آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

سلام خوش آمدید

۵ مطلب در آذر ۱۴۰۳ ثبت شده است

افراسیاب فرزند پَشَنگ شاه تورانی، برادر گرسیوز و اغریرث، و پسر عموی پیران ویسه بود. در زمان جمشید و گرشاسپ و کیخسرو شاه های ایران زمین زندگی می کرد. در تاریخ حماسی ایران بزرگترین ضدقهرمان، و در شاهنامه مهمترین هماورد پهلوانان بزرگی همچون رستم است. او نوه زاده‌ی تور و نوه‌ی نوه‌ی فریدون است. با توجه به خویشاوندانش، آشکار است که افراسیاب اصالتا ایرانی بوده است. پهلوانی دلیر و خوش ظاهر بوده است. پرچمی سیاه داشته و بر اسبی سیاه می‌نشسته و زرهی سیاه بر تن می‌کرده است. در میدان جنگ نیز در یک نقطه آرام و قرار نداشته است:

به یک جای ساکن نباشد به جنگ                    چنین است آیین پور پشنگ

او پهلوانی زورمند و بلند بالا نیز بوده است. هنگامی که پس از مرگ منوچهر نزد پدر می‌رود و پشنگ را به غصب تاج و تخت ایران بر می‌انگیزد، پدرش او را چنین می‌بیند:

به مغز پشنگ اندر آمد شتاب     چو دید آن سهی قد افراسیاب

بر و بازوی شیر و هم زور پیل     وزو سایه گسترده بر چند میل

زبانش به کردار برنده تیغ     چو دریا دل و کف چو بارنده میغ

و وقتی اغریرث برادر افراسیاب به تصمیم پدر برای آغاز جنگ خرده می‌گیرد،

پسر را چنین داد پاسخ پشنگ     که افراسیاب آن دلاور نهنگ

یکی نره شیرست روز شکار     یکی پیل جنگی گهِ کارزار

افراسیاب در زمان منوچهر به عنوان سپهدار پدرش به ایران تاخت و منوچهر را شکست داد. منوچهر و پهلوانان ایرانی را اسیر کرد و نگهبانی از ایشان را به اغریرث سپرد. اغریرث که از نقشه قتل منوچهر و دیگر پهلوانان ایران آگاه شد آن‌ها را فراری داد. افراسیاب اغریرث را به گناهِ رهاندن ایرانیان از بند، به قتل رساند. به این ترتیب اغریرث به یکی از پهلوانان شهید اساطیر ایرانی پیوست. افراسیاب برای مدت دوازده سال در زمان منوچهر بر ایران زمین حکومت کرد.

نبرد ایران و توران در زمان منوچهر در نهایت به شکست ایرانیان انجامید، و با قرارِ صلحی خاتمه یافت که بر مبنای آن قرار شد مرز ایران به قدر تیر پرتابی دورتر از محل اردوگاهشان قرار داده شود، و در همین جا بود که آرش کمانگیر هنرنمایی بزرگش را انجام داد. وقتی آرش با پرتاب تیری مرز دو کشور را به وضعیت پیشین باز گرداند، به این حکم گردن نهاد و به توران بازگشت.

پس از بازگشت مرزهای دو کشور به حدِ پیشین، تا مدتی از کشمکش میان ایرانیان و تورانیان خبری نیست. تا آن که پس از مرگ منوچهر، در دوران نوذر بار دیگر جنگ آغاز شد و این بار نیز پشنگ شاه توران بود. اما چون سالخورده شده بود، پسر بزرگش افراسیاب را به عنوان سپهسالارش به جنگ ایرانیان فرستاد. افراسیاب با نوذر، آخرین پادشاه پیشدادی جنگید و او را اسیر کرد و ناجوانمردانه کشت. به این ترتیب فره ایزدی از خاندان پیشدادی گسست و مدتی طول کشید تا بار دیگر در قالب کیقباد تبلور یابد و دودمان کیانی را بر اریکه‌ی قدرت بنشاند.

تلاش بسیاری کرد تا فره کیانی را صاحب شود و سه بار در جستجوی آن به دریاچه فرو رفت اما موفق نشد. در نهایت از خسرو شکست خورد و از ایران رانده شد.

پس از ناکامی در به دست آوردن فره ایرانی، برای مدتی از دایره‌ی حوادث اساطیری ایران بیرون رفت، تا آن که در دوران کیکاووس، وقتی گاوِ نگهبان مرز دو کشور به دست شاه ایران کشته شد، نبردهای ایرانیان و تورانیان از نو آغاز شد و در این دوران افراسیاب شجاعت بسیار از خود نشان داد و به مهمترین دشمن ایرانیان تبدیل شد. هماورد اصلی او در این زمان رستم بود که هربار بر او غلبه می‌کرد، اما در میان ایرانیان جز او کسی نبود که یارای مقابله با وی را داشته باشد.

نبردهایی بسیار با رستم و سایر پهلوانان ایرانی کرد و هرگاه رو به شکست داشت به جادوگری روی می‌آورد. چنان که در نبردِ مهمش با رستم، وقتی شکست خورد و دید که نزدیک است دستگیر شود، افسونی خواند و رستم را به طور موقت کور کرد. همچنین در برانگیزاندن توفان و باد و سرما نیز دستی داشته و بارها سپاه ایران را با این افسون‌ها در تنگنا قرار داد. افراسیاب همچنین از هنر ستاره شماری و غیبگویی نیز بهره‌مند بود. چنان که واژگون بختی‌اش در صورتِ قتل سیاوش را در خواب دید.

وقتی کیکاووس به بند کشیده شد، شاه پلیدی به نام زنگیاب تازی از عربستان به ایران زمین تاخت و ستم بسیار بر مردم روا کرد. در این هنگام ایرانیان از افراسیاب درخواست کردند که به یاری‌شان بیاید. در نتیجه افراسیاب به یاری ایرانیان آمد و زنگیاب را از ایران بیرون کرد و او را به قتل رساند و خود بر تخت ایران نشست، اما بیدادگری پیشه کرد و ایرانیان را بر خود شوراند. در همین مدت کیکاووس و پهلوانان ایرانی به یاری رستم از بند رسته بودند و بار دیگر به کشور بازگشتند و افراسیاب را بیرون کردند.

او در کنار بدی هایش خوبی هایی نیز داشت ، گذشته از خدمتی که با کشتن زنگیاب به ایرانیان کرد، به دلیل کشیدن آب هزار چشمه از هلمند و هفت رود دیگر به دریاچه‌ی هامون نیز از او یاد شده است. افراسیاب همچنین به خاطر ساختن کاخی در زیر زمین در ایران شهرت دارد.

در ماجرای رستم و سهراب، یکی از کسانی بود که رویارویی پدر و پسر را رقم زد.

وقتی دریافت سرنوشتش با سیاوش گره خورده، با او صلح کرد.

وقتی سیاوش از ایران زمین برید، او را در توران پذیرفت و خوارزم را به او داد و دخترش را به عقد وی در آورد.

با تحریک گرسیوز سیاوش را کشت. کوشید تا کیخسرو را از کین‌خواهی دور نگه دارد. در نبردهای دور نخستِ کین‌خواهی سیاوش، از رستم به سختی شکست خورد و به چین گریخت و رستم برای چند سال بر توران سلطنت کرد. با بازگشت ایرانیان بار دیگر حکومت توران را به دست گرفت.

پس از کشته شدن فرود، در چند نبرد مهم بر توس پیروز شد. در نهایت سپاهش در جریان نبرد یازده رخ شکست خورد.

قربانی‌هایش برای نجات از خشم کیخسرو مانند فدیه‌اش به آناهیتا برای دستیابی به فره، مورد پذیرش واقع نشد.

در دریاچه فرو رفت و به این ترتیب از هوم گریخت. اما وقتی گرسیوز را در کرانه‌ی این دریاچه آزار دادند، بیرون آمد و دستگیر شد . گیو او را دستگیر کرد و به ایران آورد و به دست کیخسرو به قتل رسید.

افراسیاب فهرست قربانیان خود را با کشتن سیاوش کامل کرد، و با از میان بردن وی به نفرین دچار شد. تا پیش از کشتن سیاوش، تعادلی در میان نیروهای ایرانی و تورانی برقرار بود و افراسیاب در سرزمین خویش به راحتی حکمرانی می‌کرد. نبرد میان دو کشور هم از نوع دست اندازیهای محلی و بازیهای پهلوانی بود و به کشتار بیرحمانه و خونین منتهی نمی‌شد. اما وقتی سیاوش کشته شد، بخت از افراسیاب رویگردان شد. کشتن این شاهزاده‌ی ایرانی، احتمالا دلیلِ اصلیِ محروم شدن افراسیاب از قدرتهای فراطبیعی‌اش بوده است. که خودش نیز قبل از قتل سیاوش در خواب دیده بود و بالاخره کیخسرو به خونخواهی سیاوش او را کشت و به داستان پر از فراز و نشیب افراسیاب پایان داد.

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

چو گیتی سرآمد بر آن دیوبند
جهان  را  همه پند او سودمند

به سوگ اندرون شد دل هر کسی
نیامد  بر   آن    ،    روزگاران   بسی

چو گیتی سرآمد بر آن دیوبند، / -جهان را همه پندِ او سودمند- // به سوگ‌اندرون شد دلِ هر کسی : وقتی عمرِ آن کس که دیوها را به‌بند آورده بود (طهمورث) به پایان آمد -آن کس که پندش برای همه‌ی دنیا سودمند بود- عالمیان به سوگ نشستند‌.

نیامد بر آن، روزگاران بسی : چندی از این ماجرا نگذشت (که)

گرانمایه   جمشید  فرزند  اوی
کمر بست یک‌دل پر از پندِ اوی

گرانمایه : بزرگ

برآمد  بر  آن    تخت  فرّخ  پدر
به رسم کَیان بر سرش تاج زر

کمر   بسته   با   فرّ شاهنشهی
جهان گشته سرتاسر او را رهی

رهی: بنده، نوکر                   کل جهان بندگان او شدند

زمانه   بر  آسوده  از   داوری
به فرمان او دیو و مرغ و پری

داوری : در شاهنامه بیشتر از قضاوت معنیِ جنگ و ستیزه می‌دهد‌.

جهان  را   فزوده    بدوی   آبروی
فروزان شده تخت شاهی بدوی

جهان را فزوده بدوی آبروی : آبروی جهان به‌خاطرِ وجودِ او بیشتر شده.

منم   گفت    با      فرّهِ ایزدی
هَمَم شهریاری و هم موبدی

(جمشید) گفت: منم که دارای فرهِ ایزدی‌ام. هم شهریاری دارم و هم فرزانگی و روحانیت.

هم امنیت را برای مردم به ارمغان آورده ام و هم هدایت تان می کنم به سمت خوبی ها.

بَدان  را  ز بَد دست کوته کنم
روان را سُوی روشنی ره کنم

نخست آلت جنگ را دست بُرد
در نام جستن به گُردان سپرد

نخست آلتِ جنگ را دست برد : پیش از هر چیز دست‌به‌کارِ ساختنِ جنگ‌افزار شد.

درِ نام ‌جُستن به گُردان سپرد : منم‌منم کردن و پرافتخار و شهره شدن در پهلوانی را به پهلوانان سپرد.

به     فرّ  کیی    نرم    کرد     آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشنا

خود : کلاهخود             جوشن : زره

چو خفتان و چون تیغ و بَرگُستَوان
همه   کرد   پیدا   به    روشن روان

خفتان: لایه داخلی لباس رزم از جنس ابریشم یا پشم نرم      تیغ: همه‌ آلات جنگی تیز ، مترادف شمشیر          بَرگُستَوان: زرهی جنگی که بر اسب و فیل می پوشیدند

بدین اندرون سال پنجاه رنج
ببرد و  از  این  چند بنهاد گنج

رنج بردن : تلاش کردن و خسته شدن

دگر پنجه اندیشه‌ی جامه کرد
که  پوشند  هنگام  ننگ و نبرد

دگر پنجه : پنجاه (سالِ) بعدی        -     لباس را برای انسان ساخت

ز کتّان و ابریشم و موی قَز
قَصَب کرد پُرمایه دیبا و خَز

قَز: ابریشم خام، پنبه                  قصب : پارچه‌ای کتانی            پرمایه : گران‌بها، سودمند

بیاموختشان رِشتن و تافتن
به  تار  اندرون  پود  را  بافتن

رشتن : ریسیدن     تافتن : تابیدن

چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند  از  او  یک‌ سر   آموختن

اولین کار در ادامه شاهان قبل ساز و آلات جنگی به دستور او ساخته شد           یکسر : کاملاً

چُن این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه  بدو  شاد  و   او   نیز   شاد

سازِ دیگر نهاد : کارِ دیگری را آعاز کرد.

ز هر پیشه‌‌ای انجمن کرد مَرد
بدین  اندرون  پَنجَهی  نیز  خَرد

گروهی که آتوربان خوانی‌اش
به  رسم  پرستندگان  دانی‌اش

آتوربان: پرستندگان ، موبدان ، پارسایان ، روحانیون

جدا کردشان از میان گروه
پرستنده را جایگه کرد کوه

بدان  تا  پرستش  بُوَد کارشان
نَوان پیشِ روشن جهاندارشان

صَفی بر دگر دست بنشاندند
همی نام  تیشتاریان خواندند

تیشتاریان: لشکریان ، سپاهی ها

کجا شیر مردان جنگ  آورند
فروزنده‌ی لشکر و کشورند

کز ایشان بود تخت شاهی به پای
و ز ایشان بود  نام  مردی  به  جای

بَسودی   سه  دیگر  گُرُه   را  شناس
کجا نیست از کس بر ایشان سپاس

بسودی: کشاورزان

بکارند  و  ورزند   و   خود  بِدرَوند
به گاه خورش  سرزنش  نَشنوند

ز فرمان تن‌آزاده و خورده نوش
از  آوای  پیغاره   آسوده   گوش

پیغاره: طعنه ، شماتت ، سرزنش

کار می کنند و روزی و خود و دیگران را فراهم می آورند پس کسی بهشون طعنه نمیزنه

تن  آزاد  و  آباد  گیتی بدوی
بر آسوده از داور و گفتگوی

چه گفت آن سخن‌گوی آزاده مرد
که   آزاد    را   کاهلی   بنده   کرد

چهارم که خوانند اُهتو خوشی
هم از دست‌ورزانِ با سرکشی

اهتو خوشی : صنعت گران

"اهتو خوشی" در اوستا به شکل "هوتُخشان" آمده که به معنای صنعتگر است.
هو=خوب ، تخش= فعال. امروز در زبان پارسی ما تنها واژۀ "تُخس" را از همین ریشه به کار می بریم که دربارۀ بچه ها و افراد پر جنب و جوش سرسخت به کار می رود. در زمان رضاشاه پهلوی یکی از ادارات ارتش " ادارۀ تُخشایی" نام داشت.

کجا کارشان  همگِنان  پیشه بود
روانشان همیشه پر اندیشه بود

بدین اندرون  سال  پنجاه  نیز
بخورد  و  بورزید و بخشید چیز

مردانِ هر صنف را جمع کرد و پنجاه سال نیز بر سرِ این کار گذاشت؛ گروهی که نامشان آتوریان و کارشان ستایش است (یعنی روحانیان) را از میانِ جمع جدا کرد و در کوه جای داد تا در آنجا به پرستش بپردازند و پیشِ خدای‌شان نالان و به‌عبادت باشند. (مجربانِ طرحش) گروهی دیگر را در صفی جدا نشاندند و نامشان را تیشتاریان نهادند که پهلوانانِ جنگند و مایه‌ی روشنیِ لشگر و کشور‌. تختِ شاهی از ایشان است که برپاست و نیز نامِ مردی و مردانگی. حالا که (این دو گروه را) حس کردی (شناختی)، گروهِ سوم را نیز بشناس (کشاورزان) که (چون نان‌ِ خود را خود درمی‌آورند) منت‌پذیرِ کسی نیستند یا منت‌گذار بر کسی. خود می‌کارند و خود می‌پرورند و خود هم درو می‌کنند. پس وقتِ غذا خوردن سرزنشِ کسی را نمی‌شنوند. فرمانپذیرِ کسی نیستند و شادخوارند (زندگی را به‌شادی می‌گذرانند). گوششان آسوده از سرزنش و منتِ دیگران است و آزادمردند و دنیا به آن‌ها آباد است و دور از جنگ‌وجدل و حرف‌وحدیثند. دانشمندِ آزاده (در این‌باره) گفته که: تنبلی‌ست که مایه‌ی بنده شدنِ آزادمردان است. گروهِ چهارم که نام‌شان اُهتوخُشی‌ست، پیشه‌ورانند که پرغرورند. ولی در خدمتِ همه‌ی مردمند و به‌خاطرِ این وابستگی به مردُم همیشه در فکروخیالند (که نانشان تامین می‌شود یا نه، برعکسِ کشاورزان). بدین‌ترتیب جمشید پنجاه سالِ دیگر هم خورد و پرورد و بخشش کرد و هر کس را در جای شایسته‌ی خودش قرار داد و راهنمایی‌اش کرد تا بدین‌ترتیب همه اندازه‌ی خود و بالاپایین و حدودِ همه چیز را بدانند.

از این هر یکی را  یکی  پایگاه
سزاوار   بگزید  و   بنمود   راه

که تا هر کس  اندازه‌ی خویش را
ببینند   و   دانند    کم    بیش    را

بفرمود پس دیو  ناپاک  را
بداب اندر آمیختن خاک را

هر آنچه از از گل آمد چو بشناختند
سبک   خشت    را   کالبد   ساختند

تا خواص و کاربردهای گل را شناختند برای آن قالب ساختند تا خشت بزنند.

به  سنگ  و  به  گچ  دیو ، دیوار کرد
به خشت از بَرش  هندسی کار کرد

به خشت از بَرَش هندسی کار کرد: دیو/مهندس بالای آن (دیوار) را به‌شیوه‌ی مهندسی طاقِ (ضربی) زد. دیوان در شاهنامه به طهمورت خط می‌آموزند و به جمشید بنایی،‌ و به‌نظر می‌رسد در اصل باید مردمانِ همسایه‌ی غربِ ایران بوده باشند‌.

هندسی: مهندس یا به‌شیوه‌ی مهندسی. مهندس و هندسی از هندسه ساخته شده‌اند که آن هم در اصل از اندازه‌"ی فارسی گرفته شده.

چو   گرمابه   و   کاخ‌های   بلند
چُن ایوان که باشد پناه از گزند

ز خارا  گهر   جُست   یک   روزگار
همی کرد از او روشنی خواستار

در سنگ‌های معدنی پیِ جواهرات قیمتی و استخراجشان گشت تا روشنی‌بخش باشند.

به  دست  آمدش چند گونه گُهَر
چو یاقوت و  بیجاده و سیم و زر

بیجاده: کهربا ، سنگ زیبا و قیمتی ، جواهر

ز خارا بِدَفسون برون آورید
شد  آراسته  بندها  را  کلید

ز خارا بدافسون برون آورید: با دانش (گهرها را) از سنگ‌شان بیرون کشید‌.

شد آراسته بندها را کلید : کلیدِ مشکلات و کارهای ناشناخته آماده شد؛ کنایه از حل شدنِ مشکلات

چو بان و چو کافور و چون مشک ناب
چو  عود  و  چو  عنبر  چو روشن گلاب

بان : عطرِ گُل یا گیاهی -لادن یا بیدمشک                عنبر: ماده‌ای خوشبو از شکمِ ماهی/نهنگِ عنبر

پزشکی و درمان هر دردمند
در   تندرستی    و   راه  گَزند

راه  گَزند : راهِ چاره

همان  رازها  کرد  نیز   آشکار
جهان را نیامد چُن او خواستار

جهان را نیامد چن او خواستار : دنیا کسی چون او (کوشنده) را به خود ندید.

گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب
ز کشور به  کشور  چُن  آمد  شتاب

شتاب آمدن میل به کاری پیدا کردن

چنین  سال  پنجه بِرَنجید  نیز
ندید از هنر بر خرد بسته چیز

به این‌ترتیب پنجاه سالِ دیگر هم سختی کشید ولی به‌خاطرِ هنرِ بسیارش راهِ هیچ چیز را با وجودِ خرد بسته ندید و همه چیز را شدنی دانست. یا: با خردی که داشت همه هنرها را یاد گرفت.

همه کردنی‌ها چُن آمد به جای
ز جای   مهی  برتر    آورد    پای

وقتی همه‌ی این کارها را کرد، جاه‌ طلبی کرد و خواست از جای بلندِ خود نیز بالاتر برود.

به فرّ کیانی  یکی  تخت  ساخت
چه مایه بدو  گوهر  اندر  نشاخت

تخت پادشاهی مخصوصی را ساخت.

چه مایه بدو  گوهر  اندر  نشاخت: گوهرهای بسیاری بر تخت سوار کرد.

که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون  به   گردون  برافراشتی

هامون : دشت

چو خورشیدِ تابان میان هوا
نشسته بر او شاهِ فرمانروا

جهان انجمن شد بر آن تخت او
شگفتی فرو  مانده  از  بخت  او

ساخت و ساز و خانه ساختن را ارمغان آورد که بعضی کارها را دیوها و اهرمن عهده دار بود

به جمشید بر، گوهر افشاندند
مر  آن  روز  را  روزِ  نو   خواندند

نو : نوروز ، جشن جدید شاهی جمشید بر تخت مخصوص شروع شد و جشن نوروز شروع شد

سر  سال   نو   هُرمَز فَورَدین
بر آسوده از رنج تن دل ز کین

هُرمَز : روز اورمزد ، روز اول هر ماه             فَورَدین: ماه فروردین

بزرگان    به    شادی   بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند

رامشگر : خنیاگر، نوازنده و خواننده

چنین  جشن  فرخ  از  آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار

جشنِ فرخ : در این‌ جا کنایه از جشن نوروز که اولین روزِ فروردین است.

چنین سال سیصد همی رفت کار
ندیدند    مرگ    اندر    آن     روزگار

چنین سال سیصد همی‌رفت کار : به‌این‌ ترتیب سیصد سال گذشت.

ز رنج    و   ز بدشان   نبُد   آگهی
میان بسته دیوان به سان رهی

میان بستن : آماده بودن، در خدمت بودن

به فرمان مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان پُر از آوای نوش

ز رامش جهان پر ز آوای نوش : به‌خاطر آسودگی دنیا پر از بانگِ نوشانوش بود؛ همه به باده‌خواری و خوشگذرانی مشغول بودند.

چنین تا بر آمد بر این سالیان
همی تافت از فر ، شاهِ کیان

همی‌تافت از فرّ شاهِ کیان : جمشید، شاهِ کیانی، به‌خاطرِ فره‌ای که داشت، می‌درخشید.

جهان سربه‌سر گشته او را رهی
نشسته    جهاندار     با     فرّهی

سر به‌ سر : کاملاً              رهی : رونده ، بنده

جهان گشت سرتاسر او را رهی : تمام مردم جهان به پادشاهی او گردن نهاده و اوامر ایشان را تمکین نمودند .

یکایک  به  تخت    مهی  بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندید

جمشید به‌ژرفی در تختِ پادشاهی‌اش نگریست و دیگر هیچ کس جز خودش را ندید.

ز گیتی سر شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

به‌خاطرِ حکومتش بر دنیا دچارِ غرور شد و از خدا روی برگرداند و ناسپاس شد.

گرانمایگان   را    ز لشگر   بخواند
چه مایه سخن پیش ایشان براند


چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتن را ندانم جهان

هنر  در  جهان   از  من  آمد  پدید
چو من نامور، تخت شاهی ندید

جهان را به  خوبی  من  آراستم
چنان است گیتی کجا خواستم

چنان است گیتی کجا خواستم : کجا در بسیاری جاهای شاهنامه سوالی نیست بل‌که موصول است به‌معنی "که": جهان آن‌طور شده که من می‌خواستم.

خور  و  خواب  و  آرامتان از من است
همان پوشش و کامتان از من است

آرام : آرامش

بزرگی   و    دیهیم   شاهی    مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست

دیهیم : تاج. دراصل کلمه‌ای یونانی

همه   موبدان  سر فکنده   نگون
چرا کس نیارِست گفتن نه چون

بزرگان سر پایین انداختند و کسی جرأتِ چون‌وچرا کردن و چیزی گفتن نداشت.

چُن   این   گفته   شد فرّ یزدان از اوی
بگشت و جهان شد پُر  از  گفت‌ و گوی

با گفتنِ این حرف‌ها (ناسپاسی) فرِ جمشید از او برگشت و همه جا پر از حرف‌وحدیث شد.

هنر چون به  پیوست  با  کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار

چون (جمشید) مغرور شد و خود را در رقابت با خدا دید کار تغییر کرد و شکست به کارش آمد. در این مورد دانشمندِ خداترس و هوشیار گفته که: اگر شاه شدی هنوز بنده باش.

چه گفت آن سخن‌گوی با تر و هوش
که   خسرو   شدی  بندگی را بکوش

"چون (جمشید) مغرور شد و خود را در رقابت با خدا دید کار تغییر کرد و شکست به کارش آمد. در این مورد دانشمندِ خداترس و هوشیار گفته که: اگر شاه شدی هنوز بنده باش.

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس
به  دلش  اندر  آید  ز  هر  سو  هراس

به جمشید بر تیره‌گون گشت روز
همی  کاست  آن     فرّ گیتی‌فروز

کاستن : کم شدن، از بین رفتن

جمشید بخاطر غرور شدید خودش(خود را در جایگاه خدا می دید) و بندگی خدا را به جای نمی‌آورد و جایگاه فر ایزدی خود را از دست داد.

جمشید پس از پدرش طهمورث به تخت پادشاهی نشست و انبوهی از ابداعات و اختراعات از استخراج آهن و ساخت ابزارهای جنگی گرفته تا ایجاد لباس و ایجاد گروه‌های شغلی شامل چهار گروه روحانیان، جنگاوران، کشاورزان و صنعتگران را در طول صدها سال به نتیجه رساند. حتی تختی ساخت که بر روی آن می‌نشست و بر روی دوش دیوان به آسمان می‌رفت. جشن نوروز را پایه گذاشت. در آن روزگاران مرگی وجود نداشت و مردم به شادی روزگار می‌گذراندند. تا این که دچار غرور شد و خدا را ناسپاسی کرد و همان باعث شد فر ایزدی او رو به افول برود.

توجه جمشید به امنیت عمومی و امنیت ملی جالب است.ضمن ایجاد اشتغال و استفاده از تولید ملی، پنح مورد طرح های پنجا ساله ای نیز برای اداره امور و کشور داری اجرا کرده و از مقبولیت بالا و مشروعیت نسبی برخوردار بود. هرچند که در پایان سیصد سال اول به فن آوری ( تصمیم به پرواز) نگاهی نو دارد ولی خود بزرگ بینیش منجر به از دست دادن مقبولیت و مشروعیت او شده است. در واقع نتوانسته افکار عمومی را با فن آوری جدید توجیه یا افکار خود را با افکار عمومی همزمان سازی کند.

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

پسر بُد مر او را یکی هوشمند
گرانمایه    طهمورث      دیوبند

بیامد به  تخت پدر  برنشست
کمر بر میان رَسم او را ببست

همه  موبدان  را   ز لشکر  بخواند
به چربی چه مایه سخن ها براند

چنین گفت کامروز تخت و کلاه
مرا   زیبد و ،  تاج و گنج و سپاه

جهان از بدی ها بشویم به رای
پس آنگه کنم در  کَیی  گِرد پای

ز هر جای  کوته کنم  دستِ  دیو
که من بود خواهم جهان را خدیو

هر آن چیز کاندر جهان سودمند
کنم  آشکارا    ،     گشایم   ز بند

پس از پشت میش و بره پشم و موی
برید   و     به   رشتن     نهادند     روی

به کوشش از او کرد پوشش بجای
به   گستردنی   بُد  هم   او  رهنمای

با موی و پشم لباس برای پوشش درست کرد

ز پویندگان   هر   که   بُد    نیک رو
خورش کردشان سبزه و کاه و جو

رَمنده دَدان    را    همه   بنگرید
سیه گوش و یوز از میان برگزید

سیه گوش: نوعی گربه وحشی     یوز: یوزپلنگ

به چاره بیاوردش از دشت و کوه
به  بند  آمدند   آنکه  دور  از  گروه

در قدیم یوزپلنگ را شبیه سگ شکاری پرورش می دادند تا در شکار به انسان کمک کند

ز مرغان همان را که بُد نیک ساز
چو  باز و  چو شاهین  گردن فراز

باز : اکثر پرندگان شکاری را شامل می شود ، در لری به پرنده ی شکاری ای که بال هایش همیشه باز است گفته می شود

بیاورد و  باموختن‌شان گرفت
جهانی بدو مانده اندر شگفت

چُن این کرده شد ماکیان و خروس
کجا   برخروشد      گهِ  زخمِ  کَوس

بیاورد و یکسر به مردم کَشید
نهفته  همه   سودمندی  گزید

بفرمود تـــاشان نوازند گرم
نخوانندشان جز بِداوای نرم

چنین گفت کین را نمایش کنید
جهان  آفرین   را  ستایش کنید

که او دادمان بر دده دستگاه
ستایش مر او را که بنمود راه

طهمورث کارهای پدرش در مسیر تمدن سازی را ادامه داد و در پیشرفت تعامل انسان با حیوان، حیواناتی وحشی را برای کمک در شکار حیوانات به خدمت انسان آورد و تربیت شان کرد

مر او را یکی پاک دستور بود
که رایش ز کردار بد دور بود

دستور: وزیر

خَنیده به هر جای و شهرسپ نام
نَزَد  جُز  به نیکی  به  هر جای گام

خنیده: مشهور بود         شهرسپ: اسم وزیر طهمورث

همه روز بسته ز خوردن دو لب
به  پیش  جهاندار  بر  پایِ شب

چو جان بر دل هر کسی بود دوست
نماز  شب     و    روزه     آیین   اوست

سرِ مایه بود اختر شاه را
در بند  بُد  جان بدخواه را

همه راه نیکی نمودی به شاه
همه  راستی  خواستی پایگاه

چُن آن شاه پالوده گشت از بدی
بتابید     از      او      فرَّهِ      ایزدی

برفت اَهرِمَن را بدافسون ببست
چو  بر  تیزرو   بارگی   برنشست

زمان تا زمان زینش برساختی
همی   گِرد  گیتیش   برتاختی

به واسطه‌ی وزارت شهرسپ، طهمورث با همه‌ی بدها و بدی ها برخورد کرد و جهان را رنگ و روی خدایی و عدالت داد

چو دیوان بدیدند کردار اوی
کشیدند  گردن  ز گفتار اوی

شدند  انجمن  دیو  بسیار  مَر
که پَردُخته مانند از او تاج و فر

چو طهمورث آگه شد از کارشان
برآشفت  و  بشکست  بازارشان

به فر جهاندار بستش میان
به  گردن  برآورد  گُرز  کَیان

همه نرّه دیوانِ افسون گران
برفتند ،  جادو  سپاهی گران

دَمنده سیه دیوشان پیشرَوْ
همه باسمان برکشیدند عَوْ

برکشیدند عَوْ : داد و فریاد می کردند

جهاندار      طهمورث  بافرین
بیامد کمربسته‌ی رزم و کین

یکایک برآراست با دیو جنگ
نبُد جنگشان را فراوان درنگ

ازیشان دو بهره بدافسون ببست
دگرشان  به  گرز گران  کرد پست

کشیدندشان خسته و بسته خوار
به  جان  خواستند  آن زمان  زینهار

که ما را مکُش تا یکی نو هنر
بیاموزنیمت    که  آید     به  بر

کَی نامور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکار

چون آزادشان شد سر از بند اوی
بجُستند     ناچار      پیوند      اوی

نبشتن  به   خسرو   بیاموختند
دلش را چو خورشید بفروختند

نبشته یکی نی ، که نزدیک سی
چه  رومی و  چه تازی و   پارسی

چه سُغدی و چینی و چه پهلوی
نگاریدنِ  آن      ،      کجا  بشنوی

جهاندار سی سال از این بیشتر
چه  گونه    برون    آوریدی    هنر

برفت و سرآمد  برو   روزگار
همه رنج او ماند از او یادگار

جهانا   ،  مپرور چو خواهی درود
چو می بِدرَوی پروریدن چه سود

درود: فعل درو کردن


طهورث دیوها را به اسارت گرفت و اسرا در ازای نوشتن و سواد به طهمورث جان خود را خریدند

قبل    بعد

  • ✍️ پسر کوهستان
  • ✍️ پسر کوهستان

قبل    بعد

جهاندار هوشنگ با رای و داد
به  جایِ نیا  تاج  بر  سر  نِهاد

بِگَشت از بَرش چرخ، سالی چِهل
پُر از  هوش  مغز  و  پُر از  داد  دِل

چو  بِنشَست  بَر   جایگاهِ  مِهی
چنین گفت بر تخت شاهَنشهی

که بر هفت کشور منم پادشا
به هر جا سرافراز و فرمانروا

به       فرمانِ     یزدانِ     پیروزگر
به داد و دِهش تنگ بستش کمر

و زان پس جهان یک‌سر آباد کرد
همه  روی  گیتی  پُر  از  داد  کرد

نخستین یکی گوهر آمد به چنگ
بدآتش   ز آهن   جدا  کرد  سنگ


سر    مایه    کرد    آهن    آبگون
کز آن سنگ خارا کشیدش برون

با آتش آهن را از سنگ جدا کرد

چو بشناخت ،  آهنگری پیشه کرد
گِراز  و  تبر   ،   ارّه   و  تیشه   کرد

صنعت آهنگری رو شروع کرد و ابزارها و سلاح ها را ساخت

چون این کرده شد،  چاره ی آب ساخت
ز دریا    به     هامونش      اندر    بتاخت

آبراهه ساخت و از آب استفاده کرد

به جوی و به کِشت آب را راه کرد
به    فرِّ   کَیی    رنج   کوتاه   کرد


چراگاه  مردم   بدین   برفزود
پراگندن تخم و کِشت  و  درود

بورزید پس هر کسی نان خویش
برنجید و بشناخت سامان خویش

با مدیریت آب کشاورزی را رونق داد و جهان را زندگی بخشید

از مرحله بدوی و کوهستانی داریم وارد مرحله تمدنی می‌شویم

بدان ایزدی  جاه و فرّ کَیان
ز نخچیر و گور و گوزن ژیان

نخچیر: حیوان شکاری ؛ اینجا بز کوهی       گور: گورخر آسیایی

جدا کرد گاو  و  خر  و  گوسفند
به ورز آورید آن چه بُد سودمند

حیوانات را اهلی کرد و دامداری را برای انسان به ارمغان آورد

بدیشان بورزید و زیشان چرید
همی تاج  را  خویشتن  پرورید

ز پویندگان  هر   چه   مویش  نکوست
بکُشت و به سرشان برآهیخت پوست

از پوست حیوانات استفاده را شروع کرد

چو روباه و قاقُم،  چو سنجاب نرم
چهارم سمورست، کَش موی گرم

قاقم: حیوانی شبیه سمور

برین گونه از چرم پویندگان
بپوشید    بالای    گویندگان

برنجید و گسترد و خورد و سپُرد
برفت  و  جز  از   نام   نیکو   نبُرد

بسی   رنج    بُرد   اندران   روزگار
بِد افسون و اندیشه ی بی شمار

چو پیش آمدش روزگار بِهی
ازو  مُردَری  ماند  گاه   مِهی

زمانه       زمانی      ندادش      دِرنگ
شد آن رنج هوشنگ باهوش و سنگ

نپیوست خواهد جهان با تو مهر
نه   نیز   آشکارا    نُمایدت   چهر

جمشید شاه اسطوره ای در این و هند است، آهنگری ، کشاورزی و دامپروری و چرم دوزی را برای جهان ارمغان آورد و جهان را گسترش داد.

قبل    بعد 

  • ✍️ پسر کوهستان
آب حیات

پسر کوهستان
هادی غفاری
اَو حیات : آب حیات

ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﻫﺎ ﺷﻮﻡ،
ﺑﺎﺯ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ،
ﺍﻭ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﺳﺖ؛
ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻭ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺛﻤﺮ ﺍﺳﺖ،
ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺧﻠﻖ ﮔﺮگ هاﯼ ﻫﺎﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ، ﻫﻮﻝ ﻭﮐﯿﻨﻪ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎﺭﺩ،
ﺗﻮ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ﺁﺳﯿﺐ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ،
ﺍﯼ ﭘﻨﺎه گاﻩ ﺍﺑﺪﯼ ! ﺗﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﺷﻮﯼ ...

دکتر علی شریعتی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب