افراسیاب فرزند پَشَنگ شاه تورانی، برادر گرسیوز و اغریرث، و پسر عموی پیران ویسه بود. در زمان جمشید و گرشاسپ و کیخسرو شاه های ایران زمین زندگی می کرد. در تاریخ حماسی ایران بزرگترین ضدقهرمان، و در شاهنامه مهمترین هماورد پهلوانان بزرگی همچون رستم است. او نوه زادهی تور و نوهی نوهی فریدون است. با توجه به خویشاوندانش، آشکار است که افراسیاب اصالتا ایرانی بوده است. پهلوانی دلیر و خوش ظاهر بوده است. پرچمی سیاه داشته و بر اسبی سیاه مینشسته و زرهی سیاه بر تن میکرده است. در میدان جنگ نیز در یک نقطه آرام و قرار نداشته است:
به یک جای ساکن نباشد به جنگ چنین است آیین پور پشنگ
او پهلوانی زورمند و بلند بالا نیز بوده است. هنگامی که پس از مرگ منوچهر نزد پدر میرود و پشنگ را به غصب تاج و تخت ایران بر میانگیزد، پدرش او را چنین میبیند:
به مغز پشنگ اندر آمد شتاب چو دید آن سهی قد افراسیاب
بر و بازوی شیر و هم زور پیل وزو سایه گسترده بر چند میل
زبانش به کردار برنده تیغ چو دریا دل و کف چو بارنده میغ
و وقتی اغریرث برادر افراسیاب به تصمیم پدر برای آغاز جنگ خرده میگیرد،
پسر را چنین داد پاسخ پشنگ که افراسیاب آن دلاور نهنگ
یکی نره شیرست روز شکار یکی پیل جنگی گهِ کارزار
افراسیاب در زمان منوچهر به عنوان سپهدار پدرش به ایران تاخت و منوچهر را شکست داد. منوچهر و پهلوانان ایرانی را اسیر کرد و نگهبانی از ایشان را به اغریرث سپرد. اغریرث که از نقشه قتل منوچهر و دیگر پهلوانان ایران آگاه شد آنها را فراری داد. افراسیاب اغریرث را به گناهِ رهاندن ایرانیان از بند، به قتل رساند. به این ترتیب اغریرث به یکی از پهلوانان شهید اساطیر ایرانی پیوست. افراسیاب برای مدت دوازده سال در زمان منوچهر بر ایران زمین حکومت کرد.
نبرد ایران و توران در زمان منوچهر در نهایت به شکست ایرانیان انجامید، و با قرارِ صلحی خاتمه یافت که بر مبنای آن قرار شد مرز ایران به قدر تیر پرتابی دورتر از محل اردوگاهشان قرار داده شود، و در همین جا بود که آرش کمانگیر هنرنمایی بزرگش را انجام داد. وقتی آرش با پرتاب تیری مرز دو کشور را به وضعیت پیشین باز گرداند، به این حکم گردن نهاد و به توران بازگشت.
پس از بازگشت مرزهای دو کشور به حدِ پیشین، تا مدتی از کشمکش میان ایرانیان و تورانیان خبری نیست. تا آن که پس از مرگ منوچهر، در دوران نوذر بار دیگر جنگ آغاز شد و این بار نیز پشنگ شاه توران بود. اما چون سالخورده شده بود، پسر بزرگش افراسیاب را به عنوان سپهسالارش به جنگ ایرانیان فرستاد. افراسیاب با نوذر، آخرین پادشاه پیشدادی جنگید و او را اسیر کرد و ناجوانمردانه کشت. به این ترتیب فره ایزدی از خاندان پیشدادی گسست و مدتی طول کشید تا بار دیگر در قالب کیقباد تبلور یابد و دودمان کیانی را بر اریکهی قدرت بنشاند.
تلاش بسیاری کرد تا فره کیانی را صاحب شود و سه بار در جستجوی آن به دریاچه فرو رفت اما موفق نشد. در نهایت از خسرو شکست خورد و از ایران رانده شد.
پس از ناکامی در به دست آوردن فره ایرانی، برای مدتی از دایرهی حوادث اساطیری ایران بیرون رفت، تا آن که در دوران کیکاووس، وقتی گاوِ نگهبان مرز دو کشور به دست شاه ایران کشته شد، نبردهای ایرانیان و تورانیان از نو آغاز شد و در این دوران افراسیاب شجاعت بسیار از خود نشان داد و به مهمترین دشمن ایرانیان تبدیل شد. هماورد اصلی او در این زمان رستم بود که هربار بر او غلبه میکرد، اما در میان ایرانیان جز او کسی نبود که یارای مقابله با وی را داشته باشد.
نبردهایی بسیار با رستم و سایر پهلوانان ایرانی کرد و هرگاه رو به شکست داشت به جادوگری روی میآورد. چنان که در نبردِ مهمش با رستم، وقتی شکست خورد و دید که نزدیک است دستگیر شود، افسونی خواند و رستم را به طور موقت کور کرد. همچنین در برانگیزاندن توفان و باد و سرما نیز دستی داشته و بارها سپاه ایران را با این افسونها در تنگنا قرار داد. افراسیاب همچنین از هنر ستاره شماری و غیبگویی نیز بهرهمند بود. چنان که واژگون بختیاش در صورتِ قتل سیاوش را در خواب دید.
وقتی کیکاووس به بند کشیده شد، شاه پلیدی به نام زنگیاب تازی از عربستان به ایران زمین تاخت و ستم بسیار بر مردم روا کرد. در این هنگام ایرانیان از افراسیاب درخواست کردند که به یاریشان بیاید. در نتیجه افراسیاب به یاری ایرانیان آمد و زنگیاب را از ایران بیرون کرد و او را به قتل رساند و خود بر تخت ایران نشست، اما بیدادگری پیشه کرد و ایرانیان را بر خود شوراند. در همین مدت کیکاووس و پهلوانان ایرانی به یاری رستم از بند رسته بودند و بار دیگر به کشور بازگشتند و افراسیاب را بیرون کردند.
او در کنار بدی هایش خوبی هایی نیز داشت ، گذشته از خدمتی که با کشتن زنگیاب به ایرانیان کرد، به دلیل کشیدن آب هزار چشمه از هلمند و هفت رود دیگر به دریاچهی هامون نیز از او یاد شده است. افراسیاب همچنین به خاطر ساختن کاخی در زیر زمین در ایران شهرت دارد.
در ماجرای رستم و سهراب، یکی از کسانی بود که رویارویی پدر و پسر را رقم زد.
وقتی دریافت سرنوشتش با سیاوش گره خورده، با او صلح کرد.
وقتی سیاوش از ایران زمین برید، او را در توران پذیرفت و خوارزم را به او داد و دخترش را به عقد وی در آورد.
با تحریک گرسیوز سیاوش را کشت. کوشید تا کیخسرو را از کینخواهی دور نگه دارد. در نبردهای دور نخستِ کینخواهی سیاوش، از رستم به سختی شکست خورد و به چین گریخت و رستم برای چند سال بر توران سلطنت کرد. با بازگشت ایرانیان بار دیگر حکومت توران را به دست گرفت.
پس از کشته شدن فرود، در چند نبرد مهم بر توس پیروز شد. در نهایت سپاهش در جریان نبرد یازده رخ شکست خورد.
قربانیهایش برای نجات از خشم کیخسرو مانند فدیهاش به آناهیتا برای دستیابی به فره، مورد پذیرش واقع نشد.
در دریاچه فرو رفت و به این ترتیب از هوم گریخت. اما وقتی گرسیوز را در کرانهی این دریاچه آزار دادند، بیرون آمد و دستگیر شد . گیو او را دستگیر کرد و به ایران آورد و به دست کیخسرو به قتل رسید.
افراسیاب فهرست قربانیان خود را با کشتن سیاوش کامل کرد، و با از میان بردن وی به نفرین دچار شد. تا پیش از کشتن سیاوش، تعادلی در میان نیروهای ایرانی و تورانی برقرار بود و افراسیاب در سرزمین خویش به راحتی حکمرانی میکرد. نبرد میان دو کشور هم از نوع دست اندازیهای محلی و بازیهای پهلوانی بود و به کشتار بیرحمانه و خونین منتهی نمیشد. اما وقتی سیاوش کشته شد، بخت از افراسیاب رویگردان شد. کشتن این شاهزادهی ایرانی، احتمالا دلیلِ اصلیِ محروم شدن افراسیاب از قدرتهای فراطبیعیاش بوده است. که خودش نیز قبل از قتل سیاوش در خواب دیده بود و بالاخره کیخسرو به خونخواهی سیاوش او را کشت و به داستان پر از فراز و نشیب افراسیاب پایان داد.
- ۰ نظر
- ۳۰ آذر ۰۳ ، ۲۳:۴۳