و آن این‌که برطبق گزارش‌ شهمردان محل اقامت کیقباد همدان است،درحالی‌که هم در متن اصلی شاهنامه و هم‌ در روایت الحاقی آن،محل اقامت او در البرزست.این اختلاف ثابت می‌کند که‌ روایت الحاقی شاهنامه مأخذ شهمردان نبوده است،بلکه مأخذ او باز همان یکی دو سه‌ کتابی بوده که ما در بخش پنج این گفتار از آنها نام بردیم،در آنجا گفته شد که مأخذ شهمردان در نقل اخبار فرامرز کتاب پیروزان و در نقل اخبار رستم کتاب شاهنامهء رستم‌ لارجانی بوده است.این حدس دوم را من نه از اینجا می‌گویم که نام خود مؤلف رستم‌ بوده،بلکه از این روی که او برطبق گزارش شهمردان کتاب خود را برای شمس الدوله‌ ابو طاهر فرمانروای همدان تالیف کرده بوده است و گویا همدان که در روایات حماسی‌ ما نقشی ندارد،بخاطر آن‌که محل فرمانروایی شمس الدوله بوده به دست همین مؤلف‌ محل کیقباد شده است و دور نیست که همو نسبنامه‌ای نیز برای شمس الدوله ساخته و نسب او را به کیقباد رسانیده بوده است.درهرحال این روایت به همان‌گونه که رستم لارجانی ساخته و پرداخته بوده شهرت داشته است و مؤلف مجمل التواریخ نیز که محل‌ کیقباد را کوه همدان نوشته همین روایت را می‌شناخته است.درحالی‌که اگر فردوسی‌ این روایت را با آن تفصیل که در روایت الحاقی آمده است سروده بود مؤلف‌ مجمل التّواریخ بی‌گمان گزارش خود را از شاهنامهء فردوسی می‌گرفت و محل کیقباد را البرز می‌نوشت نه همدان.و اما شاعر روایت الحاقی نیز با آن‌که محل کیقباد را البرز نوشته،اصل روایت خود را از همان مأخذ شهمردان یعنی از شاهنامهء رستم لارجانی‌ گرفته بوده است.منتها چون در متن اصلی شاهنامه محل کیقباد البرز نامیده شده است، او ناچار شده برای هماهنگ ساختن روایت خود با متن اصلی شاهنامه نام محل را از همدان به البرز تغییر دهد.

چنان‌که ملاحظه می‌فرمایید از 889 بیت که در تصحیح نگارنده تا پایان کیقباد کمتر از چاپهای مول و بروخیم دارد 340 بیت آن تنها مربوط به هشت قطعهء الحاقی است‌ که در این مقاله معرفی شد که البته رقم کوچکی از این بیتها در دو چاپ نامبرده هم‌ نیست.

برخی از پژوهندگان معتقدند و خود نگارنده نیز این نظر را داشت و دارد که فردوسی‌ میان نگارش اول و دوم شاهنامه،یعنی میان سال 384 و 400 هجری گذشته از افزون بر شمار داستانها،تجدیدنظرهایی نیز در داستانهای سروده شده کرده و در یان تجدیدنظرها حک و اصلاحهایی در قالب بیتها نموده و برخی بیتها و قطعات و روایات را نیز در حاشیه‌ افزوده است.بعدا که کاتبان این الحاقات را به متن برده‌اند،گاه جای درست آن‌را نشناخته‌اند و در نتیجه برخی بیتهای شاهنامه پس و پیش شده‌اند.

ولی بنده این نظر را در موارد بسیار استثنایی می‌پذیرم،و به دلایلی معتقدم که هرگز نباید به آن عمومیت داد،بلکه باید شرایطی را بدیده گرفت تا در تصحیح شاهنامه از راه‌ این سوراخ هزاران بیت الحاقی به بهانهء الحاقات خود شاعر درون متن نگردند:

بخش مهم تجدیدنظرهای شاعر میان سال 384 و 400 انجام گرفته است.پس از سال 400 یعنی در ده یا یازده سال آخر عمر شاعر که او در پیری و تنگدستی و ناامیدی و نگرانی و ترس و ناامنی و خانه‌بدوشی و شاید هم بیماری بسر می‌برده،اگر تجدیدنظری‌ هم در اثر خود کرده باشد حک و اصلاحهای بسیار جزئی بوده است.و اما آنچه او پیش‌ از سال 400 هجری بر متن داستانهای سروده شده افزوده و احیانا بر حاشیهء کتاب نوشته، همهء این اصلاحات را خود او در نگارش سال 400 هجری درون متن کرده است و در این‌ فرصت متن را یکدست و هموار ساخته است.بااین‌حال اگر بگوییم فلان روایت که در برخی از دستنویسها نیست،الحاق بعدی خود شاعرست که بعدا بطور ناشیانه به دست‌ کاتبان درون متن شده است،این گمان حد اکثر علّت وصله خوردن سخن را توجیه‌ می‌کند،ولی اگر الحاق واقعا از خود شاعرست،به هیچ روی نباید و نمی‌تواند توجیهی‌ برای دگرگونیهای لغوی و دستوری و سبکی و سستیهای لفظی آن روایت باشد و یا آن‌ روایت با مقایسه با آثار دیگری که از شاهنامه تأثیر پذیرفته‌اند و یا با شاهنامه هم‌مأخذ بوده‌اند روایتی مشکوک از آب درآید و یا در آن اندیشه و نظری بیاید که منافی با دیگر مطالب کتاب باشد و بویژه:نمی‌توان این موضوع را اتفاقی گرفت که همیشه چندتایی‌ از میان گروه دستنویسهای معتبر هستند که این الحاقات را ندارند،ولی دستنویسهای‌ کم‌اعتبارتر همیشه همهء این الحاقات را دارند.خواننده‌ای که به دلایل نگارنده در تشخیص الحاقی بودن این روایات توجه کرده است،می‌داند که او هیچ روایتی را تنها به‌ دلیل وصلگی سخن آن الحاقی ندانسته است.

در آغاز این گفتار به علل گوناگونی که سبب افزودن بیتها و قطعات و روایاتی به‌ دست دیگران در متن شاهنامه شده‌اند اشاره شد.یک علّت مهم دیگر این کار پیروی از یک سنّت ادبی است که از قدیم در ایران رایج بوده است.و آن این‌که کوشش بر این‌ بوده تا همهء روایات حماسی را در یک کتاب واحد گردآوری کنند.به سخن دیگر اهمیت و هدف کار تنظیم یک مجموعهء کامل از روایات حماسی بوده،و نه این‌که که‌ چه سروده است.منتها از میان سرایندگان متعدد نام آن شاعری را که پیشرو بوده،یا مشهورتر بوده و یا سهم بیشتری در کتاب داشته بعنوان سرایندهء همهء مجموعه می‌پذیرفته‌اند. برای مثال ما از شاهنامه دستنویسی داریم که من نام آن‌را شاهنامهء کلان‌ گذاشته‌ام.41[12]کاتب این دستنویس آمده و بسیاری از داستانهای حماسی دیگر را مانند گرشاسپ‌نامه،سام‌نامه،کک کوهزاد،ببربیان،پتیاره،شبرنگ،فرامرزنامه، برزونامه،بانو گشسب‌نامه،آذر برزین‌نامه و بهمن‌نامه که سرایندهء برخی از آنها معلوم‌اند، گرفته و در جاهایی که مناسب تشخیص داده درون شاهنامهء فردوسی کرده است و در مقدمهء کتاب هم همهء این آثار را از فردوسی دانسته و نوشته است که فردوسی شصت و شش هزار بیت در پیش سلطان محمود و یک‌صد هزار بیت در قهستان و مازندران و بغداد و جاهای دیگر گفته است.این شاهنامه در میانهء سدهء سیزدهم هجری کتابت شده است، ولی گمان نرود که پیش از او چنین کاری به این نحو سابقه نداشته است.دستنویس‌ دیگری داریم از آغاز سدهء دهم،42[13]و در این دستنویس به داستان جمشید که رسیده، داستان آشنایی جمشید با دختر شاه زابل را از گرشاسپنامهء اسدی گرفته و به شاهنامهء فردوسی افزوده است.همچنین در داستان فریدون چند تکهء دیگر از گرشاسپنامه و در پایان داستان سهراب بخشی از برزونامه و در داستان بهمن بخشی از بهمن‌نامه و آذر برزین‌نامه را درون شاهنامه کرده است.تازه معلوم نیست که این کار حتما به دست‌ کاتب همین دستنویس انجام شده باشد،بلکه محتملترست که دستنویس اساس او نیز به همین صورت بوده است.به همین‌گونه پیش از او نیز چنان‌که دیدیم بسیاری از روایات کوچک و بزرگ را که فردوسی نسروده بوده دیگران سروده و درون شاهنامه‌ کرده‌اند.البته-دست‌کم در مورد روایات الحاقی بزرگتر و مستقل-لزومی نیست که‌ این کار همیشه به دست خود شاعران این روایات انجام گرفته باشد.مثلا اگر به بیتهای‌ 181 و 182 روایت الحاقی کشتن پیل سپید و گرفتن دژسپند در بخش پنج این گفتار توجه کنیم می‌بینیم که این دو بیت به درجهء محسوسی از بیتهای دیگر این قطعه‌ سست‌ترند و نشان می‌دهند که کسی این قطعه را از جای دیگر گرفته و به متن شاهنامه‌ وصله کرده است.همین‌مطلب را در مورد دو سه بیت آغازین روایت آوردن کیقباد در بخش هشت نیز می‌بینیم.یعنی در قطعات الحاقی شاهنامه شاعر و الحاق‌کننده گاه‌ یک‌نفرند و گاه دو نفر.درهرحال این کار با شاهنامه،از همان اواخر سدهء پنجم هجری‌ آغاز گردیده و تا زمان ما ادامه یافته است.در زمان ما در جلد آخر چاپ بروخیم نیز یک‌ بخش را به نام ملحقات شاهنامه از سروده‌های دیگران گردآوری کرده‌اند.و باز گمان‌ نکنید که این کار در دورهء اسلامی رسم شده است.خداینامهء پهلوی نیز چیزی جز گردآوری ده‌ها اثر از نویسندگان مختلف در یک کتاب واحد نبوده است که در هر تدوین تازه آثار دیگری را به آن می‌افزوده‌اند،و آن دهقان دانشور که می‌گویند مؤلف یا گردآورندهء خداینامه در زمان یزدگرد سوم بوده،اگر اصلا وجود خارجی داشته،نهایت‌ مؤلف یکی از بخشهای خداینامه بوده است.

اکنون ما بیش از پنجاه سال است که با آشنا شدن با روش پژوهش غربی‌ها به این‌ راه افتاده‌ایم که در تصحیح هر اثری بکوشیم تا آن‌را حتی المقدور از دستبردهای دیگران‌ پاک سازیم و به متن اصلی نزدیک نماییم.ولی در مورد تصحیح شاهنامه این سنّت‌ ادبی کهن همچون کوهی بر شانه‌های ما سنگینی می‌کند.هنوز برای بسیاری از ایرانیان،حتی کسانی‌که سروکارشان با زبان و ادب فارسی است،بهترین چاپ‌ شاهنامه آن است که اگر آن‌را در کفهء ترازو بگذاریم وزنش بر چاپهای دیگر بچربد. سالیان درازی طول خواهد کشید تا روزی برسد که ما از شاهنامه‌های مألوف و مأنوس.

[1]. (30)-چاپ کاویانی،برلین،رویهء 25.

[2]. (31)-مجمل التّواریخ،بکوشش محمد تقی بهار،تهران 1318،رویهء 90.

[3]. (32)-گردیزی،زین الاخبار،بکوشش عبد الحیّ حبیبی،تهران 1347،رویهء 7.

[4]. (33)-دستنویس کتابخانهء بریتانیا در لندن،مورخ 841 هجری،بنشان 1403.rO.

[5]. (34)-نگاه کنید به ترجمهء فرانسه مول،مجلد یکم،رویهء 379،زیرنویس 1.

[6]. (35)-مجمل التّواریخ،رویهء 45.

[7]. (36)-پیش از نگارنده نیز آقای مهدی قریب پادشاهی گرشاسپ را در شاهنامه الحاقی شناخته بودند.نگاه کنید به:سیمرغ 3/2535،رویهء 45-63.

[8]. (37)-دستنویس کتابخانهء پاپ در واتیکان،مورخ 848 هجری،بنشان Ms.Pers.118 .

[9]. (38)-مجمل التّواریخ،رویهء 45.

[10]. (39)-دستنویس کتابخانهء عمومی دولتی لنینگراد،مورخ 733،بنشان .Catalog DORN,No.316-317

[11]. (40)-نزهت‌نامهء علائی،رویهء 320-322.

[12]. (41)-دستنویس کتابخانهء بریتانیا در لندن،مورخ 1246-1249 هجری،بنشان .Or.2926

[13]. (42)-دستنویس کتابخانهء سلطنتی در مادرید،مورخ 901 هجری،بنشان .II-3218

  • ✍️ پسر کوهستان

در یک تصحیح انتقادی مصحح باید همواره چهار وظیفه‌ی نخستین و چهارمین از همه دشوارتر و مهمتراند.

نگارنده در نوشته‌های ناچیز خود که تاکنون دربارهء تصحیح متن شاهنامه نوشته است‌ نمونه‌های چندی از دستبردهایی را که در متن شاهنامه زده‌اند نشان داده است.بویژه‌ آنچه دیگران از کاتب و نسخه‌دار و شاعر خوب و متوسط و بد بر متن شاهنامه افزوده‌اند حیرت‌انگیزست و در برخی از دستنویسهای این کتاب شاید از بیست هزار بیت هم‌ بالاتر باشد.علت اصلی این دستبردها بجز نشناختن وظیفهء امانتداری،یکی نیز پیروی از یک سنّت ادبی بوده که نگارنده در پایان این گفتار بدان اشاره خواهد کرد.همچنین‌ افسانهء شصت هزار بیت بودن شاهنامه که یک جا در هجونامه«ز ابیات غرّا دوره سی‌ هزار»و یک جا در داستان خسرو پرویز«بود بیت شش بار بیور هزار»1از سوی خود شاعر یا از قلم دیگران بدان اشاره شده است‌2،علت دیگری در افزودن بیتهایی به شاهنامه بوده‌ است.برای نمونه جلد نخستین تصحیح نگارنده،تا پایان پادشاهی کیقباد 4619 بیت‌ دارد.درحالی‌که همین مقدار از متن شاهنامه در چاپهای مول و بروخیم 5518 بیت‌ یعنی 899 بیت بیشترست و در چاپ کلکته و برخی چاپهای دیگر شاید از دو برابر این‌ (*)این مقاله در دو شماره از نظر خوانندگان ایران‌نامه می‌گذرد.

مقدار هم بگذرد.رقم 4619 بیت نیز که در تصحیح نگارنده آمده است تماما از فردوسی‌ نیست و نگارنده 44 بیت آن را مشکوک دانسته و در متن میان چنگک نهاده‌ام و معتقدم‌ که بخش بزرگ آنها نیز الحاقی است.بدین ترتیب بطور متوسط از هر شش بیتی که در این بخش شاهنامه در چاپ مول یا بروخیم می‌خوانیم یک بیت آن الحاقی است و در آن‌ پنج بیت دیگر هم کمتر مصرعی هست که از دستبرد برکنار مانده،واژه‌ها را نگردانیده و یا مصرعها و بیتها را پس‌وپیش نکرده باشند.

الحاقی بودن بخش بزرگی از این بیتها که یا در دستنویسهای کهن و معتبر اصلا نیامده‌اند و یا بیش از اندازه من‌درآوری و سست‌اند بر همه کس آشکارست.دشواری کار و وظیفهء واقعی مصحح آنجا آغاز می‌گردد که برخی از این بیتها و قطعات به دست شاعران‌ تواناتری در سده‌های پنجم و ششم ساخته شده‌اند و ازاین‌رو از یک سو به شیوهء سخن‌ فردوسی نزدیکتراند و از سوی دیگر در همه یا برخی از دستنویسهای کهن و معتبر نیز راه‌ یافته‌اند.البته مصحح باید در این‌گونه موارد احتیاط را از دست ندهد.ولی دشواری کار او بیشتر در این است که بسیاری از ما چنان تا سیب آدم در زیر نفوذ شاهنامه‌های سنتی‌ هستیم که به سختی می‌توانیم به دلایلی که در الحاقی بودن برخی از بیتها و قطعات‌ شاهنامه آورده می‌شود بدون پیش‌داوری گوش و هوش دهیم.از سوی دیگر هزار سال‌ آسمان‌ریسمان‌بافی قصیده‌سرایان چنان در پرورش ذوق ادبی ما مؤثر بوده است که هر چند زیاد دم از صنعت ایجار می‌زنیم،ولی در عمل به سخنان فراخ و لفاظیهای بی‌سرو ته و تخیلات پیچیده و دور از ذهن برخی قصیده‌سرایان بیشتر گرایش داریم تا به یک‌ لفظ فشردهء پرمعنی یا سهل ممتنع،لفظ و معنی هم‌طراز،و نه یکی فدای دیگری، تشبیهات زیبا،ولی خیال آشنا،توصیفهای کوتاه،ولی مناسب و دقیق و مؤثر و کامل،نه‌ بیتی کم و نه بیتی افزون،از موضوع سخن بیرون نرفتن و از این شاخه به آن شاخه‌ نپریدن،بدان‌گونه که در شعر فارسی بهترین نمونه‌های آن در بیتهای اصیل شاهنامه و خمسهء نظامی و بوستان سعدی دیده می‌شود.

برای نمونه کدام ایرانی است که این بیتهای الحاقی را در شاهنامه بخواند و گل از گلش نشکفد:

ز گرد سواران در آن پهن‌دشت‌ زمین شش شد و آسمان گشت هشت‌ فرو رفت و بر رفت روز نبرد به ماهی نم خون و بر ماه گرد فرو زد به ماهی و بر زد به ماه‌ بن نیزه و قبهء بارگاه‌3

و بپذیرد که این شیوهء مبالغه،سبک فردوسی نیست و در حماسه‌سرایی هم مبالغه به شیوهء قصیده‌سرایان و هم تشبیهات شعر غنایی با اسدی آغاز می‌گردد.

نگارنده در این گفتار از میان نزدیک هزار بیت الحاقی که تنها تا پایان داستان‌ کیقباد در شاهنامه‌های چاپ مول و بروخیم و امثال آنها هست،چند قطعه و روایت آن را که برخی از آنها حتی از شهرت زیادی هم برخوردارند،برمی‌گزیند و دلایل الحاقی‌ بودن آنها را برمی‌شمارد.سه قطعهء نخستین را،پیش از این،نگارنده در جای دیگر نیز معرفی کرده است.4ولی برای آن‌که همهء این روایات الحاقی بمرور در گفتارهایی‌ گردآوری شده باشند،آنها را نیز در اینجا می‌آورم.

یک-نخستین دستبرد بزرگی که خیلی زود در متن شاهنامه زده‌اند،در همان‌ دیباچهء کتاب است،در قطعه‌ای که شاعر در ستایش مذهب خود گفته است و چون شاعر شیعی مذهب،و در عصری که در ایران پیروان تشیع در اقلیت محض بوده‌اند در بیان‌ عقیدهء خود سخت بی‌پروا بوده،ازاین‌رو خوانندگان سنی که عقیدهء مذهبی شاعر را توهینی به مذهب خود دانسته‌اند،بیتهایی در ستایش ابو بکر و عمر و عثمان درون متن‌ کرده‌اند و از پس آن سراسر این قطعه میدان ستیز قلمهای سنی و شیعه شده و بیتهای‌ سخیف فراوانی به سخن شاعر راه یافته است.آنچه شاعر در ستایش دین و ستایش مذهب‌ خود گفته اینهاست:

نگه کن سرانجام خود را ببین‌ که کاری نیابی بر او برگزین‌ به رنج اندر آری تنت را رواست‌ که خود رنج بردن به دانش سزاست‌ ترا دانش دین رهاند درست‌ در رستگاری ببایدت جست‌ دلت گر نخواهی که باشد نژند همان تا نگردی تن مستمند 5 چو خواهی که یابی ز هر بد رها سر اندر نیاری به دام بلا بوی در دو گیتی ز بد رستگار نکوکار گردی بر کردگار به گفتار پیغمبرت راه جوی‌ دل از تیرگیها بدین آب شوی‌ چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی‌ خداوند امر و خداوند نهی‌ که من شارستانم علیّم در است‌ درست این سخن گفت پیغمبر است‌ 10 گواهی دهم این سخن راز اوست‌ تو گویی دو گوشم بر آواز اوست‌ حکیم این جهان را چو دریا نهاد برانگیخته موج از او تندباد چو هفتاد کشتی بر او ساخته‌ همه بادبانها برافراخته‌ یکی پهن کشتی بسان عروس‌ بیاراسته همچو چشم خروس محمد بدو اندرون با علی‌ همان اهل بیت نبیّ و وصیّ‌ 15 اگر چشم داری به دیگر سرای‌ بنزد نبیّ و وصیّ گیر جای‌ گرت زین بد آید گناه من است‌ چنین است و این دین و راه من است‌ بر این زادم و هم بر این بگذرم‌ چنان دان که خاک پی حیدرم‌ نگر تا به بازی نداری جهان‌ نه برگردی از نیک پی همرهان‌ همه نیکیت باید آغاز کرد چو با نیکنامان بوی هم‌نبرد از این در سخن چند رانم همی‌ همانش کرانه ندانم همی

چنان‌که در پیش گفته شد،دیگران بیتهای فراوانی به این قطعه افزوده‌اند که الحاقی‌ بودن بیشتر آنها روشن است و در اینجا تنها دو قطعهء آنها مورد بحث ماست.قطعهء نخستین‌ این چهار بیت است که پس از بیت هشتم درون سخن شاعر کرده‌اند:

که خورشید بعد از رسولان مه‌ نتابید بر کس ز بوبکر به‌ عمر کرد اسلام را آشکار بیاراست گیتی چو باغ بهار پس از هر دوان بود عثمان گزین‌ خداوند شرم و خداوند دین‌ چهارم علی بود جفت بتول‌ که او را بخوبی ستاید رسول

دلایل الحاقی بودن این چهار بیت اینهاست:

1-بیتهای هشتم و نهم ترجمهء این حدیث از پیامبر اسلام است که فرمود:أنا مدینة العلم و علّی بابها.یک نفر از اهل تسنن آمده و بیت هشتم و نهم این قطعه را از هم‌ شکافته و چهار بیت بالا را به میان آنها وصله کرده است و سپس به گونه‌ای که خاص‌ بیشتر قطعات الحاقی است در مصرع دوم بیت چهارم دوباره سخن را به بیت نهم‌ ربط داده است.ولی بااین‌حال وصلگی سخن کاملا آشکارست.

2-شاعر پس از بیان حدیث مذکور برای تأکید بیشتر روی عقیدهء مذهبی خود تمثیلی می‌آورد از دریا و هفتاد کشتی که اشاره به مذاهب و فرق گوناگون اسلامی‌ است.و سپس می‌گوید در میان این هفتاد کشتی،یک کشتی میانه است که از همه‌ بزرگتر و زیباترست و در آن کشتی محمد و علی و اهل بیت او نشسته‌اند و هرکس‌ چشمداشت بهشت دارد باید بدین کشتی میانه درآید،یعنی به مذهب تشیع بگرود.اکنون‌ چگونه ممکن است که کسی در بالا چند یت در ستایش ابو بکر و عمر و عثمان بگوید و سپس چند بیت پایینتر بگوید که تنها کسی به بهشت می‌رود که سوار کشتی تشیع شده‌ باشد که درواقع عملا گفته است که هرکس به کشتی مذاهب دیگر درآید کشتی او غرق خواهد شد و روی بهشت و رستگاری را نخواهد دید.و یا چگونه ممکن است که یک نفر شیعی مذهب که با این حرارت از حقانیت مذهب خود سخن می‌گوید و کشتی‌ مذاهب دیگر را غرق‌شده می‌گیرد،پیش از آن بگوید:

عمر کرد اسلام را آشکار

،و یا دربارهء عثمان بگوید:

خداوند شرم و خداوند دین

؟آشکارست که با این چهار بیت همهء نظم و منطق این قطعه درهم می‌ریزد و مطالب بالای آن نقیض مطالب پایین خواهد بود.

3-چهار بیت مذکور خلاف عقیدهء مذهب فردوسی است.چه مذهب فردوسی هم‌ به حکم آنچه در تمثیل دریا و هفتاد کشتی آمده و هم به حکم گزارش همهء کسانی که‌ از قدیم دربارهء مذهب او گزارش کرده‌اند تشیع بوده و علت اختلاف او با محمود نیز بیش‌ از هر چیز اختلاف مذهبی بوده که نظامی عروضی در چهار مقاله بدان اشاره کرده‌ است،آیا محمود را تا این پایه ابله دانسته‌اند که کسی نخست مذهب او را ستایش کند و سپس چند بیت پایینتر عملا به او بگوید:حضرت سلطان،تو بدمذهبی و اگر چشم‌ بهشتداری دست از مذهب خود بردار و به مذهب تشیع درآی؟و یا این که فردوسی را تا این اندازه مردی خام گرفته‌اند که نخست بخاطر احترام به مذهب سلطان،مذهبی را که‌ مذهب او نبوده با غلّو تمام بستاید و سپس بلافاصله با حرارت از مذهب خود دفاع کند و به‌ سلطان نسبت بدمذهبی بدهد؟ضمنا مذهب تسنن که از احترام و محبت به عمر جدا نیست به هیچ روی با روح ملی شاهنامه سازگار نیست.ولی چنان‌که بخوبی از گزارش‌ ابو منصور عبد القاهر بغدادی مؤلف الفرق بین الفرق و اخبار مشابه مؤلفان دیگر برمی‌آید،در زمان فردوسی به اهل تشیع نه تنها نسبت رافضی و معتزله می‌دادند،بلکه آنها را جزو مجوس و دشمن اسلام و دوستدار گبران می‌دانستند.

4-در بیت نخستین از این چهار بیت،این مضمون که خورشید پس از رسولان بزرگ‌ بر هیچ کسی بهتر از ابو بکر نتابید،سخنی مضحک است و درهرحال در شاهنامه که‌ خورشید از تصویرهای مهم شعری است به مانند آن برنمی‌خوریم.همچنین مضمون بیت‌ دوم که عمر اسلام را آشکار کرد حتی از دهان یک سنی مذهب هم مبالغه‌ای‌ کفرآمیزست،چه برسد از سوی یک نفر شیعی و ملی چون فردوسی.

5-کاربرد واژهء عربی بعد در بیت نخستین که نه یک اصطلاح علمی است،نه‌ یک اصطلاح مذهبی است و نه یک واژهء نادرست و جز در این محل در هیچ کجای‌ شاهنامه بکار نرفته،درحالی‌که برابر فارسی آن پس و سپس و از این پس و غیره بیش از هزار بار در شاهنامه آمده است،دلیل بسیار مهمی در الحاقی بودن این قطعه است.

گذشته از این در این چهار بیت دو بار واژهء عربی رسول بکار رفته است،درحالی‌که‌ در همهء شاهنامه شاید این واژه یک یا دو بار آمده باشد و فردوسی همه جا پیمبر و پیغمبر و فرستاده و فرسته بکار برده است.برای نمونه در همین یک قطعه که در ستایش مذهب‌ خود گفته دو بار(بیتهای 7 و 9)واژهء پیغمبر را بکار برده است و برطبق ضبط نظامی‌ عروضی در چهار مقاله در بیت 14 نیز بجای محمد،پیمبر دارد.آیا واقعا جای تأمل نیست‌ که در همین یک قطعه در بیتهایی که در اصالت آنها جای گمانی نیست دو یا سه بار پیغمبر و پیمبر گفته باشد،ولی تنها در آن چهار بیت که به دلایل دیگر هم مشکوک‌اند دو بار واژهء عربی رسول را بکار برده باشد؟آیا واقعا جای تأمل نیست که در شاهنامه چند هزار بار پس و سپس و از این پس و از آن پس و آنگاه و آنگه و آنگهی و غیره بگوید و یک بار بعد نگوید،ولی در این چهار بیت که به دلایل دیگر هم مشکوک‌اند،بعد بکار ببرد؟

6-از میان پانزده دستنویس اساس تصحیح نگارنده سه دستنویس این چهار بیت را ندارند.یکی دستنویس قاهره 5741.دیگر دستنویس لندن 6891.سوم دستنویس‌ استانبول 7903.از آنجا که بیشتر نسخه‌دارها و کاتبان مانند اکثریت مردم ایران در آن‌ زمانها دارای مذهب تسنن بوده الند و این قطعهء الحاقی نیز از الحاقات قدیم است،بسیاری‌ از کاتبان این قطعه را خود از بر بوده‌اند و هنگام کتابت اگر در متن اساس آنها یا در حاشیهء کتاب نبوده،خود به متن می‌افزوده‌اند.با در نظر گرفتن این وضعیت،نبودن این‌ قطعه در سه دستنویس اساس تصحیح نگارنده کم نیست.بویژه نبودن این قطعه در دستنویسهای لندن 891 و استانبول 903 دارای اهمیت بسزایی است.چون این دو دستنویس جزو گروه کوچکی از دستنویسهای شاهنامه هستند که بسیاری از بیتها و قطعات و روایات الحاقی را-از آن میان برخی از قطعات الحاقی که در این گفتار معرفی شده‌اند-ندارند.

دو-در همین قطعه که شاعر در ستایش مذهب خود گفته پس از بیت چهاردهم این‌ پنج بیت را درون متن کرده‌اند:

خردمند کز دور دریا بدید کرانه نه پیدا و بن ناپدید بدانست کو موج خواهد زدن‌ کس از غرق بیرون نخواهد شدن‌ به دل گفت اگر با نبیّ و وصیّ‌ شوم غرقه دارم دو یار وفی‌ همانا که باشد مرا دستگیر خداوند تاج و لوا و سریر خداوند جوی و می‌و انگبین‌ همان چشمهء شیر و ماء معین

این پنج بیت که در همهء دستنویسهای اساس تصحیح نگارنده نیز آمده‌اند به دلایل‌ زیر الحاقی‌اند:

1-در قطعه‌ای که شاعر در ستایش مذهب خود گفته و ما آن را در بخش پیشین‌ آوردیم،بیت پانزدهم دنبالهء بیت چهاردهم است و این پنج بیت به وسط آنا وصله‌ شده‌اند.

2-آنچه در این پنج بیت می‌گوید نقیض مطالب بیتهای پس و پیش آن است:در بیتهای چهاردهم و پانزدهم می‌گوید که اگر چشم بهشت داری به کشتی میانه درآی. یعنی به سخن دیگر این کشتی و سرنشینان آن از طوفان دریا نجات خواهند یافت.ولی‌ در این پنج بیت که به وسط آن دو بیت وصله کرده‌اند می‌گوید خردمند که دریا را دید دانست که همهء کشتیها غرق خواهد شد و هیچ کس جان نخواهد برد و با خود گفت پس‌ اکنون که چنین است بگذار با نبیّ و وصیّ غرق شوم که دو یار وفی داشته باشم.

3-نظامی عروضی که در چهار مقاله همین تمثیل را در اثبات تشیّع شاعر نقل کرده‌ است،درست همین پنج بیت را نیاورده است،یعنی در مأخذ خود نداشته است تا نقل‌ کند.آنچه او آورده است چنین است:

خردمند گیتی چو دریا نهاد برانگیخته موج از او تندباد چو هفتاد کشتی در او ساخته‌ همه بادبانها برافراخته‌ میانه یکی خوب کشتی عروس‌ برآراسته همچو چشم خروس‌ پیمبر بدو اندرون با علی‌ همه اهل بیت نبیّ و وصیّ‌ اگر خلد خواهد به دیگر سرای‌ بنزد نبیّ و وصیّ گیر جای‌ گرت زین بد آید گناه من است‌ چنین دان و این راه،راه من است‌ بر این زادم و هم بر این بگذرم‌ یقین دان که خاک پی حیدرم

سه-در پادشاهی هوشنگ،روایت سده الحاقی است.این روایت با چند بیت پس‌ و پیش آن‌چنین است:

نخستین یکی گوهر آمد به چنگ‌ به آتش ز آهن جدا کرد سنگ‌ سرمایه کرد آهن آبگون‌ کزان سنگ خارا کشیدش برون‌ چو بشناخت،آهنگری پیشه کرد گراز و تبر،ارّه و تیشه کرد چو این کرده شد،چارهء آب ساخت‌ ز دریا به هامونش اندر بتاخت 5 به جوی و به کشت آب را راه کرد به فرّکیی رنج کوتاه کرد چراگاه مردم بدین برفزود پراگندن تخم و کشت و درود بورزید پس هرکسی نان خویش‌ برنجید و بشناخت سامان خویش‌ [از آن پس که این کارها شد بسیج‌ نبد خوردنیها جز از میوه هیچ‌ ] [همه کار مردم نبودی ببرگ‌ که پوشیدنی‌شان همی بود برگ‌ ] 10[پرستیدن ایزدی بود کیش‌ نیارا همین بود آیین پیش‌ ] [چو مر تازیان راست محراب سنگ‌ بدانگه بدی آتش خوبرنگ‌ ] [یکی روز شاه جهان سوی کوه‌ گذر کرد با چند کس همگروه‌ ] [پدید آمد از دور چیزی دراز سیه‌رنگ و تیره‌تن و تیزتاز ] 15[دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون‌ ز دود دهانش جهان تیره‌گون‌ ] [نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ‌ گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ‌ ] [به زور کیانی رهانید دست‌ جهان‌سور مار از جهانجوی رست‌ ] [برآمد به سنگ گران سنگ خرد همان و همین سنگ بشکست خرد ] [فروغی پدید آمد از هر دو سنگ‌ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ‌ ] 20[نشد مار کشته و لیکن ز راز از آن طبع سنگ آتش آمد فراز ] [هر آن کس که بر سنگ آهن زدی‌ از او روشنایی پدید آمدی‌ ] [جهاندار پیش جهان‌آفرین‌ نیایش همی کرد و خواند آفرین‌ ] [که او را فروغی چنین هدیه داد همین آتش آنگاه قبله نهاد ] [بگفتا فروغی است این ایزدی‌ پرستید باید اگر بخردی‌ ] 25[شب آمد برافروخت آتش چو کوه‌ همان شاه در گرد او با گروه‌ ] [یکی جشن کرد آن شب و باده خورد سده نام آن جشن فرخنده کرد ] [ز هوشنگ ماند این سده یادگار بسی باد چون او دگر شهریار ] [کز آباد کردن جهان شاد کرد جهانی به نیکی از او یاد کرد ] بدان ایزدی جاه و فرّ کیان‌ ز نخچیر و گور و گوزن ژیان‌ 30 جدا کرد گاو و خر و گوسفند به ورز آورید آنچ بُد سودمند بدیشان بورزید و زیشان چرید همی تاج را خویشتن پرورید ز پویندگان هرچه مویش نکوست‌ بکشت و به سرشان برآهیخت پوست‌ چو روباه و قاقم،چو سنجاب نرم‌ چهارم سمورت،کش موی گرم بر این‌گونه از چرم پویندگان‌ بپوشید بالای گویندگان‌ 35 برنجید و گسترد و خورد و سپرد برفت و جز از نام نیکو نبرد

بیتهایی که در چنگک گذاشته شده‌اند،یعنی از بیت 8 تا 28 به دلایل زیر الحاقی‌اند:

1-شاعر در هفت بیت نخستین این قطعه می‌گوید که هوشنگ آهن را کشف کرد و آهنگری را شناخت و ابزار کار را بوجود آورد،طرز آبیاری را نشان داد و آب را از دریا به رودها و کشتها کشانید و کاشتن و درودن را به مردم آموزانید.سپس پس از آن‌که 21 بیت در موضوع پیدایش آتش و جشن سده سخن می‌گوید و در پایان به ستایش هوشنگ‌ می‌پردازد،باز دوباره برمی‌گردد به دنبالهء شرح کارهای هوشنگ چون اهلی کردن‌ جانوران و تهیهء جامه از پوست روباه و سنجاب که درواقع دنبالهء موضوعاتی است که‌ پیش از روایت سده شرح داده بود.به سخن دیگر بیت بیست و نهم دنبالهء بیت هفتم است‌ و این 21 بیت را در میان آنها وصله کرده‌اند.

2-در بیتهای هشتم و نهم می‌گوید پس از این کارها که هوشنگ کرد هنوز خوراک مردم از میوه بود و جامه‌شان از برگ.درحالی‌که پیش از آن آمده است که مردم‌ آهنگری و آبیاری و کشاورزی را هم فراگرفته بودند.همچنین در بیتهای یکم تا سوم‌ گفته است که به کمک آتش آهن را از سنگ جدا کرد و آهنگری را شناخت،ولی‌ روایت پیدایش آتش تازه چند بیت پس از آن آمده است.بنداری که در دستنویس اساس‌ خود این روایت را داشته متوجه این وضعیت شده است و برای رفع این نقص پس از انداختن بیتهای هشتم تا دوازدهم،بیتهای دیگر را پس‌وپیش کرده است.ولی کاری‌ که او در ترجمه توانسته انجام دهد ما با اصل نمی‌توانیم بکنیم و این بیتها را به هر گونه‌ای که پس‌وپیش کنیم نمی‌توانیم نظم درستی به مطالب بدهیم.

3-از نگاه سبک سخن این قطعه به شیوهء سخن فردوسی نزدیک است.بااین‌حال‌ چند جا آثار سستی در آن نمایان است.مثلا در مصرع یکم بیت 14 عبارت چیزی دراز سخنی سخت سست و کودکانه است.و یا در بیت 18 واژهء خرد را به معنی کوچک، ریز در هر دو مصرع پساوند آورده و لفظ مصرع دوم آن هم سست است.همچنین طبع‌ سنگ در بیت 20 نمی‌تواند سخن فردوسی باشد.در مقابل بیتهای 11 و 23 به مضمون‌ دو مصرع شاهنامه در جای دیگری در کتاب شباهت دارد:که آتش بدان گاه محراب‌ بود8و همان قبله‌شان برترین گوهرست.9

4-این روایت در دستنویس فلورانس 10614،دستنویس لندن 11675(که البته آغاز آن به خطی نوست)،دستنویس قاهره 741،دستنویس استانبول 903،دستنویس‌ استانبول 12803،و دستنویس استانبول 13891نیست.

5-نویسندگان قدیم که دربارهء سده گزارش کرده‌اند چون بیرونی در آثار الباقیه و در التّفهیم،نویری در نهایة الارب،گردیزی در زین الاخبار و ابن فقیه در البلدان،در وجه تسمیهء سده گزارش دیگری جز آنچه در این قطعه است دارندو زمان پیدایش آن را هم‌ برخلاف این روایت نه به زمان هوشنگ،بلکه به زمان مشی و مشیانه،گیومرث، فریدون،زوطهماسب و حتی اردشیر بابکان نسبت داده‌اند.همچنین طبری و بلعمی و ثعالبی که دربارهء هوشنگ بتفصیل سخن گفته‌اند و یکی از روایات آنها با آنچه در شاهنامه دربارهء هوشنگ آمده است دقیقا تا جزئیات می‌خواند،تا آنجا که روشن‌ می‌گردد که اصل روایت در هر چهار کتاب به یک مأخذ واحد که یکی از خداینامه‌ها باشد برمی‌گردد،باز اشاره‌ای به روایت سده و آن پنج بیت نخستین آن ندارند.همچنین‌ در مجمل التوّاریخ که یک مأخذ مهم او شاهنامهء فردوسی است و حتی در همین داستان‌ هوشنگ یک بار از شاهنامه نام برده است،نیز اشاره‌ای به روایت سده نیست.

بنابراین‌جای گمانی نمی‌ماند که این روایت در شاهنامهء فردوسی و مأخذ او نبوده، بلکه روایتی بوده منفرد و شفاهی که یک نفر آن را سروده و به کنارهء دستنویسی از شاهنامه افزوده بوده و از آنجا به دست کاتبی درون متن شاهنامه شده و رواج یافته‌ است.14

در اینجا باز هم این نکته را که در جای دیگری هم نوشته‌ام تکرار کنم که الحاقی‌ بودن یک روایت در کتابی،دلیل ساختگی بودن آن روایت نیست.چون اصالت‌ روایت و اصالت سخن دو موضوع جداگانه‌اند.نه هر روایتی که دیگران سروده و درون‌ شاهنامه کرده‌اند به این دلیل که سخن آن الحاقی است،پس روایت آن هم فاقد اصالت‌ است.بلکه در موارد بسیاری دیگران برخی از روایات اصیل و کهن را که فردوسی به‌ دلایلی نسروده بوده سروده و به متن شاهنامه افزوده‌اند.بنابراین:با اثبات اصالت‌ روایت نباید گمان کرد که اصالت سخن هم ثابت شده است.

چهار-پس از آن‌که سام فرزند خود،زال،را از نزد سیمرغ می‌آورد،نوذر به فرمان‌ پدر پیش سام می‌رود و سام و زال را به بارگاه منوچهر می‌برد.منوچهر پس از دیدن زال‌ به سام می‌گوید:

چنین گفت مر سام را شهریار که از من تو این را به زنهار دار بخ خیره میازارش از هیچ روی‌ به کس شادمانه مشو جز بدوی‌ که فرّ کیان دارد و چنگ شیر دل هوشمندان و آهنگ شیر پس از کار سیمرغ و کوه بلند وزان تا چراخوار گشت ارجمند 5 یکایک همه سام با او بگفت‌ ز خورد و ز جای و ز خفت و نهفت‌ وز افگندن زال بگشاد راز که چون گشت بر سر سپهر از فراز سرانجام گیتی ز سیمرغ و زال‌ پر از داستان شد به بسیار سال‌ [برفتم به فرمان گیهان خدای‌ به البرز کوه اندران صعب جای‌ ] [یکی کوه دیدم سر اندر سحاب‌ سپهرست گفتی ز خارا برآب‌ ] 10[بدو بر نشیمی چو کاخی بلند ز هر سو بر او بسته راه گزند ] [بدوی اندرون بچهء مرغ و زال‌ تو گفتی که هستند هر سه همال‌ ] [همی بوی مهر آمد از باد اوی‌ به دل راحت آرد همه یاد اوی‌ ] [ابا داور راست گفتم به راز که‌ای چارهء خلق و خود بی‌نیاز ] [رسیده به هر جای برهان تو نگردد فلک جز به فرمان تو ] 15[یکی بنده‌ام با دلی پرگناه‌ به پیش خداوند خورشیدو ماه‌ ] [امیدم به بخشایش تست و بس‌ به چیزی دگر نیستم دسترس‌ ] [تو این بندهء مرغ‌پرورده را به زاری و خواری برآورده را ] [همی پرّ پوشد بجای حریر مزد گوشت هنگام پستان شیر ] [به بد مهری من روانم مسوز به من باز بخشش و دلم برفروز ] 20[به فرمان یزدان چو این گفته شد نبایش همانا که پذیرفته شد ] [بزد پرّ سیمرغ و بر شد به ابر همی حلقه زد بر سر مرد گبر ] [ز کوه اندرآمد چو ابر بهار گرفته تن زال را در کنار ] [به پیش من آورد چون دایه‌ای‌ که در مهر باشد ورا مایه‌ای‌ ] [من آوردمش نزد شاه جهان‌ همه آشکارات کردم نهان‌]

بیتهای 8 تا 24 در همهء پانزده دستنویس اساس تصحیح نگارنده آمده‌اند و بااین‌ حال همهء آنها الحاقی‌اند.برخی از دستنویسها بیتهای دیگری هم اضافه دارند و ما در اینجا تنها آنچه را که در دستنویسهای کهن آمده‌اند آوردیم.دلایل الحاقی بودن این قطعه‌ اینهاست:

1-پس از آن‌که منوچهر به سام سفارش می‌کند که در نگهداشت زال بکوشد و او را به هیچ روی نیازارد،در بیتهای 3 تا 6 بطور کوتاه گفته شده است که سپس سام همهء سرگذشت را از خوار گشتن زال نزد پدر و افکندن او و بردن و پروردن سیمرغ زال را در کوه،همه را با منوچهر گفت و از موضوع افکندن فرزند خود راز بگشاد.با این شرح کوتاه‌ در بیت ششم موضوع را پایان داده و در بیت هفتم دیگر بکلی در سخن را بسته است.ولی‌ یک شاعر روده‌دراز و کج‌سلیقه این شرح کوتاه را بسنده ندانسته است و گمان کرده‌ است که سام باید همهء آنچه را که پیش از این در پای کوه البرز دیده است برای منوچهر شرح دهد و ازاین‌رو پس از پایان سخن سام دوباره شرح ماجرا را از نو آغاز کرده است.

2-با آن‌که بیتهای این قطعه را نمی‌توان سست دانست و به دلیل این که در همهء دستنویسهای ما هست از الحاقات کهن بشمار می‌رود،ولی شمار واژه‌های عربی آن‌ خیلی بیشتر از نسبت واژه‌های عربی بیتهای اصیل شاهنامه است.برای مقایسه در هفده‌ بیت پیش از این قطعه تنها یک واژهء عربی عمود آمده است که آن هم جزو واژه‌های‌ عربی شاهنامه است و فراوان بکار رفته است.ولی در این هفده بیت نه واژهء عربی: صعب،سحاب،راحت،خلق،برهان،فلک،حریر،حلقه و گبر دارد که از میان‌ آنه سه واژهء صعب،راحت و گبر در شاهنامه تنها در همین قطعه بکار رفته‌اند.

3-واژهء گیر که در بیت 21 آمده اصلا یک واژهء آرامی است و در زبان پهلوی مرد را بصورت هزوارش گبرمی‌نوشتند و این واژه از راه عربی به فارسی آمده و به معنی کافر و ملحد به پیروان دین زردشت گفته می‌شد.همانطور که گفته شد در شاهنامه جز در این‌ محل هیچ کجا این واژه بکار نرفته است و فردوسی در شاهنامه همه جا از«دین بهی»و پیروان آن به نیکی یاد کرده است و به هیچ روی قابل تصور نیست که او دربارهء نیاکان‌ خود و دین آنان چنین اصطلاح موهنی را بکار برده باشد.

پنج-در شاهنامه دو روایت کشتن رستم پیل سپید را و گرفتن رستم دژ سپند را که در پایان پادشاهی منوچهر پشت یکدیگر آمده‌اند،هر دو الحاقی‌اند و در اینجا در یک‌ رقم بیش از 180 بیت را درون شاهنامه کرده‌اند.نخست این دو روایت را نقل می‌کنیم:

کشتن رستم زال پیل سپید را

چتلت بُد که یک روز با دوستان‌ همی باده خوردند در بوستان‌ خروشنده گشته دل زیر و بم‌ شده شادمان نامداران به هم‌ می‌لعلگون در،به جام بلور بخوردند تا در سر افتاد شور چنین گفت فرزند را زال زر که این نامور پور خورشید فر 5 دلیرانت را خلعت و یاره ساز کسی را که باشند گردنفراز ببخشید رستم بسی خواسته‌ ز خوبان و اسپان آراسته‌ وزان پس پراکنده شد انجمن‌ بسی خواسته یافته تن بتن‌ سپهبد بسوی شبستان خویش‌ بیامد بران سان که بُد رسم و کیش‌ تهمتن همیدون سرش پرشتاب‌ بیامد گرازان سوی جای خواب‌ 10 بخفت و به خواب اندرآمد سرش‌ برآمد خروشیدنی از درش‌ که پیل سپید سپهبد ز بند رها گشت و آمد به مردم گزند وز او کوی و برزن بجوش آمده‌ست‌ ز مستی چنین سخت‌کوش آمده‌ست‌ تهمتن ز خواب اندرآمد چو باد ز مردم بپرسید و کردند یاد چو زان‌گونه گفتارش آمد به گوش‌ دلیری و گردی بر او کرد جوش‌ 15 دوان رفت و گرز نیا برگرفت‌ برون آمد و راه اندر گرفت‌ کسانی که بودند بر درگهش‌ همی بسته کردند بر وی رهش‌ که از بیم اسپهبد نامور چگونه گشاییم پیش تو در شب تیره و پیل جسته ز بند تو بیرون شوی کی بود این پسند تهمتن شد آشفته از گفتنش‌ یکی مشت زد بر سر و گردنش‌ 20 بران سان که شد سرش مانند گوی‌ سوی دیگران اندرآورد روی‌ رمیدند از پهلو نامور دلاور بیامد بنزدیک در بزد گرز و بشکست زنجیر و بند چنین زخم از ان نامور بُد پسند برون آمد از در بکردار باد به دست اندرش گرز و سر پر ز باد همی رفت تازان سوی زَنده پیل‌ خروشنده مانند دریای نیل‌ 25 نگه کرد کوهی خروشنده دید زمین زیر او پاک جوشنده دید رمان دید از او نامداران خویش‌ بران سان که بیند رخ گرگ میش‌ تهمتن یکی نعره زد همچو شیر نترسید و آمد بر او دلیر چو پیل دمنده مر او را بدید بکردار کوهی برِ او دوید برآورد خرطوم پیل ژیان‌ بدان تا به پهلو رساند زیان‌ 30 تهمتن یکی گرز زد بر سرش‌ که خم گشت بالای کُه پیکرش‌ بلرزید بر خود کُه بیستون‌ به زخمی بیفتاد خوار و زبون‌ بیفتاد پیل دمنده ز پای‌ تهمتن بیامد سبک باز جای‌ بخفت و چو خورشید از خاوران‌ برآمد بسان رخ دلبران‌ به زال آگهی شد که رستم چه کرد ز پیل دمنده برآورد گرد 35 به یک گرز بشکست گردنش را به خاک اندر افگند مرتنش را سپهبد چو بشنید زیشان سخن‌ که چون بود ز آغاز کردار و بن‌ بگفتا دریغا چنان زَنده پیل‌ که بودی خروشان چو دریای نیل‌ بسا رزمگاها که آن پیل مست‌ به حمله همه پاک برهم شکست‌ اگر چند در رزم پیروزگر بُدی،به از او رستم نامور 40 بفرمود تا رستم آمد برش‌ ببوسید با دست یال و برش‌ بدو گفت کای بچهء نرّه شیر برآورده چنگال و گشته دلیر بدین کودکی نیست همتای تو به فرّ و به مردی و بالای تو کنون پیشتر زآنک آواز تو برآید وزان بگسلد ساز تو به خون نریمان میان را ببند برو تازیان تا به کوه سپند

رفتن رستم به کوه سپند به خون خواستن نریمان

45 یکی کوه بینی سر اندر سجاب‌ که بر وی نپّرید پرّان عقاب‌ چهارست فرسنگ بالای کوه‌ پر از سبزه و آب و دور از گروه‌ همیدون چهارست پهناش بر بسی اندر او مردم و جانور درختان بسیار با کشت و رز کسی خود ندیده‌ست از آن‌گونه مرز زهر پیشه کار و زهر میوه‌دار در او آفریده‌ست پروردگار 50 یکی راه بر وی دزی ساخته‌ بسان سپهری برافراخته‌ نریمان که گوی از دلیران ببرد به فرمان شه آفریدون گرد به سوی حصار دز آورد رای‌ وزان رای از او گشت پردخته جای‌ شب و روز بودی به رزم اندرون‌ همیدون گهی چاره گاهی فسون‌ بماند اندران رزم سالی فزون‌ سپاه اندرون و سپهبد برون‌ 55 سرانجام سنگی بینداختند جهان را ز پهلو بپرداختند سپه بی‌سپهدار گشتند باز هزیمت بر شاه گردنفراز چو آگاهی آمد به سام دلیر که شیر دلاور شد از بیشه سیر خروشید بسیار و زاری نمود همی هر زمان ناله‌ای برفزود یکی هفته بودند با سوگ و درد سر هفته پهلو سپه گرد کرد 60 به سوی حصار دز اندر کشید بیابان و باره سپه گسترید نشست اندر انجا بسی سال و ماه‌ سوی بارهء دز ندانست راه‌ ز دروازهء دز یکی تن برون‌ نیامد برون و نشد اندرون که حاجت نبدشان به یک پَر کاه‌ اگر چند دربسته بُد سال و ماه‌ سرانجام نومید برگشت سام‌ ز خون پدر نارسیده به کام‌ 65 کنون ای پسر گاه آن است چون‌ که‌سازی یکی چاره‌ای پرفسون‌ روی شاد دل با یکی کاروان‌ بدان‌سان که نشناسدت ساروان‌ تن خود به کوه سپند افگنی‌ بن و بیخ آن بد رگان برکنی‌ که اکنون نداند کسی نام تو ز رفتن برآید مگر کام تو بدو گفت رستم که فرمان کنم‌ مر این درد را زود درمان کنم‌ 70 بدو گفت زال ای پسر گوش گیر سخن هرچ گویم همه درپذیر برآرای تن چون تن ساروان‌ شتر خواه از دشت یک کاروان‌ به بار شتر در نمک دار و بس‌ چنان رو که نشناسدت هیچ کس‌ که بار نمک هست آنجا عزیز به قیمت از آن به ندارند چیز چو باشد حصاری گران بر درش‌ بود بی‌نمک‌شان خور و پرورش‌ 75 چو بینند بار نمک ناگهان‌ پذیره شوندت سراسر مهان‌ چو بشنید رستم برآراست کار چنان چون بود درخور کارزار به بار نمک در نهان کرد گرز برافراخته پهلوی یال و برز ز خویشان تنی چند با خود ببرد کسانی که بودند هشیار و گرد به بار شتر در،سلیح گوان‌ نهان کرد آن نامور پهلوان‌ 80 لب از چارهء خویش در خندخند چنین تا بنزدیک کوه سپند رسید وز کُه دیده‌بانش بدید بنزدیک سالار مهتر دوید بدو گفت کامد یکی کاروان‌ بنزدیکدز با بسی ساروان‌ گمانم که باشد نمک بارشان‌ اگر پرسدی مهمتر کاروان‌ فرستاد مهمتر یکی را دوان‌ بنزدیکی مهتر کاروان‌ 85 بدو گفت بنگر که تا چیست بار بیاور مرا آگهی ده ز کار فرود آمد از دز فرستاده مرد برِ رستم آمد بکردار گرد بدو گفت کای مهتر کاروان‌ مرا آگهی ده ز بارنهان‌ بدان تا بنزدیک مهتر شوم‌ بگویم چنان چون ز تو بشنوم‌ به پاسخ چنین گفت رستم بدوی‌ که رو نزد آن مهتر نامجوی‌ 90 چنین گویش از گفت ما یک‌بیک‌ که دربارشان هست یکسر نمک‌ فرستاده برگشت و آمد فراز بنزدیک آن مهمتر سرفراز یکی کاروان است گفتا تمام‌ نمک بارشان است این نیکنام‌ چو بشنید مهتر برآمد ز جای‌ لبش گشت خندان و شادی فزای‌ بفرمود تا در گشادند باز بدان تا شود کاروان بر فراز 95 چو آگاه شد رستم جنگجوی‌ ز پستی به بالا نهادند روی‌ چو آمد بنزدیک دروازه تنگ‌ پذیره شدندش همه بی‌درنگ‌ چو رستم بنزدیک مهتر رسید زمین بوس کرد آفرین گسترید ز بار نمک برد پیشش بسی‌ همی آفرین خواندند هرکسی‌ بدو گفت مهتر که جاوید باش‌ چو تابنده ماه و چو خورشید باش‌ 100 پذیرفتم و نیز دارم سپاس‌ ایا نیکدل پورنیکی‌شناس‌ درآمد به بازار مرد جوان‌ بیاورد با خویشتن کاروان‌ ز هر سو بر او گرد شد انجمن‌ چه از کودک خرد و چه مرد و زن‌ یکی داد جامه،یکی زرّ و سیم‌ خریدند و بردند بی‌ترس و بیم‌ چو شب تیره شد رستم تیز چنگ‌ برآراست با نامداران جنگ‌ 105 سوی مهتر باره آورد روی‌ پس او دلیران پرخاشجوی‌ چو آگاه شد کوتوال حصار برآویخت با رستم نامدار تهمتن یکی گرز زد بر سرش‌ که زیر زمین شد سر و مغزش‌ همه مردم دز خبر یافتند سوی رزم بدخواه بشتافتند شب تیره و تیغ رخشان شده‌ زمین همچو لعل بدخشان شده‌ 110 ز بس دار و گیر و ز بس موج خون‌ تو گفتی شفق ز آسمان شد نگون‌ تهمتن به گرز و به تیغ و کمند سران دلیران سراسر بکند چو خورشید از پرده بالا گرفت‌ جهان از ثری تا ثریا گرفت‌ به دز بر یکی تن نبُد زان گروه‌ چه کشته،چه از رزم گشته ستوه‌ دلیران به هر گوشه بشتافتند بکشتند مر هرکه را یافتند 115 تهمتن یکی خانه از خاره‌سنگ‌ برآورده دید ا ندر آن‌جای تنگ‌ یکی در ز آهن بر او ساخته‌ مهندس بر آن‌گونه پرداخته‌ بزد گرز و افگند در را ز جای‌ پس آنگه سوی خانه بگذارد پای‌ یکی گنبد از ماه بفراشته‌ به دینار سرتاسر انباشته‌ فرو ماند رستم چو زان‌گونه دید ز راه شگفتی لب اندر گزید 120 چنین گفت با نامور سرکشان‌ که زین‌گونه هرگز که دارد نشان همانا به کان اندرون زر نماند به دریا درون نیز گوهر نماند کز این‌سان همی زر برآورده‌اند در این‌جایگه در بگسترده‌اند یکی نامه بنوشت نزد پدر ز کار و ز کردار خود دربه‌در نخست آفرین بر خداوند هور خداوند مار و خداوند مور 125 خداوند خورشید و ناهید و مهر خداوند این برکشیده سپهر از او آفرین بر سپهدار زال‌ یل زابلی،مهمتر بی‌همال‌ پناه گوان،پشت ایرانیان‌ فروزندهء اختر کاویان‌ نشاننده شاه و ستاننده گاه‌ روان گشته فرمانش چون هور و ماه‌ به فرمان رسیدم به کوه سپند چه کوهی،بسان سپهر بلند 130 به پایان آن کُه فرودآمدم‌ همانگه ز مهتر درود آمدم‌ به فرمان مهتر برآراستم‌ برآمد بران سان که من خواستم‌ شب تیره با نامداران جنگ‌ به دز در،یکی را ندادم درنگ‌ چه کشته،چه خسته،چه بگریخته‌ ز تن ساز کینه فرو ریخته‌ همانا ز خروار پانصد هزار بود نقرهء ناب و زرّ عیان‌ 135 ز پوشیدنی و ز گستردنی‌ ز هر چیز کان باشد آوردنی‌ همانا نداند شمارش کسی‌ ز ماه و ز روز ار شمارد بسی‌ کنون تا چه فرمان دهد پهلوان‌ که فرخنده تن باد و روشن‌روان‌ فرستاده آمد چو باد دمان‌ رسانید نامه بر پهلوان‌ چو برخواند نامه سپهدار گفت‌ که با نامورآفرین باد جفت‌ 140 ز شادی چنان شد دل پهلوان‌ تو گفتی که خواهد شد از سر جوان‌ یکی پاسخ نامه افگند بن‌ بگفته در او در فراوان سخن‌ سر نامه بود آفرین خدای‌ دگر گفت کان نامهء دلگشای‌ به پیروزی و خرّمی خواندم‌ ز شادی بر او جان برافشاندم‌ ز تو پور شایسته زین سان سزد سزد زانک هستی هشیوارمرد 145 روان نریمان برافروختی‌ چو دشمنش را جان و تن سوختی‌ چو نامه بخوانی سبک برنشین‌ که بی‌روی تو هستم اندوهگین‌ ز اشتر همانا هزاران هزار بنزدت فرستادم از بهر بار شتر بار کن زانک باشد گزین‌ پس آنگه به دز در زن آتش به کین‌ چو نامه بنزد تهمتن رسید فرو خواند و زو شادمانی گزید 150 ز هر چیزکان بود شایسته‌تر ز مهر و ز تیغ و کلاه و کمر هم از لؤلؤ و گوهر شاهوار هم از دیبه چین سراسر نگار گزید و فرستاد زی پهلوان‌ همی شد به راه اندرون کاروان‌ به کوه سپند آتش اندر فگند که دودش برآمد به چرخ بلند وزان جای برگشت دل شادمان‌ نهده سر خویش زی آسمان‌ 155 چو آگاه شد پهلو نیمروز که آمد سپهدار گیتی‌فروز پذیره شدن را چو برخاستند همه کوی و برزن بیاراستند برآمد خروشیدن کرّه‌نای‌ همان سنج با بوق و هندی درای‌ همی شد به راه اندرون زال زر شتابان به دیدار فرّخ پسر تهمتن چو روی سپهبد بدید فرود آمد و آفرین گسترید 160 سپهدار فرزند خود را کنار گرفت و بفرمود کردن نثار وز انجا به ایوان دستان سام‌ بیامد سپهدار جوینده کام‌ بنزدیک رودابه آمد پسر به خدمت نهاد از برخاک سر ببوسید مادر دو یال و برش‌ همی آفرین خواند بر پیکرش‌ به مژده بنزدیک سام سوار فرستاد نامه یل نامدار 165 به نامه درون سربسر نیک و بد نموده بُد آن پهلو پرخرد همی داد با نامه هدیه بسی‌ بنزد سپهدار کردش گسی‌ چو نامه بر سام نیرم رسید ز شادی رخش همچو گل بشکفید بیاراست بزمی چو خرّم‌بهار ز بس شادمانی گو نامدار فرستاده را خلعت و یاره داد ز رستم همی داستان کرد یاد 170 نوشت آنگهی پاسخ نامه باز بنزدیک فرزند گردنفراز به نامه درون گفت کز نرّه‌شیر نباشد شگفتی که باشد دلیر همان بچهء شیرِ ناخورده شیر ستاند یکی مو بدی تیز و یر مر او را درآرد میان گروه‌ چو دندان برآرد شود زو ستوه‌ ابی آنک دیده‌ست پستان مام‌ به خوی پدر باز گردد تمام‌ 175 عجب نیست از رستم نامور که دارد دلیری چو دستان پدر که هنگام گردی و گندآوری‌ از او شیر خواهد همی یاوری‌ چو نامه به مهر اندرآورد گرد فرستاده را خواند و او را سپرد فرستاده آمد بر زال زر ابا خلعت و نامهء نامور وز او شادمان شد دل پهلوان‌ ز کردار آن نورسیده جوان‌ 180 جهان زو پرامّید شد یکسره‌ ز روی زمین تا به برج بره‌ کنون از منوچهر گویم سخن‌ وزان شاه پرمهر گویم سخن‌ چه اندرز کردش پسر را نگر به هنگام رفتن سوی دادگر

چنان‌که می‌بینید در یک قلم صد و هشتاد و دو بیت درون شاهنامه کرده‌اند و پایان‌ آن را با بند تنبانهای شمارهء 181 و 182 به دنبالهء سرگذشت وصله زده‌اند.دلایل الحاقی‌ بودن این دو روایت اینهاست:

1-این دو روایت در دستنویسهای فلورانس 614،استانبول 15731،استانبول 803، اکسفورد 16852،لندن 891،استانبول 891،استانبول 903،دستنویس بی‌تاریخ‌ انستیتوی شرق‌شناسی کاما در بمبئی از سدهء هشتم هجری،دستنویس کتابخانهء دانشگاه‌ استانبول‌17و دستنویس بی‌تاریخ لنینگراد از سدهء نهم‌18نیست.این دو روایت همچنین‌ در ترجمهء عربی بنداری‌19هم نیامده است.

2-از نظر لفظی بیشتربیتهای این قطعه سست‌اند،بویژه مصرع دوم بیتهای 14، 17،18،70،85،مصرع یکم بیتهای 19،148 و بیتهای 20،90،92 و 174.در بیت‌ 23 باد هوا را با باد نخوت قافیه کرده است.در بیت 33 تشبیه خورشید به رخ دلبران‌ سبک حماسی فردوسی نیست.بیت 109 را از شاهنامه گرفته است.

از نگاه لغوی واژه‌های عربی هزیمت(56)،حاجت(63)،عزیز(73)،قیمت‌ (73)،شفق(110)،عیار(134)،عجب(175)جزو واژگان فردوسی نیست. همچنین کوتوال(106)را فردوسی بکار نبرده است.شاعر این قطعه گویا به درد پهلو هم گرفتار بوده است.چون شش بار واژهء پهلو را بکار برده است.(21،29،55،59، 155،165).درحالی‌که فردوسی در سراسر شاهنامه این واژه را در صورت مفرد آن و در معنی پهلوان جمعا بیست بار بکار نبرده است.همچنین کاربرد واژهء گزین به معنی‌ صفت مفعولی گزیده بصورتی که در بیت 148 آمده است:

شتربار کن زانک باشد گزین

به گمان من دور از شیوهء سخن فردوسی است،ولی نظیر آن را در بیتهای الحاقی‌ ستایش خلفا داریم:

پس از هر دوان بود عثمان گزین.

از نگاه فن داستانسرایی شرح افسانه را برخلاف شیوهء فردوسی بسیار کش داده است‌ و برای آنچه فردوسی در یکی دو بیت می‌گوید نیاز به چندین بیت داشته است.در پایان‌ روایت چهار بار میان رستم و زال،و زال و سام‌نامه ردوبدل شده است.

3-برطبق این دو روایت که در پایان داستان منوچهر آمده است رستم در آغاز جوانی فیلی را می‌کشد و دژ سپند را که نریمان و سام نگشوده بودند می‌گشاید.پس از این پهلوانیها منوچهر درمی‌گذرد و پادشاهی به پسرش نوذر می‌رسد.در زمان نوذر افراسیاب به ایران می‌تازد،لشکر ایران را شکست می‌دهد،نوذر را گرفته و می‌کشد،دو تن از پهلوانان افراسیاب به نام شماساس و خزبران به زابل می‌تازد،افراسیاب در ایران به‌ پادشاهی می‌رسد،ولی در طی همهء این گرفتاریهای بزرگ که برای ایرانیان روی‌ می‌دهد،خبری از رستم پهلوان،کشندهء فیل سفید و گشایندهء دژ سپند نیست.سپس‌ پادشاهای به زوطهماسپ می‌رسد و میان ایران و توران آشتی می‌افتد،ولی باز نامی از رستم نیست.پس از مرگ زوافراسیاب برای بار دوم به ایران می‌تازد و ایرانیان که‌ نیروی مقابله با او را ندارند به زابل می‌روند تا از زال برای راندن افراسیاب کمک‌ بگیرند.زال می‌گوید که او دیگر پیر شده است،ولی پسر او رستم اکنون جوانی زورمند گشته است.او ماجرا را با رستم خواهد گفت تا مگر او راضی شود و به یاری ایرانیان‌ بیاید.زال رستم را پیش خود می‌خواند و به او چنین می‌گوید:

به رستم بگفت ای گوپیلتن‌ به بالا سرت برتر از انجمن‌ یکی کار پیش است و رنجی دراز کز او بگسلد خواب و آرام و ناز ترا نوز پورا گه رزم نیست‌ چه سازم که هنگامهء بزم نیست‌ هنوز از لبت شیر بوید همی‌ دلت ناز و شادی بجوید همی‌ چگونه فرستم به دشت نبرد ترا پیش شیران پرکین و درد

این جوان همان رستمی است که در زمان سه پادشاه جلوتر،هنگامی که هنوز نوجوانی بیش نبود به تن تنها فیل سفید را کشته و دژ سپند را گرفته بود،ولی اکنون تازه‌ برای نخستین بار بعنوان یک نوچه‌پهلوان وارد ماجرا می‌گردد و تازه هنوز اسب و سلیح‌ هم ندارد و باید اول برود و وسایل کارش را فراهم کند.البته دستنویسهایی که روایت‌ الحاقی کشتن فیل سپید و گرفتن دژ سپند را دارند،در اینجا متوجه موضوع شده‌اند و گویا در برابر خواننده به آنها احساس مسئوولیت دست داده و ازاین‌رو پس از بیتهای بالا بیتهایی به متن الحاق کرده‌اند تا خاطر خواننده را تسکین دهند:

چنین پاسخ آورد رستم بدوی‌ که این نامور مهتر نامجوی‌ همانا فراموش کردی ز من‌ دلیری نمودن به هر انجمن‌ ز کوه سینتد و ز پیل ژیان‌ گمانم که آگاه بُد پهلوان‌ کنون گر بترسم ز پور پشنگ‌ نماند ز من در جهان بوی و رنگ‌ 5 کنون گاه رزم است و آویختن‌ نه هنگام ننگ است و بگریختن ز افکندن شیر شیرست مرد همان جستن رزم و ننگ و نبرد زنان را از آن نام ناید بلند که همواره درخوردن و خفتن‌اند بدو گفت زال ای دلیر و جوان‌ سر نامداران و پشت گوان‌ ز کوه سپند و ز پیل سپید فزودی و دادی دلم را نوید 10 همانا که آن رزم آسان بدی‌ دلم زان سخن کی هراسان بدی‌ و لیکن ز کردار افراسیاب‌ شب تیره من سر نیارم به خواب‌ ترا گاه بزم است و آرام و رود کشیدن می‌و پهلوانی سرود نه هنگام رزم است و ننگ و نبرد برآوردن از خاک بر ماه گرد

در مقاله‌ای که نگارنده با عنوان گردشی در گرشاسپنامه در همین مجله انتشار داد، یک جا20بیت هفتم همین قطعهء الحاقی را که می‌گوید زنان ازاین‌رو به نام بلند نمی‌رسند که همواره درخوردن و خفتن‌اند،در بحث مربوط به عقاید منفی دربارهء زن در شاهنامه گواه آورد و اکنون از نسبت این سخن سخیف به فردوسی سخت شرمنده‌ام و از روان آن مرد بزرگ پوزش می‌طلبم.این خطا از کسی سرزده است که همیشه سخت‌ کوشش داشته است که در بررسی شاهنامه بیتهای الحاقی و مشکوک را نقل نکند.و من‌ اکنون می‌پرسم که آیا براستی ما حق داریم که بر پایهء شاهنامه‌هایی چون چاپ کلکته و مول و فولرس و بروخیم و رمضانی و مسکو و نظایر آنها دربارهء سبک شاهنامه،واژه‌های‌ فارسی و عربی شاهنامه،دستور شاهنامه،اخلاق و اندیشه و مذهب فردوسی،هنر داستانسرایی او،مسائل تاریخ و فرهنگ ایران و ده‌ها موضوع دیگر از این دست تحقیق‌ کنیم؟در همان مقاله نگارنده برخی از بیتهایی را که از گرشاسپنامه درون شاهنامه شده‌ است نشان دادم.در مطالعهء بعدی در روایت گرفتن رخش به این چند بیت نیز که در برخی از دستنویسهای شاهنامه چون لنینگراد 733،لیدن 21840،پاریس 22844و لنینگراد 23849از گرشاسپنامهء اسدی درون شاهنامهء فردوسی کرده‌اند برخوردم:

سنان گوش و مه تازش و چرخ گرد زمین‌کوب و دریابر و ره‌نورد از اندیشهء دل سبک‌پوی‌تر ز رای خردمند ره‌پوی‌تر چه بر آب بودی چه بر خشک‌راه‌ به روز از خور افزون شدی شب ز ماه‌ به شب مورچه چه بر پلاس سیاه‌ نمودی به گوش از دو فرسنگ راه‌24

بیت آخر را اسدی در گرشاسپنامه در وصف شتر گفته است نه اسب.ولی از کسانی‌ که میان سبک گرشاسپنامه و شاهنامه و شعر اسدی و فردوسی فرقی ننهاده‌اند،دیگرچه‌ توقعی است که میان اسب و شتر فرق بگذارند.در جایی که فردوسی شیعی مذهب می‌تواند برای احترام به مذهب سلطان به مذهب تسنن درآید،کدام اسبی است که نتواند به ادای شتر دمش را کوتاه،پشتش را قوز،لبش را آویزان و چشمش را خمار کنتد؟

4-در شاهنامه این دو روایت الحاقی را بلافاصله پس از داستان تولد رستم و دیدار سام از درون شاهنامه کرده‌اند.ولی در غرر السیر ثعالبی که جزئیات تولد رستم و دیدار سام از او مطابق با شاهنامه آمده است هیچ اشاره‌ای به این دو روایت ندارد.همچنین در مجمل التّواریخ اشاره‌ای به این دو روایت نیست.

5-این دو روایت و بویژه روایت کشتن پیل سپید از روایات مشهورند و کمتر دستنویس مصوری از شاهنامه هست که تصویری از این صحنه نداشته باشد.از شهرت‌ این دو روایت یکی نیز این که در کتاب نزهت‌نامهء علائی که شهمردان بن ابی الخیر در آغاز سدهء ششم هجری تالیف کرده است این دو روایت عینا در جزئیات مطابق با دو روایت ما آمده است.ما در زیر نخست هر دو روایت را از این کتاب می‌آوریم و سپس‌ دربارهء مأخذ شهمردان گفتگو می‌کنیم:

«داستان کشتن ژنده‌پیل در طفولیت-این قصّه چنان افتاد که رستم هنوز کودک‌ بود و بحدّ بلوغ نرسیده بود.یک شب بانگ آمد که فلان ژنده‌پیل مست شده است و رها گشته و بیاشفته و بسیاری جای ویران کرد و چندین کس را بکشت.رستم چون بشنید از خواب بجست و گرزی بگرفت و بیامد.نوبه‌دار و دربانان نگذاشتند گفتند بی‌فرمان‌ پدرت رها نکنیم.نوبه‌دار را یک مشت بزد و بکشت و بند بشکست و بیرون رفت و آهنگ پیل کرد،و یک گرز بر پیشانی پیل زد که از آن زخم بیفتاد و بمرد.و چون خبر به‌ زال رسید گفت هرچند نیک ژنده‌پیلی بود رستم از او بهتر.

خون جد خود خواستن و گرفتن دژ-رستم پدر را گفت خون پدر ما نریمان‌ ناخواسته مانده است که او را سنگی رسید از قلعه‌ای و از آن بمرد و بدان دژ هیچ‌ نمی‌شایست کردن که احکام صعب داشت و گفت امروز تا از من خبر ندارند و آوازه‌ای‌ نیست چاره توانم کردن.و بازرگانی را بخواند که با اصحاب آن دژ آشنایی داشت و بر او وثوق داشتند و رستم برسان خربندگان با او برفت و خویشتن را در دژ انداخت با تنی‌ چند از آن خویش.آنگاه شب شمشیر برکشید و هرکه یافت کشت تا کس نماند و نامه‌ کرد به پدر و مردم و چهارپای خواست تا بیامدند و خواسته آنچه بود ببردند و دژ را ویران‌ کردند.»25

چون نوشتهء شهمردان را با صورت منظوم این روایات در شاهنامه می‌سنجیم،می‌بینیم‌ هر دو در رؤوس مطالب و بسیاری از جزئیات کاملا مطابقت دارند و از اینجا این پرسش پیش می‌آید که آیا مأخذ شهمردان شاهنامهء فردوسی بوده است یا کتابی دیگر؟و در صورت نخستین،پس آیا صورت منظوم آنها در شاهنامه خلاف تصور ما از فردوسیاست و یا این که آنها را پیش از تألیف نزهت‌نامه،یعنی در همان سدهء پنجم ساخته و درون‌ شاهنامه کرده بوده‌اند؟

شهمردان در کتاب خود اشاراتی کوتاه به برخی از روایات حماسی دارد26که بجز همین دو روایت نامبرده که در بالا نقل شد و دیگر تا حدود زیادی روایت آوردن رستم‌ کیقباد را از البرز،میان بقیهء مطالب با آنچه مشابه آن در شاهنامه آمده است،تفاوتهای‌ بسیار مهمی است.در نزهت‌نامه نخست روایت کشتن پیل سپید و پس ازآن‌روایت‌ گرفتن دژ سپند آمده است که در بالا نقل شد.پس ازآن‌روایت آوردن کیقباد می‌آید که‌ ما سپستر در بخش هشت این گفتار به آن خواهیم پرداخت.پس ازآن‌روایت آوردن گیو کیخسرو را از ترکستان می‌آید.در اینجا بسیاری از جزئیات مطالب با آنچه در شاهنامه‌ آمده است متفاوت است.مثلا برطبق نوشتهء شهمردان هنگامی که افراسیات می‌خواهد کیخسرو کودک را بکشد،پیران بچهء دیگری را پیش او می‌آورد و افراسیاب این کودک‌ را که بجای کیخسرو می‌گیرد چارپاره کرده و پیش سگان می‌اندازد و چندی بعد از کردهء خود پشیمان می‌شود.و یا این که در ترکستان گیو را که در جستجوی کیخسروست‌ یک بار خفته می‌گیرند.و یا این که آمده است که گیو در ترکستان روزی در صحرا خیمه‌ای می‌بیند که از آن آواز گریه به گوش می‌رسد و چون به خیمه درون می‌گردد زنی را می‌بیند که تنها نشسته و می‌گرید و سپس معلوم می‌شود که او دایهء کیخسروست‌ و هر روز کیخسرو پیش این زن می‌آید و زن موی او را شانه می‌زند و این زن با کیخسرو و مادر او چشم براه گیو نشسته‌اند که بیاید و آنها را به ایران ببرد.هنگامی که کیخسرو بهمراهی مادر خود با گیو به ایران می‌روند این دایه نیز که اکنون زن گیو شده است با آنهاست.در این داستان آغش‌وهادان داماد طوس نیز نقشی دارد.پس از رسیدن‌ کیخسرو به ایران،چون میان او و سه عموی او بر سر پادشاهی ایران اختلاف می‌افتد، برای رفع اختلاف کیخسرو می‌بایست با سه عموی خود کشتی بگیرد.اینها و برخی‌ جزئیات دیگر هیچ‌کدام در شاهنامهء فردوسی در افسانهء کودکی کیخسرو و رفتن او به‌ همراهی مادرش و گیو به ایران نیامده‌اند و می‌رسانند که مأخذ شهمردان در گزارش این‌ روایت شاهنامهء فردوسی یا مأخذ او نبوده است.

پس از روایت کیخسرو مختصری از اخبار فرامرز و رستم زال و سپس مختصری از اخبار آغش‌وهادان دیلمی داماد طوس می‌آید که هیچ‌کدام در شاهنامهء فردوسی نیست.27سپس نوبت به روایت گرفتار شدن افراسیاب به دست کیخسرو می‌رسد.در اینجا در گزارش شهمردان،برخلاف مندرجات شاهنامه که رستم نقش مهمی در داستان‌ ندارد،رستم همه جا از آغاز تا پایان داستان حضور دارد و در پایان داستان گرسیوز را او می‌کشد و کشتن افراسیاب را به کیخسرو واگذار می‌کند که اینها هیچ‌یک در شاهنامه‌ نیست.همچنین هوم که در شاهنامه زاهد کوه‌نشینی است و اوست که افراسیاب را دستگیر کرده و دستش را بسته و بنزد کیخسرو می‌برد،در روایت شهمردان سرکردهء دزدان است و پس از دستگیر شدن،رستم و کیخسرو را به محل افراسیاب راهنمایی‌ می‌کند.بنابراین مأخذ شهمردان در این روایت نیز بخاطر این تفاوتهای مهم در جزئیات‌ مطالب شاهنامهء فردوسی نبوده است.

سپس شرحی دربارهء عادتهای رستم آورده است که از میان آنها برخی عادات هست‌ که باز در شاهنامه به رستم نسبت نداده است،همچون«رستم بغایت بخیل بوده است»و

«هرگز زر بدست نگرفتی و نخواستی و ندیدی»

و غیره.

پس از آن مختصری از داستان رستم و سهراب نقل کرده است.ولی در اینجا گزارش‌ شهمردان بسیار کوتاه و کلی است و نمی‌توان آن را با مطالب شاهنامه سنجید.بااین‌ حال در آغاز گزارش او آمده است که رستم پیش از آن‌که به سمنگان برود با یکی از نزدیکان کی‌کاووس وصلت کرده بود که باز در داستان رستم و سهراب شاهنامه چیزی‌ از آن نیست.

پس از آن شهمردان اشاره‌ای کوتاه به مآخذ خود دارد که باز نام شاهنامه در آن‌ نیست.تنها در آخرین صفحهء گزارش خود از روایات حماسی،پس از آن‌که اشاره‌ای‌ کوتاه به سرگذشت جنگ اسفندیار با ارجاسپ می‌کند می‌گوید:«و آن قصّه معروف‌ است و در شاهنامه بیاید».و محتملا اشاره‌ای هم که پایینتر به افسانهء دیو سپید دارد از شاهنامه است،ولی در هر دو مورد چیز مهمی از جزئیات دو افسانه بدست نمی‌دهد تا روشن شود مطلبی را هم مستقیم از شاهنامه گرفته و یا خواست او از شاهنامه که یک بار نام برده شاهنامهء فردوسی یا مأخذ اوست،و یا شاهنامهء ابو المؤیّد که پیش از این از او نام‌ برده است.

با مطالعهء آنچه شهمردان از روایات حماسی گزارش کرده است و مقایسهء آن با شاهنامهء فردوسی به این نتیجه می‌رسیم که همه جا گزارش شهمردان با مطالب شاهنامه‌ تفاوتهای مهم دارد،مگر در دو سه مورد که روایت شاهنامه به دلایل فراوان دیگر الحاقی‌اند.از اینجا به این نتیجه می‌رسیم که اگر در دو روایت کشتن دیو سپید و گرفتن دژ سپند میان گزارش شهمردان و آنچه در برخی از دستنویسهای شاهنامه است،اتفاق‌ کامل است،نه ازاین‌روست که شهمردان این دو روایت را از شاهنامه گرفته،بلکه‌ دلیل این است که مأخذ او و مأخذ آن کسی که این دو روایت را سروده و به شاهنامه‌ الحاق کرده است مأخذی واحد بوده است.و از این مأخذ شهمردان در کتاب خود نام‌ برده است:

«رستم لارجانی محدّث شاه گردنامه‌ای ساختست و دعوی همی کند که از اول عهد کیومرث تا پادشاهی شمس الدوله ابو طاهر ابن نوبه که همدان داشت باز خواهم گفتن‌ بشرحو از قیاس مجلّدی چند که من دیده‌ام همانا پانصد کراسهء بزرگ تمام برآید…و ابو المؤیّد بلخی بسیار بهم آورده است.و شمس الملوک فرامرز بن علاء الدوله قدّس الله‌ روحه معلمی داشت و فارسی پهلوی نیک دانستی و او را پیروزان معلم گفتندی،فرموده‌ بود تا از پهلوی به پارسی دری نقل همی کرد و از آن کتابت بدین کتابت باز همی آورد و مرا می‌بایست که جمله بدست من افتادی تا همه را به عبارتی مختصر باز گفتمی و از اوّلش تا آخر از آرایش و تطویل احتراز تمام نمودمی چنان‌که از معنی هیچ نیفتادی و مقصود جمله حاصل شدی.آن‌قدر که به اصفهان یافتم چون به شهر یزد رفتم بدین نسق‌ که گفتم نقل کردم،چنان‌که از جمله اصل بدست آمدی و اندیشهء من تمام شدی و همانا ورقی هزار و پانصد و بیشتر تا دو هزار ورق بودی…»28

از این گزارش بخوبی پیداست که مأخذ شهمردان در نقل روایات حماسی چه‌ کتابهایی بوده‌اند.در درجهء نخست ترجمهء پیروزان،معلم شمس الملوک فرامرزین‌ علاء الدوله.و دیگر تألیف رستم لارجانی که برای شمس الدوله ابو طاهر حاکم همدان‌ ترجمه یا تالیف کرده بود و شاید هم شاهنامهء ابو المؤیّد بلخی،ولی نه شاهنامهء ابو منصوری یا شاهنامهء فردوسی.

خواست از«شمس الملوک فرامرزین علاء الدوله قدس الله روحه»ظهیر الدین فرامرز بن علاء الدوله از امرای کاکاویه است که پس از مرگ پدر علاء الدوله در سال 433 بحکومت رسید و بعدا طغرل حکومت اصفهان را به او واگذاشت تا آن‌که بر ضد طغرل‌ طغین کرد و طغرل پس از آن‌که در سال 438 توفیقی در تسخیر اصفهان بدست نیاورد، در محرم سال 442 اصفهان را محاصره کرد و یک سال بعد در محرم سال 443 آن شهر را تسخیر نمود.این که شهمردان نسخه‌ای از کتاب پیروزان را در اصفهان بدست آورده نیز مؤیّد این نظرست.بنابراین پیروزان کتاب اخبار فرامرز خود را میان 433 تا 443 از پهلوی به دری ترجمه کرده بوده است.ولی چون پیروزان معلم فرامرز بوده این هم ممکن است که کتاب را پیش از سال 433 در زمان پدر فرامرز،یعنی در زمان علاء الدوله جعفر ابن کاکویه بن دشمن زیار که در سال 422 از سوی مسعود غزنوی به حکومت اصفهان‌ رسیده بود،ترجمه کرده باشد.و این علاء الدوله کاکویه همان کسی است که ابن سینا به خواهش او دانشنامهء علائی را تالیف کرد.بدین ترتیب اعضای این خاندان یکی از علاقه‌مندان و مروّجان بزرگ فرهنگ ایران و زبان فارسی بوده‌اند.در زمان حکومت این‌ خاندان اصفهان یکی از مراکز مهم پهلوی‌دانان بوده است.چون نه تنها پیروزان کتاب‌ خود را در این شهر از پهلوی به دری ترجمه کرده است،بلکه فخر الدین اسعد گرگانی نیز که در حدود 446 به خواهش خواجه عمید ابو الفتح مظفر بن محمد نیشابوری که در سال‌ 444 از سوی طغرل فرمانروای اصفهان شد،ویس و رامین را بنظم آورد،در مقدمهء کتاب‌ خود می‌نویسد که چند نگارش از این داستان به زبان پهلوی در این شهر هست و مردم در آنجا علاقهء زیادی به زبان پهلوی دارند و از روی داستان ویس و رامین زبان پهلوی‌ می‌آموزند:

مرا یک روز گفت آن قبلهء دین‌ چه گویی در حدیث ویس و رامین‌ که می‌گویند چیزی سخت نیکوست‌ در این کشور همه کس داردش دوست‌ بگفتم کان حدیثی سخت زیباست‌ ز گردآوردهء شش مرد داناست‌ ندیدم زان نکوتر داستانی‌ نماند جز به خرّم بوستانی‌ و لیکن پهلوی باشد زبانش‌ نداند هرکه برخواند بیانش‌ نه هرکس آن زبان نیکو بخواند اگر خواند همی معنی نداند… در این اقلیم آن دفتر بخوانند بدان تا پهلوی از وی بدانند کجا مردم در این اقلیم هموار بوند آن لفظ شیرین را خریدار29

بنابر آنچه رفت شهمردان اخبار فرامرز را محتملا از ترجمهء پیروزان گرفته بوده است. ولی روایات دیگر از جمله روایات رستم را از کتاب رستم لارجانی.برطبق گزارش‌ شهمردان رستم لارجانی در کتاب خود از عهد گیومرث تا زمان شمس الدوله ابو طاهر را نقل‌ کرده بوده است،یعنی تالیف او نیز یک شاهنامه بوده و محتملا در عبارت«رستم‌ لارجانی محدّث شاه گردنامه‌ای ساختست»واژهء گرد زائدست.نام ابن نوبه(نسخهء بدل:ابو طاهر بن نویه)نیز گویا گشتهء ابن بویه است و خواست ابو طاهر شمس الدوله‌ دیلمی استکه پس از مرگ پدرش فخر الدوله در سال 387 هجری در ری،بخش همدان‌ تا بین النّهرین به او رسید و مرکز حکومت او همدان بود و تا سال 412 هجری فرمانروایی‌ داشت.بنابراین تاریخ تالیف شاهنامهء رستم لارجانی پیرامون سال 400 هجری است.ما در بخش هشت این گفتار یک بار دیگر به این مطلب برمی‌گردیم.

یادداشتها:

(1)-چاپ مسکو 9/210/3370.در این چاپ این مصرع چنین آمده است:

بود بیست شش بار بیور هزار

،که‌ می‌شود یک میلیون و دویست هزار بیت.

(2)-مصرع:

ز ابیات غرّا دوره سی هزار

در هجونامه به دلیل واژهء غرّا از فردوسی نیست.

(3)-این بیتها را در پادشاهی کیقباد پس از بیت 52 درون شاهنامه کرده‌اند.

(4)-نگاه کنید به:«آینده»9/1361،رویهء 575-584؛11/1361،رویهء 790-796؛2-3/1363،رویهء 113-125؛

(5)-دستنویس دار الکتب قاهره،مورخ 741 هجری،بنشان 6006 س.

(6)-دستنویس کتابخانهء بریتانیا در لندن،مورخ 891 هجری،بنشان .Add.18188

(7)-دستنویس کتابخانهء طوپقاپوسرای در استانبول،مورخ 903 هجری،بنشان .H.1510

(8)-«شاهنامه»5/365/2206.

(9)-«شاهنامه»9/98/1486.

(10)-دستنویس کتابخانهء ملی فلورانس،مورخ 61 هجری،بنشان .Ms.Cl.III.24(G.F.3)

(11)-دستنویس کتابخانهء بریتانیا در لندن،مورخ 675 هجری،بنشان .Add.21.103.

(12)-دستنویس کتابخانهء طوپقاپوسرای در استانبول،مورخ 803 هجری،بنشان .H.1515

(13)-دستنویس کتابخانهء طوپقاپوسرای در استانبول،مورخ 891 هجری،بنشان .H.1056

(14)-پیش از این نیز آقای مهدی قریب الحاقی بودن این رویات را حدس زده بودند،ولی این احتمال را هم‌ داده‌اند که شاید این روایت را خود فردوسی در تجدید نظرهای بعدی به«شاهنامه»الحاق کرده باشد.نگاه کنید به: «شاهنامه‌شناسی»،تهران 1357،رویهء 170-186.

(15)-دستنویس کتابخانهء طوپقاپوسرای در استانبول،مورخ 731 هجری،بنشان .H.1479

(16)-دستنویس کتابخانهء دانشگاه اکسفورد،مورخ 852 هجری،بنشان .H.1479

(17)-بنشان .Fy 1407

(18)-بنشان .S.822

(19)-الفتح بن علی البنداری،«الشّاهنامه»،بتصحیح عبد الوهاب عزام،چاپ تهران 1970.

(20)-«ایران‌نامه»1/1362،رویهء 123.

(21)-دستنویس کتابخانهء دانشگاه لیدن،مورخ 840 هجری،بنشان .Or.494

(22)-دستنویس کتابخانهء ملی پاریس،مورخ 844 هجری،بنشان .Suppi.pers.493

(23)-دستنویس از انستیتوی خاورشناسی فرهنگستان علوم شوروی در لنینگراد،مورخ 849 هجری،بنشان .S.1654

(24)-نگاه کنید به«گرشاسپنامه»،باهتمام حبیب یغمائی،چاپ دوم،تهران 1354،رویهء 61/4 و 46 62/10؛242/17.

(25)-شهمردان بن ابی الخیر،«نزهت‌نامهء علائی»،بتصحیح فرهنگ جهانپور،تهران 1362،رویهء 319 بجلو.

(26)-همانجا،رویهء 319-344.

53

ایران نامه , پاییز 1363 – شماره 9

(27)-در مورد اخبارفرامرز در«نزهت‌نامهء علائی»نگاه کنید به مقالهء خود نگارنده در:«ایران‌نامه»،1/1361، رویهء 23،بجلو

(28)-همانجا،رویهء 342.

(29)-فخر الدین اسعد گرگانی،«ویس و رامین»،بتصحیح م.تودا-ا.گوخاریا،تهران 1349،رویهء 28، بیت 29-40.

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

چراغست مر تیر شب را بسیج

به بد  تا  توانی  تو هرگز  مپیچ

چراغست مر تیر شب را بسیج : ماه

چو سی روز  گِردش  بپیمایدا

دو روز و دو شب روی ننمایدا

در سی روز گردش ماه، دو شب ماه در محاق و شب در تاریکی است

پدید آید    آن‌گاه    باریک و  زرد

چو پشت کسی کو غم عشق خَرد

 سپس از تاریکی کم کم به شکل هلالی باریک پدیدار می شود شبیه پشت خمیده‌ی عاشق شکل

چو بیننده دیدارش از دور دید

هم اندر زمان او شود  ناپدید

دیدار : چهره

هم اندر زمان : بلافاصله

دگر شب نمایش کند پیش‌تر

تو را   روشنایی  دهد بیش‌تر

 

به دو هفته گردد تمام و درست

بدان بازگردد که بود  از  نخست

 

بود هر شب آن‌گاه باریک‌تر

به خورشید تابنده نزدیک‌تر

 

بدین سان نهادش خداوندِ داد

بُوَد تا بُوَد هم  بر این  یک نهاد

سپس ماه به صورت باریک و زرد رنگ پدیدار می‌شود، مانند پشت خمیدهٔ کسی که از غم عشق رنج می‌برد.

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان
آب حیات

پسر کوهستان
هادی غفاری
اَو حیات : آب حیات

ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﻫﺎ ﺷﻮﻡ،
ﺑﺎﺯ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ،
ﺍﻭ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﺳﺖ؛
ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻭ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺛﻤﺮ ﺍﺳﺖ،
ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺧﻠﻖ ﮔﺮگ هاﯼ ﻫﺎﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ، ﻫﻮﻝ ﻭﮐﯿﻨﻪ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎﺭﺩ،
ﺗﻮ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ﺁﺳﯿﺐ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ،
ﺍﯼ ﭘﻨﺎه گاﻩ ﺍﺑﺪﯼ ! ﺗﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﺷﻮﯼ ...

دکتر علی شریعتی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب