آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

آب حیات

طبیعت ، خرد ، نگاره

سلام خوش آمدید
✍ سید هادی غفاری
۹ بهمن ۱۴۰۴

امروز دیگر جای تردید نیست.
شبکه‌های اجتماعی جهانی در لحظه‌ی امتحان نشان دادند که بی‌طرف نیستند.
ابزاری‌اند در جنگ روایت‌ها، برای بریدن صدای ما، تحریف حقیقت و ناامن‌سازی ذهن ایرانی.
مسئله فیلتر نیست؛ مسئله این است که سپر دفاعی ذهن و ارتباط یک ملت در دست چه کسی باشد.
اگر زیرساخت ارتباط ما دست دیگری باشد، حتی اگر همه امکانات را داشته باشیم، در میدان روایت بی‌دفاع‌ایم.

در لحظات حساس، آن‌ها صدای ایرانی را می‌بُرند، تصویر حقیقت را سانسور می‌کنند و آتش را بزرگ‌نمایی می‌کنند.
نه از سر خطا، بلکه از سر مأموریت سازمان‌یافته دشمن.
اگر امروز نایستیم، فردا فقط مصرف‌کننده روایت دشمن خواهیم بود.

ایرانی بودن در اپلیکیشن یعنی کارآمدی، اطمینان و استقلال.
نه شعار روی پوسته، نه پرچم در آیکن؛ پیام باید به‌موقع برسد، تصویر بدون افت کیفیت باشد و حریم کاربران محفوظ بماند.
این‌ها دیگر انتخاب نیست؛ وظیفه‌اند.
پایداری سرور، سرعت ارسال، حفاظت داده‌ها و اعتماد کاربران ستون‌های اصلی این استقلال هستند.

ما نیامده‌ایم تقلید ضعیف شبکه‌های خارجی باشیم.
شبکه متن‌محور باید جای گفتگو، تحلیل و خبر باشد.
شبکه تصویری باید محل روایت، هنر، کسب‌وکار و هویت ایرانی باشد.
تفکیک درست کارکردها یعنی قدرت واقعی.
داده‌های ایرانی نباید در اختیار دشمن باشد؛ امنیت، حریم خصوصی و شفافیت سیاست‌ها باید رعایت شود، با احترام به شهروند آگاه.

ابزارهای قدرت برای مردم ضروری است:
لیست انتشار حرفه‌ای، کانال‌های پایدار، امکانات تولید و توزیع محتوا و حمایت واقعی از کسب‌وکارها.
کاربر باید حس کند این فضا او را بلندتر، مؤثرتر و امن‌تر می‌کند.
هیچ شبکه‌ای با دستور محبوب نمی‌شود؛ اعتماد با مشارکت ساخته می‌شود.
نخبگان، تولیدکنندگان محتوا، برنامه‌نویسان و کاربران باید حس کنند اینجا خانه خودشان است، نه پادگان.

این حرکت یک پروژه دولتی صرف نیست؛ یک حرکت ملی و مردمی است.
اگر مردم نیایند، هیچ سروری کافی نیست.
اگر کیفیت نباشد، هیچ غیرتی ماندگار نمی‌شود.
اگر نایستیم، سپر دفاعی خود را خالی گذاشته‌ایم.

حضور در شبکه‌های خارجی شرط به‌روز بودن نیست.
به‌روز بودن یعنی امن، مؤثر و صاحب صدا بودن.
عقب‌ماندگی آنجاست که روایت خودت را در میدان دیگری فریاد بزنی.

این همان فرصتی است که نشان دهد ایرانی بودن یعنی ایستادن، تلاش کردن و روایت خود را ساختن.
هر پیام، هر تصویر و هر حرکت، یک گام در مسیر استقلال، اعتماد و هویت ملی است.
این فرصت را از دست ندهیم.

امروز انتخاب با ماست:
یا تماشاگر میدانی باشیم که دیگران ساخته‌اند،
یا معمار میدان مستقل خودمان—برای امروز، برای امنیت فردا و برای آینده فرزندان‌مان.

💠 اَوحیات
🆔 ایتا | روبیکا | وبلاگ | بله
  • ✍️ پسر کوهستان

✍️ سید هادی غفاری
بهبهان-۱۰بهمن۱۴۰۴

تروریست آن نیست که می‌سازد.
تروریست آن است که
از ساخته‌شدن می‌ترسد.

اگر سپاه تروریست است،
پس چرا بزرگ‌ترین جنگش
با تروریسم واقعی بود؟

داعش را چه کسی متوقف کرد؟
همان گروهی که
شهرها را سر می‌برید،
کودک می‌سوزاند،
و از ویرانی
نمایش قدرت می‌ساخت.

حقیقت ساده است:
اگر حاج قاسم سلیمانی نبود،
داعش فقط یک «خبر منطقه‌ای» نبود—
یک کابوس جهانی می‌شد.

او را ترور کردید
چون دیدید
ترور شکست خورد.

حاج قاسم
نه برای کشورگشایی جنگید،
نه برای نفرت.
او جنگید
تا جنگ تمام شود.
ایستاد
تا آتش
به خانه‌ها نرسد.

و مهم‌تر از همه—
او وحدت ساخت.
چیزی که تروریست‌ها
از آن وحشت دارند.

ایرانی کنار عراقی،
سوری کنار لبنانی،
افغان کنار پاکستانی—
نه برای پرچم،
برای انسان.
نه برای قدرت‌نمایی،
برای متوقف‌کردن جنایت.

این را خوب ببینید:
تروریست
وحدت نمی‌سازد.

اگر سپاه تروریست است،
پس چرا مدرسه می‌سازد؟
چرا آب می‌رساند؟
چرا جاده و پل می‌کشد
جایی که دولت‌ها
جرأت رفتن ندارند؟

تروریست
کار ایجاد نمی‌کند.
تروریست
خانه نمی‌سازد.
تروریست
سپر دفاعی نمی‌سازد
تا جنگ شروع نشود.

حسن طهرانی‌مقدم
قدرت ساخت
تا حمله‌ای در کار نباشد.

سردار باقری
جنگ را آن‌قدر می‌فهمید
که نگذارد
جنگی شروع شود.

سردار حاجی‌زاده
آسمان را امن کرد
تا زمین
زندگی کند.

سردار سلامی
فریاد زد
و با فریادش
ایستادگی را نمایش داد
اقتدار را به رخ می‌کشید
تا جنگ نباشد.

و وقتی دیدید
با ترور پاسداران
باز این حرکت ادامه دارد،
دانشمند را زدید:
دکتر احمدی‌روشن،
دکتر شهریاری،
دکتر رضایی‌نژاد،
دکتر فخری‌زاده،
دکتر عباسی،
دکتر طهرانچی_
فکر داشتند،
نه اسلحه.
و همین
برای تروریسم
غیرقابل تحمل است.

حقیقت این است:
برچسب «تروریست»
وقتی استفاده می‌شود
که گلوله
دیگر جواب ندهد.

اما ریشه
در دل مردم است.
و چیزی که
در دل مردم ریشه دارد،
نه با ترور حذف می‌شود،
نه با تحریم،
نه با دروغ.

این را تاریخ
ثبت خواهد کرد.

  • ✍️ پسر کوهستان
✍ #پسر_کوهستان
لوداب-نهم بهمن‌ماه یک‌هزار و چهارصد و چهار

سکوت، آرام و بی‌ادعا، دورم پرسه می‌زند.
نیم ساعتی می‌شود ماشین را کنار کشیده‌ام و خودم را سپرده‌ام به آغوش طبیعت؛
بی‌عجله، بی‌قرارِ مقصدی دیگر.
برف و باران و مه و سرما،
مثل رفیق‌هایی قدیمی،
حلقه زده‌اند دور دلم.
آسمان انگار مردد است؛
نه تماماً ابری،
نه کاملاً صاف.
همین بلاتکلیفی‌اش،
دلنشین است.

بلوط‌های سرافراز زاگرس،
برگ‌هایشان را ریخته‌اند
و با لهت و اورشان،
بی‌هیچ چشم‌داشتی،
دلنوازی می‌کنند.
بلوط نجیب است؛
هر طور که باشی،
هر حالی که داشته باشی،
راهی بلد است برای مفید بودن،
برای آرام کردن.

کوه و صخره،
لوداب را در آغوش گرفته‌اند؛
سخت، استوار،
اما مهربان.
انس عجیبی اینجاست؛
انگار بعضی جاها،
آدم را می‌شناسند.
صدای ماشین‌ها
تنها خرابی این حال خوش است؛
هرچند اگر همین جاده نبود،
من هم هرگز
به این کشف نمی‌رسیدم.

قارقارِ کلاغ،
فعلاً تنها صدایی‌ست
که از این حوالی بلند می‌شود؛
صدایی تنها،
اما باوقار.
انگار رهبر ارکسترِ این سکوت است
و هر «قار»ش
نقطه‌گذاریِ دقیقی‌ست
بر موسیقیِ آرامِ طبیعت.

روستاها دیگر شبیه گذشته نیستند؛
نه جمعیت‌شان،
نه خانه‌ها،
نه گرمای سنتی دیوارها.
اما هر کاری کنی،
روستا، روستاست.
و من که به دهاتی‌بودن
و پشت‌کوهی‌بودن فخر می‌فروشم،
اینجا حالم خوب می‌شود،
مست می‌شوم،
بی‌آنکه باده‌ای در کار باشد.
برای من،
باده تصویر است و حس.

چای نعنایی را که با خود آورده‌ام،
آهسته سر می‌کشم؛
گرمایش از گلو پایین می‌رود
و بویش
با بوی نمِ خاک در هم می‌آمیزد.
مست‌تر می‌شوم،
نه از چای،
که از همین آغوشِ بی‌ادعای طبیعت
که آدم را بی‌سؤال می‌پذیرد
و بی‌قضاوت،
آرامش را
وسط دلش می‌نشاند.

رودخانه جاری‌ست
و صدایش،
موسیقی‌ای‌ست که
آدم را یاد خودش می‌اندازد.
برف و آب و مه و خورشید
و نمِ باران،
همه دست‌به‌دست هم داده‌اند
تا بوی نمِ خاک،
حال دلم را خوش کند.

گاهی فکر می‌کنم
کسی کنارم نشسته؛
با او حرف می‌زنم،
او می‌خندد
و مرا هم
به خنده وامی‌دارد.
آدم، وقتی حالش خوب است،
تنهایی‌اش هم
شلوغ می‌شود.

سگ‌های روستا
از دور که مرا می‌بینند،
دمی تکان می‌دهند
و نزدیک می‌آیند.
نمی‌دانم جذبه‌ای هست
یا خیال می‌کنند
چیزی برای خوردن دارم.
نیم ساعتی کنارم می‌ایستند؛
شاید حال خوب را می‌فهمند،
شاید آمده‌اند
سهمی ببرند
از این انرژیِ پخش‌شده در هوا.

هرچه هست،
ساعتی درنگ در اینجا،
در این هوا و این ساعت،
آدم را از نو تنظیم می‌کند.
گاهی آدم به چنین مکثی نیاز دارد
تا بار زندگی
کمی سبک‌تر شود؛
تا یادش بیاید
همه‌چیز دویدن نیست،
بعضی وقت‌ها
ایستادن،
خودِ راه است.

و انگار این بیت،
تمام این حال را
خلاصه کرده است:

«حالِ ما خوب است
اما این خوب‌بودن
دلیلِ ساده‌ای دارد.»
  • ✍️ پسر کوهستان

✍️ #پسر_کوهستان

یاسوج - هشت بهمن ماه یک هزار و چهارصد و چهار

شب، هنوز باران را فراموش نکرده بود.
ابرها، با بوی نم و خاکِ تازه، از لای کوه بالا می‌رفتند.
سرما نرم بود، مثل دستی که می‌خواهد نوازش کند نه آزار.
و من… با دلی نیمه‌سوخته از حیرت روزگار، راه افتادم تا برسم به او.

نمی‌دانم از کجا دانستم که آن سوی قله، چراغی روشن است.
نه بزرگ، نه چشم‌گیر؛ اما نوری داشت که نمی‌توانستی نادیده بگیریش.
همان اشاره‌ها، همان دعوت‌های بی‌صدا، که اهل دل می‌فهمند.

وقتی رسیدم، او نشسته بود کنار اجاقی خاموش، عصا به دست، با چهره‌ای آرام‌تر از برف.
گفتم:
– راه سخت بود، آقا. گاهی فکر کردم که دیگر رسیدنی نیست.

نگاه کرد و آهسته گفت:
– رسیدنِ آدم، به مقصد نیست، به خودشه.
بعضی‌ راه‌ها فقط برای این کشیده می‌شن که دل گرم بشه، نه بدن.
سختی، امتحان نیست، عهدنامهٔ عشقه.
خدا عاشق رو بهانه‌ای جز صبر نمی‌ده.

نشستم.
سکوت، میان ما جاری شد مثل ذکر.
چای می‌جوشید، بخارش مثل دعا بالا می‌رفت.

پرسیدم:
– گاهی در میان مردم، احساس سنگینی می‌کنم. انگار دروغ، عادت شده. چه باید کرد وقتی جهان از معنا می‌بُرد؟

لبخند زد. نه از سر بی‌دردی، از سر اطمینان.
– پسرم، مؤمن همان‌قدر باید درونش آرام باشد که بیرونش بیدار.
اگر همهٔ دنیا فراموش کنند، تو یاد نگیر که سرد شوی.
دنیا همیشه میان سیاهی و نور در جنگ است،
اما اهل ایمان، سپاه ساکتِ صبح‌اند؛ بی‌هیاهو، روشن.

دلم گرفت، گفتم:
– آقا، ایمانم گاهی کم می‌آید. می‌خواهم عاشق باشم، اما می‌ترسم بروم بی‌فکر، و می‌ترسم بمانم بی‌عشق.

فرمود:
– عشق، بدون فکر، آتشِ بی‌دود است؛ زود می‌میرد.
ولی فکرِ بی‌عشق هم چراغ بی‌روغن است؛ سرد و بی‌ثمر.
ایمان یعنی اینکه عقل را در خدمت عشق بگذاری.
راهِ خدا راهِ عاقلانِ عاشق است، نه مجنونانِ بی‌فکر.

باد یک‌دفعه برخاست. صدای آن زلال بود، مثل وضو.
سکوت را شکست و گفتار را معنا داد.

آقا نگاهی به افق انداخت؛ برف دوباره می‌نشست روی سنگ.
– عدالتی که در آن بوی محبت نباشد، اسمش سیاست است، نه عدالت.
و معنویتی که در آن بوی مسئولیت نباشد، اسمش خواب است، نه سلوک.
خدا، آزادی و عدالت را در یک کاسه ریخته؛ هر که یکی را دور بریزد، از هر دو جداست.

احساس کردم کوه آرام گرفته، مثل دل آدمی که فهمیده‌ست.

پرسیدم:
– آقا، چطور با این همه سختی، امید از دل شما نمی‌رود؟

چشم بست و گفت:
– امید من از آینده نیست، از وعده‌ست.
وعدهٔ خدای صادق، بالاتر از تحلیلِ ماست.
ما مأمور به ساختن‌ایم، نه دیدن نتیجه.
هر گام در راه حق، ولو بی‌ثمر در ظاهر، گامی‌ست در مسیر جاودانگی.

باد آرام شد. آتش، بی‌صدا روشن ماند.

گفت:
– پسر کوهستان، یاد بگیر دل روشن نگاه داری.
اگر چراغی باشی، حتی در اتاقی کوچک، کافیه.
نور، دنبال وسعت نمی‌گرده، دنبال اثره.
و خدا از تو نمی‌خواهد همه‌چیز را درست کنی؛
می‌خواهد خودت را گم نکنی میان درست و غلط‌ها.

اشک بی‌دعوت آمد.
نه از غم، از شرمِ فهمیدن.

بلند شدم، دست دادم.

دوست نداشتم ازش جدا شم ولی شرم حضور

در محضرش راضیم کرد

بیش از این درگیرم نباشد. 
نگاهم کرد، چنان نرم که دل در خودش فرو رفت.
فرمود:
– برو. راه ادامه دارد. ما همه در مسیر یک صبح‌ایم.
ما برفی هستیم که آب می‌شویم تا رود از ما بگذرد.

پایین آمدم، در دلِ شب.
و فهمیدم هر که با *نورِ او* دیداری داشته باشد،
دیگر تاریکی را نه می‌بیند، نه باور می‌کند.

  • ✍️ پسر کوهستان

✍ #پسر_کوهستان
دهدشت ۶ بهمن ماه ۱۴۰۴

دیگر این‌جا، در این فضای مجازی، با نامِ پسر کوهستان و از قلبِ اوحیات سخن خواهم گفت. اوحیات... چه نامی! چونان قطره‌ای از بهشت در دامنهٔ کوه، چونان چشمه‌ای که از دلِ سنگ می‌جوشد و حیات می‌بخشد. این‌جا، آبِ زندگی است، جوششِ دوباره، و من امروز، خود را رهروِ این جوشش می‌بینم.

این‌جا دیگر خبری از اعلامیه‌ها و فراخوان‌های رسمی نخواهد بود؛ جز زمانی که فریادِ حقیقت از اعماق وجودم برخیزد. این‌جا، خانه‌ی دل‌نوشته‌هاست، سرایِ استنباط‌ها، گامی در مسیری که از سنگلاخِ کوهستان آغاز می‌شود و به سوی افق‌های بی‌کرانِ معنا گشوده می‌شود.

خوشا آن‌گاه که دستانم را به زمینی که قدم نهاده‌ام بسپارم و از زمین سخن بگویم؛ از هُرمِ کوه، از گذرِ آب، از دغدغه‌هایِ ریشه‌دوانده در خاک. خوشا آن‌گاه که از خودِ خویش بگویَم؛ از آن خلوت‌هایِ پنهان، از آن غصه‌ها و شادی‌هایی که چونان پروانه‌ای در آتشِ عشق می‌چرخند.

این مرثیه‌ای است برای سفرِ جان؛ سفری که از این آستان آغاز می‌شود و در آن سوی خورشید به پایان می‌رسد. در این سفر، کلامم چونان غنچه‌ای خواهد شکفت؛ غنچه‌ای که در باغِ اندیشه کاشته شده و در دلِ تجربه‌ها پرورده شده است. نگاهی که در عمقِ هستی ریشه دارد، زبانی که با شعر سخن می‌گوید و قلبی که با عشق می‌تپد.

و دفترِ این سفر، از این به بعد، گسترده‌تر خواهد شد. دیگر کانال "جهادی یار" در این قابِ نو، با فراغتی بازتر و دایره‌ای فراخ‌تر، آغوشِ گشاده‌تری برای مطالب متنوع خواهد داشت. هر ضربِ آهنگِ دل، هر جهدِ اندیشه، هر رقصِ کلام، در این‌جا پذیرفته خواهد شد.

در این مسیر، اگر خاطره‌ای پدید آید، می‌نویسم؛ اگر داستانی در ذهنم ریشه بدواند، می‌گویم؛ اگر نامه‌ای به قلبم برسد، می‌خوانم.
در خلوت‌هایی خیالی، با آن‌هایی که دیگر نیستند، هم‌نفس خواهم شد؛ چونان که شمعی در برابر نورِ حقیقت، سوخته‌ام و آتشی برای روشن کردن دل‌ها برپام.

شاید این‌گونه باشد:

چون اوجی بودی، در دِیرِ یادِ من،
هر بار که می‌جویم، آبِ حیات من

این‌جا، اوحیات است؛ سرچشمه‌ای از نور و امید، در دلِ تاریکیِ زمان. و من، پسر کوهستان، در این سفرِ جان، همراهی‌تان خواهم کرد.

💠 اَوحیات
🆔 ایتا | روبیکا

  • ✍️ پسر کوهستان

✍️ #پسر_کوهستان
یاسوج ۵ بهمن ۱۴۰۴

کوچه‌ی برفی را آرام بالا می‌رفتم. هوای سرد، سوز سرما را تا مغز استخوان رسانده بود. کنار پیاده‌رو، مغازه داران برف‌های یخ‌زده را با شیلنگ آب شستشو می‌دادند. مناره‌های مسجد از دور هویدا گشته بود؛ مثل نوری که به آهستگی روی دیوارها می‌لغزد و دل را نرم می‌کند.

خانه‌ی استاد، در انتهای کوچه بود؛ دیوار خشتی با درِ چوبیِ ساده، بی تابلوی زرین، بی نقش و نگار. فقط آرامشی در فضا بود که نمی‌دانم از کجا می‌آمد.
در زدم.

از پشت در، صدای استاد آمد، همان تن صدایی که از سال ۸۹ در مسجد قائم از کتاب توحید به گوش‌های قلبم خورده بود! محکم، مهربان، و بی‌هیاهو.
در را باز کرد. نگاهش مثل هوای بعد از باران زلال بود.

ـ بیا پسر کوهستان، دیر آمدی، ولی نه برای زمان، که برای معنا.

داخل خانه، بوی کتاب و چای ماندگار بود. چند جلد کتاب روی میز باز بود. یکی از کتاب‌ها، یادداشت‌هایی با خط خودش داشت؛ و رویش نوشته بود: «تربیت، پرورشِ درون است، نه تصرفِ بیرون.»

نشستم روبه‌رویش.
نگاهش به من بود دقیق، بدون ترحم، شبیه کسی که مدتی است تو را از بیرون دیده و حالا می‌خواهد رودررو تو را توصیف کند.

ـ بگو... در چه فکری هستی؟

از دیدار استاد نفسم گرفته بود ولی هر طور بود لب به سخن گشودم:
ـ استاد، من خسته‌ام از بودنِ نصفه نیمه، از مذهبی بودنِ و هیئتی بودن اما بدون تربیت دینی. از «شکلِ آدم» بدون «حالِ آدم». از آن همه شعار که زیرش چیزی نمی‌جوشد.

استاد استکانش را برداشت و آهسته گفت:

ـ می‌دانی پسر کوهستان، آدمی که نماز می‌خواند و تغییر نمی‌کند، مثل چراغی است که روشن است اما گرما نمی‌دهد. ایمانِ بی‌تربیت، فقط نورِ بی‌حرارت است.

دستش را بر جلد کتابی گذاشت و ادامه داد:

سکوتِ خانه سنگین شد. قلبم را به او داده بودم و با دل و جان به حرف‌هایش گوش می‌دادم.

ـ تو، هر لحظه‌ات را با من تصور می‌کنی، درسته؟
-بله درسته از سال ۸۹ که باهاتون آشنا شدم هر لحظه خودم را در کنار شما احساس می‌کنم.
اما تهِ تربیت آن است که روزی بتوانی مرا تصور نکنی و باز درست زندگی کنی. پسرم، من مرشد تو نیستم، آیینه‌ی توام. تا زمانی که در من می‌مانی، خودت را ندیده‌ای. اگر بخواهی تربیت شوی، باید از پوست خودت بیرون بیایی. نه از دین، که از عادتِ دینی. تربیت یعنی: تو، از «مؤمن بودن»، به «انسان بودن» هجرت کنی. و این هجرت سخت است؛ مثل عبور از کوهستانی که هر سنگش زخمی بر پا می‌گذارد.

حرفش را که می‌زد، گویی کوه روبه‌رویم ایستاده بود و از پاهایم خون جاری بود.

در سکوتِ میانِ حرف‌هایش، صدای گنجشک از بیرون آمد. نوری از پنجره روی صورتش افتاده بود. در آن لحظه احساس کردم زندگی، همان گفت‌وگوست میانِ نور و سایه؛ و انسان، همان نقطه‌ی کوچکِ تصمیم میانِ دو رنگ.

استاد ادامه داد:

ـ تربیت یعنی همین نقطه را نگه داری. نقطه‌ای که بینِ خودت و خدایت است. نه آن‌قدر در دنیا غرق شوی که آسمان را فراموش کنی، نه آن‌قدر در آسمان ساکن شوی که زمین را تهی بگذاری. تو میانِ خاک و افلاک باید بمانی.
از خاک گِل بگیر، از افلاک بالا برو.

بعد لبخند زد، از آن لبخندهایی که نه خاتمه‌ی بحث است و نه تأییدِ حرف، بلکه دعوت به تفکر است.
چای را ریخت و گفت:

ـ پسر کوهستان... انسان، تا نپرسد، تربیت نمی‌شود. اما پرسیدنی هست که می‌سازد، و پرسیدنی هست که فرار است از حقیقت. تو از پرسش‌های فراری بیرون آمده‌ای، و حالا وقتِ ساختن است.

گفتم:
ـ پس در این بازارِ دنیا، این همه صدا... از کجا بدانم کدام صدایِ فطرت است؟
استاد گفت:
ـ بازار همیشه پر صداست، اما صدای فطرت را از سکوتِ بعد از هیاهو بشنو.
اگر چیزی پس از غوغا، در تو ماند، آن صدایِ حق است. باقی همه در ازدحام گم می‌شود.

بعد مکثی کرد، انگار خاطره‌ای در ذهنش گذشت. و آرام گفت:

ـ یادت هست در اعتکافِ مسجد قائم دانشگاه زاهدان؟ آن‌جا، میان ناله‌ها و دعای دانشجوها، تو ساکت بودی. همان سکوت، آغاز تربیتت بود. بعضی‌ها با زبان، خدا را می‌خوانند، تو با خاموشیِ خودت. خاموشی، نخستین گامِ آگاهی است.

*

از خانه بیرون آمدم. باد، شاخه‌های درختان را تکان می‌داد و تکه‌های برف خاک به زمین می‌ریخت. حس کردم دنیا، کلاسِ درسِ بی‌پایانی است که معلمش سکوت است.
در کوچه، پسری را دیدم که سوئیچ ماشینش در جوی افتاده بود و تلاش می‌کرد تا آن را با شاخه‌ای بیرون بیاورد. به خودم گفتم: تربیت، شاید همین لجاجتِ این پسر جوان است برای بازگرداندنِ چیزی که در جریانِ دنیا گم شده.

آن‌گاه، صدای استاد در ذهنم جاری شد:

«پسر کوهستان... تربیت یعنی برگرداندنِ خودت از جویِ زمانه. نه آنکه بایستی، بلکه آنکه برگردی. انسانِ تربیت‌یافته، کسی است که هر بار جهان، او را ببرد، باز خود را باز‌می‌گرداند.»

ایستادم، نفس کشیدم، و با نگاهی تازه به آسمان رفتم.
در دل گفتم:
عین صاد، تو در من مانده‌ای، نه چون معلم، چون چراغی که بعد از رفتنِ برق، در سینه روشن می‌شود.

در خلوت امشبم ملاقاتی خیالی با عین صاد داشتم و این جملات بر برگه دلم نقش بست. قلمی برداشتم و نوشتم تا برای فرزندانم و جوانان خواهان هدایت بماند به یادگار...
هدایت، صدایی نیست که از دور شنیده شود؛ نوری است که در سکوت دل، روشن می‌شود.

  • ✍️ پسر کوهستان
✍️: #پسر_کوهستان
دهدشت ۱۷دی‌ماه۱۴۰۴

باد می‌لغزید میان شاخه‌ها و سایه‌ها روی زمین می‌رقصید.
در خلوت خود، با کتاب‌ها، سکوت و گام‌های آرام، با دکتر علی شریعتی همراه شدم؛
دیدارهایی که نه فقط پرسش و پاسخ، بلکه جریان شعور و آتش درون بودند 🔥.
هر نگاه، هر سکوت، هر کلمه، چراغی بود برای مسیر آدم شدن،
مسیری که نسل‌های امروز و فردا بتوانند در آن راه بیایند و مسیرشان روشن شود 🌿.

پرسیدم: چگونه می‌توانم آدم شوم در این شلوغی‌ها؟
چگونه در میان صداهای بلند و دل‌های سنگین، مسئول و آزاد بمانم؟

دکتر گفت:
«آدم شدن با فریاد و شعار نیست،
با ایستادن در سکوت است،
با سوختن، نه برای خود، که برای دیگران،
با پذیرفتن مسئولیت، حتی وقتی کسی نمی‌بیند.»
[آدم شدن با سکوت، سوختن برای دیگران و مسئولیت آغاز می‌شود.]

باد آرام روی برگ‌ها می‌لغزید 🍃 و مسیر «بازگشت به خویشتن» روشن شد.
«خودت را بشناس، تا دیگران و حقیقت را درک کنی.»
[خودشناسی، نخستین گام آزادی و انسانیت است.]

زمین خیس و مه‌گرفته، مسیر را پوشانده بود 🌫،
سقوط و تنهایی بر دل سنگینی می‌کرد.
دکتر با صدایی آتشین گفت:
«هبوط یعنی فهمیدن درد و عبور از آن.
هر سقوط، بخشی از مسیر رشد است.
اگر می‌خواهی آزاد شوی، اول باید از خود عبور کنی، حتی از ترس و ضعف‌هایت.»
[سقوط و درد، معلمان مسیر آزاد شدن هستند.]

نور چراغ مطالعه کتاب «اسلام‌شناسی» را روشن کرد 📖.
«فهم دین، تنها حفظ متن و مراسم نیست،
دین یعنی مسئول شدن، سوختن برای عدالت، و تلاش برای انسان شدن از دل ایمان.»
[ایمان بدون عدالت و مسئولیت، پوچ است.]

در هوای سرد و تنهایی ❄️، دکتر گفت:
«اگر برای مظلومان نایستی، اگر در برابر ظلم سکوت کنی، تو هم بخشی از ظلم هستی.»
[ایستادگی و ظلم‌ستیزی با دل و زندگی آموخته می‌شود.]

صدایش لرزید:
«حق ندهید کسی را بازیچه کنید، رفیق باشید، همراه باشید.»
[احترام و همراهی، پایه انسانیت و عدالت است.]

او با آتش در نگاه 🔥، «ابوذر، خداپرست سوسیالیست» را توضیح داد:
«ایستادگی و ظلم‌ستیزی را با دل و زندگی باید آموخت.
هر بار که کوتاهی کنی، جهان را در ظلم شریک شده‌ای.»
[ایستادگی، بهای آزادی و عدالت است.]

کتاب «پس از شهادت» را در دست گرفت:
«ایستادن پس از شکست، سوختن برای حق، حتی وقتی کسی نمی‌بیند،
این است مسیر انسان شدن.»
[شجاعت و ایستادگی در تنهایی، مسیر رسیدن به انسانیت است.]

نگاهی پرحرارت به «زن، بازیچه یا رفیق؟» انداخت:
«حق ندهید کسی را بازیچه کنید. با احترام و همراهی زندگی کنید.»
[احترام، همراهی و عدالت، پایه انسانیت است.]

او صفحات «روشنفکری و رسالت روشنفکر» را ورق زد:
«روشنفکری بدون مسئولیت، پوچ است.
هر که در جامعه حرفی برای گفتن دارد، مسئولیت دارد.»
[روشنفکری یعنی شعور و عمل همراه هم.]

نگاه به «معرفت و جامعه» داشت:
«شناخت جامعه بدون شناخت خود، بی‌ثمر است.»
[خودشناسی و جامعه‌شناسی دو بال پرواز انسان‌اند.]

اشاره به «انقلاب و ایمان» کرد:
«انقلاب واقعی از دل ایمان و مسئولیت برمی‌خیزد، نه از شعار و تظاهر.»
[انقلاب بدون ایمان و عمل، خاموش است.]

به «تمدن و نقد فرهنگ» رسید:
«اگر فرهنگ و تمدن را نقد نکنی، در بند سنت و تقلید می‌مانی.»
[نقد فرهنگ، راه بیداری و آزادی است.]

صفحات «مذهب و انسان» را گشود:
«هر که به دین دل بسته اما از انسانیت غافل است، راه را گم کرده است.»
[انسانیت بدون شعور دینی کامل نیست و دین بدون انسانیت تهی است.]

کتاب «تشیع علوی» را برداشت:
«راه حقیقت، ایستادگی، عشق به عدالت و پیروی از نور علی است.»
[پیروی از عدالت و حقیقت، راه آزادی و تعالی است.]

نگاه به «مولا علی و حضرت حسین» انداخت:
«عشق به عدالت، عشق به مظلوم، مسیر انسان شدن است.»
[دوستی با عدالت، عشق واقعی است.]

کتاب‌های «بازگشت به خویشتن»، «اسلام‌شناسی»، «ابوذر، خداپرست سوسیالیست»، «زن، بازیچه یا رفیق؟»، «پس از شهادت»، «مذهب علیه مذهب»، «دین علیه دین»، «روشنفکری و رسالت روشنفکر»، «معرفت و جامعه»، «انقلاب و ایمان»، «تمدن و نقد فرهنگ»، «مذهب و انسان»، «تشیع علوی»، «علی حقیقتی بر گونه اساطیر و حسین،وارث آدم»،
هر کدام چراغی بودند که مسیر مرا روشن می‌کردند 🔥
[سوختن برای دیگران، ایستادن در برابر ظلم، شناخت خود، عدالت، ایمان و انسانیت، مسیر کامل آدم شدن است.]

هر کلمه‌اش شعله بود و هر سکوتش چراغی 🌟.
شریعتی کتاب نبود، راه بود،
فریاد نبود، جهت بود،
شورش نبود، شعور بود.

و من زمزمه می‌کنم:
دکتر… من آمده‌ام، نه برای دانستن،
برای شدن 🌿.
[سوختن برای دیگران، ایستادن در برابر ظلم، شناخت خود و عدالت، مسیر کامل انسان شدن است.]
  • ✍️ پسر کوهستان

✍️ #پسر_کوهستان
یاسوج، در جمع معتکفین مسجد حضرت ابوالفضل (ع) ۱۵دی‌ماه ۱۴۰۴

اعتکاف، نه فقط دل کندن از دنیا، که در اصل، دل بستن به خویشتن است؛ یک بازگشت آرام به خانه‌ای که در هیاهوی روزمرگی، آدرسش را گم کرده‌ایم. ما آدم‌ها اغلب شبیه مسافری هستیم که تمام شب را در جست‌وجوی نوری، چشم به دوردست می‌دوزد، غافل از آنکه چراغ اصلی در جیب خودش خاموش مانده است.

خلوت کردن در جمع، همان کیمیای عجیب است. مثل آن می‌ماند که در قلب یک طوفان سهمگین باشی، اما چشمانت را ببندی و ببینی که در مرکز توفان، نقطه‌ای از آرامش مطلق ایستاده است. تو میان مردم قدم می‌زنی، می‌گویی و می‌شنوی، دست می‌دهی و لبخند می‌زنی، اما دیواری لطیف از جنس سکوت، دورِ قلب تو کشیده شده است. این خلوت، نه انزوا، که نوعی مدیریت حضور است؛ اینکه تن را به جمع بدهی، ولی روح را پس بگیری. مثل پنجره‌ای که رو به باغ باز است؛ همسایه‌ها می‌توانند شیشه‌اش را ببینند، اما تنها تویی که عطر گل‌ها را به مشام می‌کشی. این یعنی، حضور در کنار همگان، ولی تکیه دادن به دیوارِ خویش.

و اما اعتکاف در مسجد، یک وقفهٔ ضروری، یک توقف سه‌روزه در خط‌زمان زندگی است. اینجا، تمرینِ از دست دادن آغاز می‌شود؛ از دست دادن ساعت‌ها، گوشی‌ها، تعلقات کوچک و بزرگ. دیوارها ساده‌اند، نور کم است و صداها محدود. این خلوت، بهای سنگینی دارد، اما ثمره‌اش دیدن چیزهایی است که پیش از این در شلوغی، دیده نمی‌شدند. مسجد می‌شود شبیه یک «گنجهٔ اسرار» که کلیدش را با گرسنگی و سکوت پیدا می‌کنی.

در این سه روز، انگار دنیا از یک تابلوی رنگارنگ به یک طرح سادهٔ سیاه‌و‌سفید تبدیل می‌شود. چشم‌ها از دیدن تصاویر زیاد خسته نمی‌شوند و گوش‌ها از شنیدن نجواهای بی‌معنی آسوده می‌مانند. آن‌وقت است که صدای اصلی از دور می‌آید؛ صدای لطیف و آشنایی که تمام این سال‌ها پشت زنگِ تلفن‌ها و بوقِ ماشین‌ها پنهان مانده بود: صدای خودِ اصیلت.

هدف نهایی این است که آن آرامشِ مقدسِ مسجد را بدزدی و با خود به خانه، مدرسه، دانشگاه، خیابان، بازار و... ببری. اینکه پس از بیرون آمدن از آن خانهٔ امن، بتوانی در میان هجومِ دنیا، هنوز هم یک «انسانِ معتکف» باقی بمانی. کسی که قلبش، دیگر نه زیر پای حوادث، که بر فرشی از یقین و آرامش قدم می‌زند؛ حتی اگر پاهایش در خیابان‌های شلوغ شهر خسته شود. این، همان وصل است؛ خلوتی که در عین شلوغی، هرگز شکسته نمی‌شود.

  • ✍️ پسر کوهستان

۱۴ دی‌ماه ۱۴٠۴

امروز، در تقویمِ دلِ ما،
روزِ کوچِ پرنده‌ای‌ست
که با رفتنش، آسمانِ خانه‌مان
یک ستاره کم آورد.

عالیه…
نامی که همیشه
بوی نبوغ می‌داد
و به لطافتِ نور تلفظ می‌شد.

پدر، زودتر از سایه افتاد
و مادر،
چراغی شد که با سوختن،
راه را به ما آموخت.
اما عالیه—
این دُردانه‌ی خاموش‌نشدنی—
خود، عصاره‌ی عشق و حکمت بود؛
نهالی که هنوز به جوانه‌هایش دل بسته بودیم
و جهان، مجالِ درخت‌شدن را از او گرفت.

قرار بود
با هندسه‌ی ذهنش
رازهای اعداد را رام کند،
و با استدلالی آرام
جهان را به تعظیم وادارد.
درسی نبود
که قامتِ فهمش
در برابرش کوتاه بیاید؛
از شعر و ادبیات
تا سکوتِ دروس حفظیاتی
و معادلاتِ سنگینِ هستی.

او
زیبایی را فقط در چهره نداشت،
در ایمانِ پنهانش زندگی می‌کرد.
چشم‌هایش
پنجره‌ای بود رو به عمق،
و لبخندش
بی‌هیچ تلاشی
دل‌ها را آرام می‌کرد.
او دل‌بُرو بود،
نه به وسوسه‌ی نگاه‌ها
که به مهربانی‌ای
که بی‌صدا از جانش می‌تراوید.
ستونِ خیمه‌ی ما بود
با قامتی آرام
و صلابتی که دیده نمی‌شد.

اما در چهاردهمین بهار زندگی‌یش،
جهان،
دستِ رنج را روی شانه‌اش گذاشت.
بیماری
چونان خصمی بی‌رحم
بر تنِ ظریفش تاخت
و او را به سخت‌ترین امتحان فراخواند.

و این‌جا
ایمانِ عالیه
خود را آشکار کرد.

در محاصره‌ی درد
نه شکست
و نه شکست‌مان داد.
شمع شد—
سوخت
تا ما در نورش
یخ نزنیم.
آنجا که درد
تا مغزِ استخوان می‌دوید
و دستِ نازنینش
به تیغِ جراحی سپرده می‌شد،
لبخند می‌زد
و ما را دلداری می‌داد.
روحش
از کوه‌ها بلندتر بود؛
آه‌هایش را
در سینه خفه می‌کرد
تا مبادا
دلِ ما بلرزد.

چه آرزوها
در دلِ کوچک او دفن شد…
قلمی که ناتمام ماند،
جوانی‌ای که به موعد نرسید،
و افق‌هایی
که برایشان خواب دیده بود.
همه را
در آغوشِ رضایت بلعید
و به ما
درسِ مقاومتِ عاشقانه آموخت.

و سرانجام
در بامدادِ سردِ چهاردهمِ دی‌ماه ۱۳۸۵،
آنجا که
تنِ خاکی
تابِ آن روحِ عظیم را نداشت،
پر کشید.
چون نوای نی
که از نیستان جدا شود،
صدای پروازش
در آسمانِ خانه پیچید
و به سرچشمه‌ی نور بازگشت.

امروز
مادر
بر مزارِ آن مسافرِ آسمانی
با اشک
قصه می‌خواند؛
قصه‌ی شمعی
که نمی‌خواست خاموش شود
اما به حکمِ تقدیر
آسمانی شد.

و ما…
تا همیشه
با چهره‌ی پُرنورش زندگی خواهیم کرد،
با عشقِ بی‌دریغش
و صلابتِ خاموشش.
و چه زیبا
که نامِ «عالیه»
بر تارکِ دخترمان نشست
تا بدانیم
او هرگز نرفته است؛
او
یادِ جاری‌ست،
حضورِ ابدی‌ست
در قلبِ خانواده‌ی ما.

باشد
که راهِ ایمان و دانش و مهربانی‌اش
چراغی بماند
که هرگز
در دل‌ها خاموش نشود.

  • ✍️ پسر کوهستان

✍️ #پسر_کوهستان
دهدشت ۱۳دی‌ماه۱۴۰۴

تقدیم به روح پدر و دایی یم که ۲۳ سال پیش آسمانی شدند 

پدر،
رازِ سکوتِ کوهی‌ست که ریشه‌هایش تا ژرفای زمین فرو رفته‌اند؛
نه برای دیده شدن،
بلکه برای آن‌که جهان، جایی برای ایستادن داشته باشد.
او سد نیست که راه را ببندد؛
رودی‌ست که بی‌وقفه می‌گذرد
تا حیات، راهِ خود را گم نکند.

قامتش صلابتِ صخره‌ای‌ست
که طوفان‌ها بر شانه‌اش می‌کوبند
و او تنها ایستاده‌تر می‌شود.
اگر آسمان بگرید،
اشک را به آبیاری بدل می‌کند
و نمی‌پرسد چرا سهمِ او، همیشه سنگین‌تر است.

مرد، عنوان نیست؛
راه است.
راهی که از خود می‌گذرد
تا دیگری به مقصد برسد.
درونش هیاهوی خستگی‌ست
و بیرونش آرامشی که به خانه پناه می‌دهد.
می‌سوزد
نه برای آن‌که دیده شود،
بلکه تا چراغی خاموش نماند.

پدر، قصیده‌ای‌ست
که با نان و نگاه و سکوت خوانده می‌شود.
قلبش چشمه‌ای‌ست
که از بخشیدن خالی نمی‌شود
و محبتی‌ست
که نامِ خود را بر زبان نمی‌آورد
تا خالص بماند.

او استادِ بسنده کردن است؛
داشتن را برای خود نمی‌خواهد،
داشتن را می‌آموزد.
هرچه دارد، می‌بخشد
چنان‌که گویی
مالکِ هیچ‌چیز جز مسئولیت نیست.

پدر،
نَفَسی‌ست شبیه صبح؛
بی‌ادعا،
اما زندگی‌بخش.
در خانه حضور دارد
بی‌آنکه صدا داشته باشد،
و نبودنش
جهان را ناگهان خالی می‌کند.

او سایه است؛
نه برای تاریکی،
بلکه برای آن‌که در گرمای راه
کسی از پا نیفتد.
در سکوتش، ایمان جاری‌ست
و در رنجش، معنا.

پدر،
اگر دیده نمی‌شود،
از آن است که همیشه پشتِ ما ایستاده؛
و همین کافی‌ست
برای آن‌که جهان
هنوز قابلِ اعتماد باشد.

  • ✍️ پسر کوهستان
آب حیات

پسر کوهستان
هادی غفاری
اَو حیات : آب حیات

ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﻫﺎ ﺷﻮﻡ،
ﺑﺎﺯ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ،
ﺍﻭ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎﺳﺖ؛
ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻭ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺛﻤﺮ ﺍﺳﺖ،
ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺧﻠﻖ ﮔﺮگ هاﯼ ﻫﺎﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ، ﻫﻮﻝ ﻭﮐﯿﻨﻪ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎﺭﺩ،
ﺗﻮ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ﺁﺳﯿﺐ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ،
ﺍﯼ ﭘﻨﺎه گاﻩ ﺍﺑﺪﯼ ! ﺗﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﺷﻮﯼ ...

دکتر علی شریعتی

طبقه بندی موضوعی