عصری پاییزی بود. باد خنک از پنجره میوزید و برگهای خشک روی زمین میرقصیدند. روی مبل نشسته بودم و دفترم کنارم بود. دلم گرفت، اما نه از غم، از حس فاصلهام با قرآن. احساس میکردم قرآن مثل دری است که جلویم بسته مانده و کلیدش را گم کردهام.
در همان لحظه به ذهنم زد: «چرا خودم یک قصه ننویسم؟ یک قصه ساده، مثل یک همصحبتی صمیمی، که هم دل خودم را روشن کند و هم برای دیگران، به خصوص جوانها، راهنمایی باشد؟»
پایه تفسیری این قصه را از آموزههای نسیم حیات ابوالفضل بهرام پور قرار دادم، و در عین حال از تفاسیر دیگر بزرگان و عزیزان زحمت کش برای قرآن بهره بردم تا هم دقیق باشد و هم ملموس برای زندگی روزمره.
در همان لحظه به ذهنم زد: «چرا خودم یک قصه ننویسم؟ یک قصه ساده، مثل یک همصحبتی صمیمی، که هم دل خودم را روشن کند و هم برای دیگران، به خصوص جوانها، راهنمایی باشد؟»
پایه تفسیری این قصه را از آموزههای نسیم حیات ابوالفضل بهرام پور قرار دادم، و در عین حال از تفاسیر دیگر بزرگان و عزیزان زحمت کش برای قرآن بهره بردم تا هم دقیق باشد و هم ملموس برای زندگی روزمره.
- ۰ نظر
- ۱۶ بهمن ۰۴ ، ۲۰:۱۹