طوطی و بازرگان ۹ - رجوع به حکایت خواجهی تاجر
بس دراز است این، حدیث خواجه گو تا چه شد احوالِ آن مردِ نکو؟
خواجه اندر آتش و درد و حَنین صد پراکنده همیگفت این چنین ۱۸۲۵
گه تناقض، گاه ناز و، گه نیاز گاه سودایِ حقیقت، گه مَجاز
مردِ غرقه گشته جانی میکَند دست را در هر گیاهی میزند
تا کدامش دست گیرد در خطر دست و پایی میزند از بیمِ سَر
دوست دارد یار، این آشفتگی کوششِ بیهوده به از خُفتگی
آن که او شاه است، او بیکار نیست ناله، از وی طُرفه، کو بیمار نیست [۱۸۳۰] ۱۸۳۰
بهرِ این فرمود رحمان، ای پسر: "کُلَّ یَومٍ هُوَ فی شَان" ای پسر! [۱۸۳۱]
اندرین رَه، میتراش و میخراش تا دَمِ آخِر، دمی فارغ مباش [۱۸۳۲]
تا دمِ آخِر، دمی آخر بُوَد که عنایت با تو صاحبسِر بُوَد
هر چه میکوشند، اگر مرد و زن است گوش و چشم شاهِ جان، بر روزن است
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
[۱۸۳۰] طرفه: شگفتی آور.
.........
[۱۸۳۱] کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ: ...ﺍﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻛﺎﺭﻯ ﺍﺳﺖ . الرحمن/۲۹
..........
[۱۸۳۲] نظامی در مخزن الاسرار گوید:
«غافل منشین ورقی میخراش ور نتوانی قلمی میتراش»
- ۹۳/۱۲/۲۴