- ۰ نظر
- ۱۶ دی ۰۳ ، ۲۱:۵۲
قبل بعد
چو ضحاک بر تخت شد شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
دوران پادشاهی ضحاک هزار سال طول کشید.
میتوان اینگونه تعبیر کرد که از آنجا که حکومت ظلم و دیکتاتوری، سراسر سختی و دشواری است، پس هر لحظه آن هزار لحظه می نماید. بنابراین شهریاری ضحاک نیز اگرچه چند سال بوده باشد، اما چون هزار سال مینماید.
چنان که رضی الدین ارتیمانی میفرماید:
عمر اگر خوش گذرد زندگی خضر کم است ور به تلخی گذرد نیم نفس بسیار است
سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد بر این روزگاری دراز
نهان گشت کَردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
پراگنده: پراکنده
منظور از کام، منطقه ی دهان نیست. منظور خواسته ی دل، اراده و آرزوست. همانگونه که امروز میگوییم فلانی ناکام ماند. یا به کام دل نرسید. پس:
پراگنده شد کام دیوانگان
بدان معنی است که آنچه دیوانگان میخواستند، بر کشور حاکم شد.
نکته مهم دیگری نیز هست. در اینجا دیوانگان به معنی مجانین و زنجیری ها نیست. چرا که در اینصورت شعر بسیار کم مایه می نماید. منظور انسان های بی خرد و بی تدبیر است.
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی ، آشکارا گزند
گزند به معنی آسیب نیست. چرا که بی معنی است.
در اینجا گزند به معنی دروغ است. که با راستی تضادی بسیار به جا را ایجاد میکند.
اگر فرد دانایی حرف راست و درستی میگفت کشته میشد بنابراین دانایان و عالمان برای اینکه کشته نشوند پنهان میشدند. دروغ و دغل آشکار شد و افراد به راحتی دروغ میگفتن و دغلکاری میکردند. در زمان ضحاک اداره حکومت به دست افراد نالایق بود که با دغل پیش میرفتند و دانایان برای اینکه کشته نشوند میبایست پنهان شوند.
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نبودی سخن جز به راز
در زمان ضحاک جامعه دچار دگرگونی عمیق فرهنگی شد. اکثر ویژگی های ضحاکیان به جامعه منتقل میشود. طبیعی است جامعه برای اینکه بتواند با سیستم ضحاک زندگی کند اندک اندک تن به قوانین و هنجارهای حکومت جدید میدهد و در بلند مدت به عادت جامعه بدل میشود.
روش های منطقی و افراد فرزانه به مرور حذف و محو میشود. اداره امور به افراد نالایق و بد ذات سپرده میشود. علم و دانش ارزش خود را از دست داد و خرافه پرستی و جادوگری مبنای اداره امور شد. روشهای عقلی جای خود را به دروغ داد. (هنر خوار شد جادویی ارجمند) هنر در جای جای شاهنامه به معانی مختلف بکار رفته و مفهوم کلی آن علم و فن است و معنای عام جادویی در شاهنامه غیر واقعی بودن است. دست افراد نا اهل برای نیل به مقاصد پلیدشان باز شد و امور اخلاقی و عناصر فرهنگی مناسب برای جامعه مخفیانه و به اصطلاح امروزی زیر زمینی انجام میشد.
دو پاکیزه از خانهی جمّـشید
برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو خواهر بُدند
سر بانوان را چُن افسر بُدند
ز پوشیدهرویان یکی شهرناز
دگر پاکدامن به نام ارنواز
بدایوان ضحاک بردندشان
بدان اژدهافَش سپردندشان
بپروردشان از ره جادویی
بیاموختشان کژی و بدخویی
ندانست جز بد آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
در زمان پادشاهی ضحاک، فرزانگان و نیکان از جامعه به حاشیه رفته و دیوانگان و بدیها رشد کردهاند. هنرهای ارزشمند جادوگری نیز زیر سایه ضحاک کمارزش شده و حقیقتها به صورت زشت و دردآور نمایان میشود.
در این زمان، دو دختر از خانه جمشید (شخصیتی افسانهای) به نامهای شهرناز و ارنواز به قصر ضحاک برده میشوند و به آن اژدهافش سپرده میشوند. ضحاک با استفاده از جادوگری آنها را پرورش میدهد، اما به جای آموزههای نیک، فقط کژی، بدی و ویرانی را به آنها یاد میدهد.
این دوافعی همان رشوه وجاسوسی وسخن چینی میباشد که خورنده مغزها است.
قبل بعد
قبل بعد
از آن پس برآمد از ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روزِ سپید
گسستند پیوند با جمِّــشید
در این بیت جمشید را جَمِّ شید بخوانید.
بر او تیره شد فَرَّهِ ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی
پدید آمد از هر سویی خسروی
یکی نامجویی به هر پهلوی
سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
یکایک بیامد از ایران سپاه
سوی تازیان برگفتند راه
شنیدند کانجا یکی مهتر است
پُر از هَول شاه اژدها پیکر است
سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی بر او آفرین خواندند
وُرا شاه ایران زمین خواندند
مران اژدهافَش بیامد چو باد
بِدایران زمین تاج بر سر نهاد
از ایران و از تازیان لشکری
گزین کرد گُردان هر کشوری
سوی تخت جمشید بنهاد روی
چُن انگشتری کرد گیتی بر اوی
چو جمشید را بخت شد کُندرَو
به تنگ اندر آمد سپهدار نَو
برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
نهان گشت و گیتی بر او شد سیاه
سپردش به ضحاک تخت و کلاه
چو صد سالش اندر جهان کس ندید
بر او نام شاهی و او ناپدید
صدم سال روزی به دریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین
نهان بود چند از بد اژدها
نیامد به فرجام هم زو رها
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یکایک ندادش سخن را درنگ
بِداَرّهَش سراسر به دو نیم کرد
جهان را از او پاک پُر بیم کرد
بِداَرّهَ : با اره ؛ «ش» آخرش ضمیر متصل است.
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه
از او بیش بر تخت شاهی که بود
بدان رنج بردن چه آمدش سود
گذشته بر او سالیان هفتصد
پدید آوریده همه نیک و بد
چه باید همی زندگانی دراز
چو گیتی نخواهد گشادنت راز
همی پرورانت با شهد و نوش
جز آوای نرمت نیارد به گوش
یکایک چو گویی که گسترد مهر
نخواهد نمودن به بد نیز چهر
بدو شاد باشی و نازی بدوی
همه راز دل بر فرازی بدوی
یکی نغز بازی برون آورد
به دلت اندر از درد خون آورد
با ظهور تباهی و نگرانی در ایران روبرو هستیم. جنگ و شورش از هر سو برمیخیزد و روزها سیاه میشود. مردم از جمشید تبرک میشوند و فره ایزدی از او دور میشود. بهتدریج، فرمانروایی به نام ضحاک ظهور میکند که به عنوان شاهی هولناک شناخته میشود. او لشکری از ایران را جمع میکند تا با تازیان مواجه شود و بر تخت جمشید نشیند. پس از صد سال که او در چین پنهان شده، دوباره به ایران باز میگردد. اما در نهایت، ضحاک به دست کسی گرفتار میشود و به شدت مجازات میگردد. این تصویر از زمانهای پر از مبارزه و حوادث تلخ و شیرین، نشاندهنده گذر سالها و تغییرات در سرنوشت انسانهاست و در انتها، دعا و آرزوی رهایی از رنج مطرح میشود.
قبل بعد
قبل بعد
چو ابلیس پیوسته دید آن سَخُن
یکی پند بَد را نو افگند بُن
بدو گفت اگر سوی من تافتی
ز گیتی همه کام دل یافتی
اگر همچنین نیز فرمان کُنی
نپیچی ز گفتار و پیمان کُنی
جهان سربهسر پادشاهی تو راست
دَد و مردم و مرغ و ماهی تو راست
چُن این کرده شد ساز دیگر گرفت
یکی چاره کرد از شِگِفتان شِگِفت
جوانی بر آراست از خویشتن
سخنگوی و بینا دل و پاکتن
هَمیدون به ضحاک بنهاد روی
نبودش جز از آفرین گفت و گوی
بدو گفت اگر شاه را در خورم
یکی نامور پاک خوالیگرم
چو بشنید ضحاک بنواختش
ز بهر خورش جایگه ساختش
کلید خورش خانهی پادشا
بدو داد دستور فرمانروا
فراوان نبود آن زمان پرورش
که کمتر بُد از کُشتنیها خورش
که کمتر بُد از کُشتنیها خورش: گوشت کمتر می خوردند.
ز هر گوشت از مرغ و از چارپای
خورشگر بیاورد یک یک به جای
به خونش بپرورد بر سان شیر
بدان تا کُند پادشا را دلیر
همان طور که به بچه شیر می دهند تا بزرگ شود میخواهد با خوراندن گوشت و خون او را جسور و سنگدل کند.
در اینجا دلیر لزوما معنای مثبتی نداره و ظاهرا به معنی درنده خو و وحشی بکار رفته.
سخن هر چه گویدش فرمان کُند
به فرمان او دل گروگان کُند
در قدم بعد ابلیس خودش را در قامت آشپز به خدمت ضحاک درآورد
خورش زردهی خایه دادش نخست
بدان داشتش یک زمان تندرست
خایه : خاگ ، خاگینه ، تخم مرغ
بخورد و بر او آفرین کرد سخت
مَزه یافت و خواندش وُرا نیکبخت
چنین گفت ابلیس نیرنگساز
که جاوید زی شاد و گردنفراز
که فردات از آن گونه سازم خورش
کز او آیدت سر به سر پرورش
برفت و همه شب سِگالِش گرفت
که فردا ز خوردن چه سازم شِگِفت
دگر روز چون گنبد لاژورد
برآورد و بنمود یاقوت زرد
خورشها کبک و تذرو سپید
بسازید و آمد دلی پر امید
شه تازیان چون به خوان دست برد
سر کم خرد مهر او را سپرد
سِدیگر به مرغ و کباب بره
بیاراست خوان از خورش یکسره
به روز چهارم چو بنهاد خوان
خورش کرد از پشت گاو جوان
بدوی اندرون زعفران و گلاب
همان سالخورده می و مشک ناب
چو ضحاک دست اندر آورد و خَرد
شِگِفت آمدش زان هُشیوار مرد
بدو گفت بنگر که تا آرزوی
چه خواهی، بخواه از من ای نیکخوی
خورشگر بدو گفت کای پادشا
همیشه بَزی شاد و فرمانروا
مرا دل سراسر پُر از مِهر تو است
همه توشهی جانم از چِهر تو است
یکی حاجتستم به پیروز شاه
و گرچه مرا نیست این پایگاه
که فرمان دهد تا سر کِتف اوی
ببوسم، بمالم بر او چشم و روی
بدو گفت دادم من این کام تو
بلندی گَرَد زین مگر نام تو
بفرمود تا دیو چون جفت اوی
همی بوسه داد از بر سُفت اوی
ببوسید و شد در زمین ناپدید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
دو مار سیاه از دو کتفش بِرُست
غمی گشت و از هر سویی چاره جُست
سرانجام بُبرید هر دو ز کِفت
سِزد گر بمانی بدین در شگفت
چو شاخ درخت آن دو مار سیاه
برآمد دگر باره از کتف شاه
پزشکان فرزانه گرد آمدند
همه یک به یک داستانها زدند
ز هر گونه نیرنگها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
به سان پزشکی پس ابلیس تَفت
به فرزانگی نزد ضحاک رفت
بدو گفت کاین بودنی کار بود
بمان تا چه گردد ، نباید درود
خورش ساز و آرامشان ده به خَرد
نباید جز این چارهای نیز کرد
جُز از مغز مردم مدهشان خورش
مگر خود بمیرند از این پرورش
سر نرّه دیوان از این جست و جوی
چه جُست و چه دید اندر این گفت و گوی
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پَردُخته ماند ز مردم جهان
ابلیس به ضحاک پیشنهاد میکند که اگر به او اعتماد کند، زندگی خوب و کامرانی خواهد داشت. ضحاک از ابلیس خواسته میشود تا برایش خورشهای لذیذ تهیه کند. ابلیس جوانی را به عنوان خورشپز معرفی میکند که در کمال مهارت برای او غذا میپزد. خورشهایی که از گوشت مرغ و چهارپایان درست میکند، به تدریج باعث میشود که ضحاک احساس قدرت و شجاعت بیشتری کند.
اما ابلیس نهتنها در پی خوشحال کردن ضحاک است بلکه نقشهای شوم دارد. او در نهایت به ضحاک میگوید که تنها راه درمان دردهایش، استفاده از "مغز مردم" است تا به این ترتیب قدرت و سلطهاش افزایش یابد. این داستان نمایانگر فریب و نیرنگ ابلیس و نتایج ناگوار آن بر زندگی انسانهاست.
قبل بعد
قبل بعد
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سَواران نیزه گذار
دشت سواران نیزه گذار: عربستان ؛ کل سرزمین عرب نشین
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
ز ترس جهاندار با باد سرد: از ترس پروردگار خود بینی را از خود دور کرده بود. متواضع گشته بود.
که مَرداس نام گرانمایه بود
به داد و دهش برترین پایه بود
مر او را ز دوشیدنی چارپای
ز هر یک هزار آمدندی به جای
همان گاو دوشا به فرمان بری
همان تازی اَسپان همه گوهری
بز و شیروَر میش بُد هم چنین
به دوشندگان داده بُد پاک دین
به شیر آن کسی را که بودی نیاز
بدان خواسته دست بُردی فراز
مرداس وضعیت مالی خوبی دارد و به همه نیز کمک می کند
پسر بُد مر این پاکدین را یکی
که از مهر بهرهش نبود اندکی
جهانجوی را نام ضحّاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
کجا بیوَر اَسپش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیوَر از پهلوانی شمار
بود بر زبان دری ده هزار
بیور : ده هزار
از اسپان تازی به زرّین ستام
وُرا بود بیور که بردند نام
شب و روز، بودی دو بهره به زین
ز راه بزرگی ، نه از راه کین
چنان بُد که ابلیس روزی پگاه
بیامد به سان یکی نیکخواه
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
پس آنگه سخن برگشایم درست
جوان نیکدل گشت و فرمانش کرد
چنان چون بفرمود سوگند خَرد
که راز تو با کس نگویم ز بُن
ز تو بشنوم هر چه گویی سخن
بدو گفت جز تو کسی کدخدای
چه باید همی با تو اندر سرای
چه باید پدر کهش پسر چون تو بود
یکی پندت از من بباید شنود
زمانه برین خواجهی سالخَورد
همی دیر ماند ، تو اندر نورد
بگیر این سرِ مایهور گاه اوی
تو را زیبد اندر جهان جاه اوی
گر این گفتهی من تو آری به جای
جهان را تو باشی یکی کدخدای
چو ضحاک بشنید و اندیشه کرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
بِداِبلیس گفت: این سزاوار نیست
دگر گوی کاین از در کار نیست
بدو گفت اگر بگذری زین سخن
بتابی ز سوگند و پیمان ز بن
بماند به گردنت سوگند و بند
شوی خوار و ماند پدرت ارجمند
سر مرد تازی به دام آورید
چنان شد که فرمان او برگزید
بپرسید کاین چاره با من بگوی
چه رویست راه و بهانه مجوی
بدو گفت من چاره سازم تو را
به خورشید سر برفرازم تو را
داستان ضحاک از اولش با حضور ابلیس شروع شد به ضحاک پیشنهاد داد که تو این جایگاه از آن توست و پدرت را بکش و جایش را بگیر
ضحاک اول نپذیرفت و بالاخره پذیرفت و ابلیس گفت با من عهد و پیمان ببند و خودم پدرت را برایت می کشم بالاخره ضحاک فریب ابلیس را خورد
مر آن پادشا را در اندر سرای
یکی بوستان بُد گرانمایه جای
گرانمایه شبگیر برخاستی
ز بهر نیایش بر آراستی
سر و تن بشستی نهفته به باغ
پرستنده با او نبردی چراغ
پرستنده: کنیز و غلام
بر آورد وارونه ابلیس بند
یکی ژرف چاهش به ره بر بِکَند
سر تازیان مهتر نامجوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
چُن آمد به نزدیک آن ژرف چاه
یکایک نگون شد سر بخت شاه
به چاه اندر افتاد و بشکست پَست
شد آن نیکدل مرد یزدان پرست
پس ابلیس وارونه آن ژرف چاه
به خاک اندر آگند و بِسپَرد راه
شبانگاه در باغ او چاهی حفر کرد و گفت مرداس برای نیایش بدون چراغ میاد به آنجا پس مرداس آمد و مرداس داخل چاله افتاد و روی او خاک ریخت و دفنش کرد
به هر نیک و بد شاه آزاد مرد
به فرزند بر نازده باد سرد
همی پروریدش به ناز و به رنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج
چنان بدگهر شوخ فرزند اوی
نجُست از ره شرم پیوند اوی
به خون پدر گشت همداستان
ز دانا شنیدستم این داستان
که فرزند بد گر شود نرّه شیر
به خون پدر هم نباشد دلیر
فرزندِ بد اگر مثل شیرِ نر بی رحم و درنده خو هم باشد به هیچ عنوان نمی تواند دستش را به خونِ پدرِ خود آلوده کند.
مگر در نهانش سخن دیگرست
پژوهنده را راز با مادرست
اگر این اتفاق بیافتد باید این راز را از مادرِ آن فرزند جویا شد که پدرِ فرزندش چه کسی است!
زیاد اتفاق می افتد که پدری بسیار خوب و پاکیزه است ولی فرزند ناپاک می شود و برای مردم سوال می شود, اینکه پدرِ به این خوبی داشت پس چرا فرزند اینطور شده است! فردوسی در این شعر می گوید که به گمان ما پدرش قطعا خوب است, آیا مادرش هم خوب است! آیا واقعا این پسرِ همین پدر است?!
سبک مایه ضحاک بیدادگر
بدین چاره بگرفت گاه پدر
به سر بر نهاد افسر تازیان
بر ایشان ببخشید سود و زیان
ضحاک تاج بر سر نهاد و شاه تازیان شد در منطقه نیزه وران (عربستان)
در زمانهای قدیم مردی به نام مرداس وجود داشت که بسیار نیکوکار و بخشنده بود. او دارای چهارپایانی با ارزش بود و از بابت آنها به دیگران کمک میکرد. پسر او به نام ضحاک، جوانی دلیر اما ناپاک بود. یک روز ابلیس، به ضحاک پیشنهاد میکند که با کشتن پدرش میتواند به قدرت برسد. ضحاک ابتدا مردد است، اما پس از صحبت با ابلیس و فریب خوردن از او، اعتماد میکند و در نهایت پدرش را در چاهی میاندازد و او را میکشد و بر جایگاه پدر مینشیند.
قبل بعد